دنبال بهانه بودم و چند هفته پیش که بهانهای دستم آمد شروع کردم. اول اینستاگرام را دیاکتیو کردم و هفتهی پیش هم توییتر را. حالا هیچجایی ندارم که خودم را بروز بدهم. شاید برای همین است که ۱۴ سال بعد از اتفاق جواب بابا را جوری نوشتم که در دلم بود. چیزهایی را گفتم که فکر میکردم. واقعیتی را به رویش آوردم که جایی از دلم همیشه بود و هیچوقت خالی نشده بود. حالا که گفتم هم حس نمیکنم خالی شده است. همه چیز را نگفتم. فقط یک جواب به نسبت کوتاه دادم. میگویم به نسبت چون سه پاراگراف برای همهی چیزهایی که میتوانستم بگویم واقعاً هم خیلی کوتاه است.
خالی نشدم و آمدم اینجا بنویسم. آخرین جایی که مانده. اینجور نوشتن را دوست دارم. چیزی که بیشتر برای خودم است و کاملاً هم برای خودم نیست، پس عطش خواندهشدن را هم ارضا میکند. در این لحظه همهچیز را به رابطهام با بابا ربط میدهم. همین عطش دیدهشدن و خواندهشدن هم شاید واکنشی به او باشد. شاید هم نه. اما این را میدانم که هر وقت چیزهایی از او در خودم میبینم میترسم. میدانم که راستگوییام واکنش مستقیمی است به پنهانکاریها و دروغگوییهای او. برای همین هر وقت مچ خودم را میگیرم که سمت دروغگویی و توجیه دروغگویی رفتهام وحشت میکنم. امروز فکر کردم این خودمحوری و دیگری را ندیدن هم میراث او است. اینبار نه برعکس، که شبیه.
وقتی داشتم آن پاراگرافها را مینوشتم با خودم گفتم این احتمالاً اولینباری است که کسی از روش خودش جوابش را میدهد. از وقتی یادم میآید بابا زبانبازی میکرد. چاپلوسی نه. تملق و غیره هم هرگز. به معنای کلمه زبانبازی. نامه کم مینوشت ولی در همان نامههای کم هم ادبیات خاصی داشت. ادبیاتی که قرار است مخاطب را هدایت کند. (نکند نوشتن هم از او میآید؟ ترجیح میدهم واکنشم به او باشد تا میراثم از او.) مثال سادهاش سپری بود که هنوز که هنوز است استفاده میکند: «اشتباه کردم. قبول دارم.» پذیرش کلامی اشتباه نمیگذارد طرفت چیز زیادی بگوید. هر چه بگوید میگویی قبول دارم اشتباه کردم. چه کار کنم حالا؟ نمیتوانم عوضش کنم که. با لحنی هم میگوید که راهحلش را در بازگرداندن زمان به عقب و نکردن اشتباه میبیند. اما خب، اینبار من هم زبانبازم. من هم روشهایش را بلدم. تکرارها و جبران نکردنها را فهرست میکنم. دلشکستگی خودم را مطرح میکنم. انتظاراتی که داشتم و پاسخی که به آن انتظارها نگرفتم را به رویش میآورم. اینها را در سه پاراگراف جا میدهم و بعد سکوت میشود.
نمیدانم به چشم خودش آشنا آمده یا نه. فکر میکنم او سادهدلتر از من است. شاید. برای همین است که ته دلم چیزی دارد غُل میزند. مثل همهی وقتهای دیگری که بیرحم میشوم و بعد زمان میگذرد و فکر میکنم این نبرد نابرابری است که من زخم نمیخورم و آنها چرا.
شاید هم من زیادی سادهام.
هر چه هست، هم آرزویش را داشتم و هم دوست نداشتم کار به اینجا بکشد.
احتمالاً دیگر پسر خوب پدر نیستم.