۱۴۰۱ مهر ۳, یکشنبه

نوشتن به جای فکر

 نمی‌دانم چه باید بنویسم. همین است که از پنج روز پیش کلمه در سرم شکل نمی‌گیرد. وقتی می‌گویم کلمه شکل نمی‌گیرد واقعاً منظورم همین است. وقتی می‌خواهم شروع کنم به ساختن جمله انگار جاذبه از بین رفته باشد، حروف پخش هوا می‌شوند. نمی‌دانم چه می‌خواستم بگویم. به معنای کلمه چیزی «نمی‌توانم» بگویم. حالا که آمده‌ام اینجا برای این است که کلمه‌ها را بسپرم به انگشت به جای ذهن. آنجا همیشه سریع‌تر شکل می‌گرفتند. اینجا. 

دارم فکر می‌کنم چیزی برای دانشگاه بنویسم و بگویم سر کلاس حاضر نمی‌شوم. من که امتیازش را دارم، من که می‌توانم بدون از دست دادن چیزی چنین قدمی بردارم چرا برنمی‌دارم؟ فکر کنم چون آن‌ها هم چیزی از دست نمی‌دهند. دنبال راهی می‌گردم که بیشتر از خودم را درگیر کند. چیزی بنویسم که شاید بقیه را هم از آن صندلی‌های همیشگی‌شان بلند کند. ولی مگر می‌شود؟ هیئت علمی‌های یک‌عمره، که کاری و شغلی جز این ندارند. این مهربانانه‌ترین حالت نگاه به آن‌ها است. استعفا برایشان تمام شدن زندگی است. که همین هم شرم‌آور است. فکر کن در «اجرایی»ترین هنر باشی، استادش باشی و وقتی تو را از روی صندلی بلند کردند چیزی برای زندگی نداشته باشی. نه کتابی که بتوانی خودت بنویسی و نه کاری که بتوانی خودت بکنی. می‌دانم این‌ها مهربانانه نیست دیگر. می‌دانم که خودم از جای پرامتیازی حرف می‌زنم. اما بچه‌ها دارند می‌میرند.  

***

دیروز «ز» می‌گفت چرا ما بیست و پنج ساله‌ها باید بمیریم؟ راست می‌گفت. گفتم ما سی و پنج ساله‌ها باید بمیریم. به دختر بیست و دو ساله‌ای که تازه کشته شده فکر می‌کنم. به این که من در سیزده سال گذشته چه چیزهایی را تجربه کرده‌ام. او نکرد. نمی‌کند. جهان ایدئالی نیست که همه‌مان زنده بمانیم. ولی اگر به انتخاب باشد من در اولویت مرگم تا او.

یکی توییت کرده بود «بد نسلی رو از مرگ می‌ترسونید. ما همه‌مون تا قبل از این افکار خودکشی داشتیم.» در این چند سال این را با گوشت و خونم حس کردم. از نزدیک‌ترین که فکرهایش تا عمل هم رفت و برگشت، تا دورترها، تا شاگردها، تا معشوقه‌ها، تا ناآشنایی در اینستاگرام. حالا اما «ز» می‌گوید:

«چرا ما باید بمیریم؟»

***  

به «ز» گفتم می‌خواهم چنین نامه‌ای بنویسم و بعدش شاید کارهایی تندتر. گفت چرا؟ گفت کار بهتری نمی‌توانی بکنی؟ نگفتم که چند روز است این سؤال ولم نمی‌کند ولی حتی کلمه‌ای برای جواب دادنش جلو نمی‌روم. کار بهتر چیست؟ بدن باید توی خیابان باشد. این را می‌دانم. ترس هم دارم. کمتر از مردن، تا از درد گذاشتن روی بقیه. قبلاً بیشتر از مردن می‌ترسیدم. حالا اما بودن و مردن به یک اندازه کلافه‌ام می‌کنند. 

الان با «ا» حرف زدم. آرام‌ترم کرد. مثل همیشه. تک به تک کلمه‌هایی را در ذهنم می‌بینم که دارند کامل می‌شوند. باید جای خودم را دوباره پیدا کنم.