وارد رابطهی جدیدی شدهام. هنوز نمیدانم میشود اسمش را گذاشت رابطه یا نه ولی جدیترین چیزی بوده که بعد از ا.و شروع کردم. چند شب پیش کنار هم خوابیده بودیم و چهار صبح از خواب پریدم و ترسهایم چنان قوی و محکم و مسلط سوارم شدند که بیست و چهار ساعت بعدی را درگیر بودم. حالا که چند روزی گذشته و میتوانم به بهمریختگیام و آرامش یافتنِ بعدش بهتر نگاه کنم حدسهایی میزنم از چیزی که شدهام و چیزی که میخواهم باشم. همهی ماجرا دربارهی این دو تا است.
به آزادی باور دارم. در عمل هم این باور را هربار سعی میکنم اثبات کنم. آن وقتهایی که عمل کردن به این باورها ساده است که هیچ، اما آن وقتهایی برایم مهم است که حالم بد میشود از نگه داشتن این باورها و از تلاش برای اثباتشان. آن وقتهایی که «آنچه برای خود میپسندم را برای دیگران...» نمیپسندم. آن وقتهایی که با خودم فکر میکنم این آزادی در رابطه، باور است به یک آرمان یا فرار است برای شهوترانی؟
نمیدانم.
هنوز هم جواب اینها را نمیدانم و با این ندانستن نباید حالم خوب میشد. پس چرا شد؟ چرا بهترم و کنار آمدهام؟ دو گزینه جلوی چشمم است. اولی ترسناک: نادیدهاش گرفتهام. سرم را مثل کبک کردهام زیر برف و با نپرداختن به موضوع، با فاصله گرفتن از آن، با اجازه دادن به زمان برای کم کردن حجم دهشت حاضر در دلم، خودم را نجات دادهام.
دومی این است که خودم را پذیرفتهام. پذیرفتهام که من چه میخواهم. که من کجا هستم. که من فرار نمیتوانم بکنم از آنچه میخواهم و آنچه حس میکنم. که بروم توی مسیر، خودم را بشناسم و بگذارم چیزی ساخته شود که فرار یا همشکل شدن یا نقش بازی کردن (به هر کدام از دو سمت محافظهکاری و رهاییمطلق) نمیگذارد ساخته شود.
امروز نامجو توی گوشم داشت «ای کاروان» رهی معیری را میخواند و من ناگهان بعد از مدتها دوباره قد کشیدم؛ دوباره چیزی خواستم که مدتها بود آتشش خوابیده بود.
امشب سعدی میخوانم.