دوباره نشستهم روی مبل سبز، در آخرین ساعتهای تاریخی که تمام زندگیام را تا اینجا گرفته بود. چند ساعت دیگر ۱۳۰۰ تمام میشود و منِ «مناسبتی» نمیتوانم ننوشته رهایش کنم. صبح زیر دوش یک بار مرورش کردم. به فاصلهی یک شستشوی غسلوارِ تن، به همان طول، تصویر دیدم از آنچه در این ۳۵ سال بودنم در این سیزدهِ همیشگی تجربه کرده بودم. حالا اما نوشتنم به قصد مرور نیست، به قصد نگاه است.
[فرق نگاه و مرور را انگار قبلاً جایی نوشته باشم. جملهاش برایم آشناست ولی یا حافظهام ضعیف است یا دارد از بیخ اشتباه میکند. در هر صورت نگاه برایم با مرور فرق میکند. نگاه مکث بیشتری در خودش دارد. عمیقتر است ــ دلش میخواهد عمیقتر باشد، اینکه چقدر میتواند را نمیدانم ــ و جستوخیزش هم کمتر. نگاه ثابت است و ثابت میماند.]
حالا نشستهام روی مبل سبزی که سالهای زیادی از این سیزده را حضور داشته. البته اولش رویهی سبز دیگری داشت. زیباتر از این. با بافتی که به لمس بهتر جواب میداد. اما تنش همیشه همین بوده که من حالا تکیه دادهام به آن. تنم هم احتمالاً همیشه موقع نوشتن اینجا همین حالت را داشته. یا حداقل بیشتر وقتها. این حالت سریده پایین که گودی کمتر خالی است و گردنت غازطور به جلو. حالتی بد برای کمر، بد برای گردن و بد برای من که اصرار دارم به تکرارش در همهی سالها. این را که مینویسم خودم را در مبل بالا میکشم و به حالتی میرسم کمی بهتر برای کمر، خیلی بدتر برای نوشتن. میدانم چند دقیقهی دیگر دوباره خواهم لغزید پایین، همیشه ترجیحم به نوشتن راحت در «الان» است تا تن سالم در «آینده». نوشتن از معدود جاهایی است که الان دارد. که حال است.
نشستهام روی این مبل و کنارم تلویزیون روشن است. خودم را که جابجا میکنم هدفونم درمیآید و صدای بیبیسی فارسی، صدای ترانههایی از تلویزیون گوشم را پر میکند. یک لحظه دلم پر میشود از «طنین». از آن تصویرهایی نیست که در حمام سراغم بیاید: خانهی خاله صدیقه، که حالا دیگر نیست، نشسته بودیم روی زمین و شو میدیدیم. من چه چیزی میفهمیدم از شو و موسیقی و اینها؟ من چه چیزی میفهمیدم از هیچ چیزی؟ نمیدانم. احتمالاً چیز زیادی نمیفهمیدم. شاید هم میفهمیدم و حالا یادم نیست. انگار همیشه حس میکنم تمام تاریخ قبل از این لحظهام پر بوده از نافهمی، همین لحظهی اکنونم هم در نافهمی است، اما یک امیدی دارم به فهمیدن و برای همین است اصلاً که گاهی مینشینم به نگاه کردن. نگاه کردن برایم راهی است برای فهمیدن. یا خیال میکنم میتواند باشد. راهی برای دست پیدا کردن به چیزی که همیشه در گذر است.
غُر زدم به الف از واقعی نبودنِ لحظه برایم. گفت تو همینی. گفتم لحظه برایم شبیه خاطرهای است در گذشته که به دستم نمیرسد. نگاه کردن همیشه امید من بوده ــ قبل از انجامش ــ به در لحظه ماندن و واقعی کردن لحظه. نگاه کردن در ذهنم راهی بوده برای فهمیدن. و راستش را بخواهید تقریباً هیچوقت نتوانستهام بنشینم و نگاه کنم. نتوانستهام از شلیک مسلسلوار تصاویر، از جستوخیز ذهن در خاطره و خیال رها شوم و یکجا نگهش دارم به نگاه کردن. نتوانستهام بنشانمش روی یک مبل سبز و بگویم یک لحظه همینجا بمان، همینجا بنشین و نگاه کن به آنچه بوده یا حتی آنچه هست. شاید چون خیلی وقتها نگاه کردن به آنچه هست، به «واقعیت» اولین چیزی که با خودش میآورد یک دلهرهی عظیم است. همین حالا هم که بهش فکر کردم دلشوره افتاد به ته وجودم. یاد چند شب پیش افتادم، یاد آن موقعیت عجیبی که واقعیت داشت. واقعیتی که وقتی به واقعی بودنش فکر میکنم دلم میلرزد (چون آموزش دیده که بلرزد) ولی در واقعیت فقط بود و گذشت و بد هم نگذشت.
این چند وقت چند بار مثال کمیکی را زدم که توی توییتر دیدم. دو نفر بودند، یکیشان افسرده و آن یکی دماغ سربالایی که میگفت «همهی اینها توی سرت میگذرد». جواب درخشان مرد افسرده این بود: «بله، من هم همانجا زندگی میکنم.» من اما نمیدانم توی سرم زندگی میکنم یا نه. اصلاً توی سر زندگی کردن یعنی چه؟ دو راه به ذهنم میرسد: یکی اینکه واقعیت را ــ یعنی هر چه بیرون اتفاق میافتد را ــ راه ندهی و جهان خودت را بسازی کامل جدا از بیرون و دیگری اینکه اتفاقهای بیرون را راه بدهی داخل سرت و بگذاری با آنچیزی که توی سرت هست یکی شود و حل شوند در هم.
اولی نیستم. توی سرم چیزی نیست. خالیتر از اینم که جهانی برای خودم داشته باشم. یا اگر هم دارم قفلش کردهام در هزار پستو و دسترسی به آن ندارم.
دومی چه؟ در دومی انگار وقتی میروم توی سرم زندگی کنم، انگار وقتی واقعیت را میبرم توی سرم و میگویم ببین اینها واقعی است و جهان دورت، همهی چیزهای دیگری که توی سرم هستند ــ چیزهایی که خیلیهایشان خودشان واقعی نیستند و ساختگیاند، به دست من یا دیگران ــ حمله میکنند به آن اتفاقی که در بیرون افتاده و به معنای کلمه از هم میدرندشان. پارهشان میکنند. نمیگذارند دیگر هیچکدامشان یک واقعهی منفرد باشد، هر اتفاقی میشود جزئی از هزاران چیز ترسناک دیگر. میشود جزئی از ذهن من که هزارپارهاش ترس است و ناامنی. من اگر جهانی توی سرم داشته باشم جهان ترس است. پس چیزها را میگذارم بیرون بمانند و مخلوط نشوند با جهان درون سرم. خودم کجا زندگی میکنم؟ نمیدانم.
[فکر میکنم همهاش دارد انتزاعی میشود. از آن پستهای طولانی که شاید بعدها برای خودم معنا بدهد و شاید بعدها جرئت بیشتری داشته باشم برای آوردن مثالهای عینی وسطش. اما حالا همین است دیگر.]
همیشه همین میشود. آخرش همیشه نگاه هم که میخواهم بکنم میرسد به نگاهی به درون. به ترسزده بودن خودم. من نمیتوانم تصاویر و خاطرات را ثابت نگه دارم پس آن چیزی که ثابت بوده را نگاه میکنم: ترسم و ناامنیام از بودنم در این جهان؛ از آن ترس از دست دادن که باعث میشد تند تند از سرپایینی بدوم ته کوچه که نکند بازی قبل از رسیدن من تمام شود، تا آن ترس چنگ زدن به کلاه وقتی حس میکردم کسی در مدرسه میخواهد بزند زیرش و فرار کند؛ تا آن ترس «نگاه شدن» وقتی چتری باز کرده بودم و کتیرا زده بودم و حس میکردم قیافهام احمقانه است؛ تا آن ترس «نپذیرفته شدن» وقتی بچههای کوچه میخواستند از من که بسکتبال بازی نمیکردم پول میله و حلقهی بسکت بگیرند و من قول داده بودم و مامان زیر بار نمیرفت؛ تا ترس از زشتیِ فرورفتگی سینهام در اولین لخت شدنها؛ تا ترس خوب نبودن در سکس که باعث میشد خوب نباشم؛ تا ترس کافی نبودن که باعث میشد ــ و میشود ــ کافی نباشم؛ تا ترس از دست دادن گزینهها با هر انتخاب که باعث میشد هیچ انتخابی نکنم؛ تا ترس خوب نبودن در هر کاری که باعث میشود هیچ کاری نکنم. نگاه که میکنم نتیجهاش میشود اینکه من چقدر میترسم و چقدر نحیفم. چقدر همهچیز را یک چیز شکل میدهد: ترس.
[و چقدر همهی اینها لوس است. نگاه که میکنم آدم ضعیفی میبینم پر از ترکخوردگیهایی آمادهی شکستن. پس این همه مانع و دفاع که برای نشکستن دارم به چه کارم میآیند؟ اگر این ترکخوردگیها نبود که دفاع نمیخواستم. اگر دفاع دارم که دیگر انفعالم برای چیست؟]
[مثل خیلی وقتهای دیگر کلافه شدهام. نگاهم میخواهد بپرد برود یک جای دیگر. ذهنم حوصلهاش سر رفته. نیاز به برگشتن و بازنویسی در وقت دیگری دارم. اما میخواهم اینها را همین امشب، در آخرین ساعتهای سیزده بنویسم و پست کنم. برایم سوال شد که من آدم بازنویسی بودم یا شدم؟]
سالها پیش، فکر کنم بیست ساله بودم حدوداً، با فرید راه میرفتیم و داشت از ویژگیهای شخصیتی من میگفت. خلاصهاش کرد: خردهشیشه ندارم اما تکبعدیام. خیلی دقیق دیده بود. پانزده سالی گذشته و من بخش دومش را هنوز حس میکنم. یک سالِ گذشته کمی چیزها را عوض کرد. ز ــ که راست میگفت یکی، خیلی واقعیِ خودش است ــ یک چیزهایی را در من شکست و عوض کرد و بعدهای جدیدی را بیرون آورد که پنهانشان کرده بودم. چیزهایی که از «تصویر نشکستنی ایدئال» من دور بودند. حالا دارم فکر میکنم چطور میشود هر دو جهان را داشت. چطور میشود کم نیاورد و پایین نیامد و قوی بود و سالم بود و همهی آن بعدهای دیگر را هم داشت؟ برنامهام برای چهارده شاید این باشد. فعلا قرارم این است که سالم باشم در جان و روان و قوی. خیلی قوی.
[بیست و چهار ساله که شدم با خودم گفتم روز اول تمام شد. حالا احساس میکنم نیمهی اولش تمام شده. گرچه شاید خیلی زودتر از اینها بمیرم اما برنامهام نیست. برنامهام هرگز مردن نیست و این شاید بزرگترین گندی باشد که دارم میزنم. ناآمادگی برای مرگ. این ترس آخر را بگذارم برای نوشتهای دیگر.]
نوشته را نمیدانم چطور تمام کنم. احتمالاً یک دور از اولش بخوانم. چیزهایی عوض خواهد شد. چیزهایی دیگر اینجور که در این لحظه هست نخواهد ماند و تا ابد از بین خواهد رفت. میترسم از این عوض شدن هم. همین ترس است که نمیگذارد تکان بخورم. برمیگردم نوشته را نگاه کنم. شاید اشتباه گفتم آن اول. نگاه را هم که دوبار بیاندازی همه چیز عوض میشود. هیچ چیزی ثابت نمیماند. هیچوقت.
من هم شاید از فردا دیگر نترسم.