از صبح احساس میکنم کرونا گفتهام. چند باری توی این هشت ماهه این احساس آمده، ولی اینبار بیشتر از آنکه بدنم نشانهای بدهد مغزم جدی قبولش دارد. نشانهی فیزیکیاش صبح کمی «احساس نیاز» به سرفه بود و «تصور گلودرد» که بعد از یک سرفه دومی نیامد و بعد از متمرکز کردن ذهن روی گلو دیدم آنجا هم دردی ندارم. سینهام ولی یک «احساس» خسخس دارد. خسخس نمیکند، نفس هم در حالت عادی کم نمیآورم (به جز دیروز که داشتم پیام صوتی میفرستادم و تند راه میرفتم و ماسک داشتم و به نفسنفس افتادم). با همهی این بهانهها (یا شواهد) مغزم بیشتر از بارهایی که واقعاً احساس مریضی داشتم باورش شده به مریضی. شاید دلیلش تنها عامل واقعی بدنی یعنی یک جور به هم ریختن سیستم گوارشم باشد. به هم ریختن هم نیست. فقط زیادی کار میکند. توضیح بیشتر ندهم دیگر. همین تک عامل واقعی و دیدنی کنار آن «احساس»ها و کنار این واقعیت که دو هفتهی پیش چندین بار رفتم بیمارستان تا مامان عکسبرداری کند و کارهایش انجام شود مغزم را متقاعد کرده که این بار دیگر توهم نیست، خود بیماری است.
*
دیروز که داشتم پیادهروی میکردم یاد سؤالی افتاده که توی یکی از انجمنهای اینترنتی پرسیده بودند. اگر بتوانی تاریخ و زمان مرگت را دقیق بدانی، میخواهی؟ جوابش اول برایم واضح بود، نه. اما بعد فکر کردم دانستن جوابش (اگر همین فردا نباشد) یک چیزهایی را عوض میکند. اگر میدانستم پنج سال دیگر بیشتر زنده نیستم احتمالاً وسواسهایم را خرج چیزهایی بهتر از ویرایش ترجمهی این رمان مسخره میکردم. وقتی بدانم که پنج سال وقت دارم انتخابهایم خیلی سادهتر و واضحتر میشوند برایم. منتها اگر بدانم هفتاد سال یا بدانم هفت ساعت چه؟
*
بعد از باور امروزم به مریض بودن، بیشترین چیزی که توی سرم میگذشت نگرانی از انتقالش به دیگران بود. تصویرم پیش دیگران همیشه مهم بوده و چیزهایی که از من به آنها میرسد هم. تصورم از میراثی که به دیگران میدهم مرگ و مرض نبوده. حالا نگرانم این چند روزی که پیش والدین ماندم نکند مریضشان کرده باشم. نکند «ز» را که پنجشنبه دیدم با مریضی راهی کرده باشم به خانهاش، به پیش دیگرانش. اینها نگرانی روز بود. اما حالا که برگشتهام خانه دارم فکر میکنم شاید همهاش بخاطر همین است. این دلپیچهها و احساسها از این میآید که مراقب خودم نیستم. بیشتر «نگران» مراقب دیگران بودنم (و نه مراقب واقعیشان حتی) و همین ضعیفم میکند. یک روز باید بگذارم برای مراقبت از خودم. برای رفتن زیر پتو. برای درست کردن جای گرم و نرم، خوردن غذایی که دوست دارم، نگران کار و دیگران نبودن. فقط بودن.