باز هم نشستهام.
نوشتههایم را خیلی وقتها با «نشستهام» شروع میکنم. با همانجایی که هستم. از لحظهی نوشتن. شروع بدی هم نیست. وصلت میکند به «حالا» و هر چه که میخواهی بگویی مجبور است وصل باشد به آنچه که حالا هستی. اما اگر آنچه میخواهم بگویم طولانیتر باشد و دلم نخواهد به حالایم ربطی داشته باشد چه؟
حالا نشستهام پشت میزی چوبی که ــ بالاخره ــ ارتفاعش به اندازهای بالاست که راحت اینها را بنویسم. حالا، بیرون این جایی که نشستهام، روستایی متروک است و کمی قبلتر باران تندی آمد که سگ بیچارهای را حسابی خیس کرد ــ نه بیچاره چون خیس شد، بیچاره چون یک پایش را از دست داده بود و چارهای نداشت جز یاد گرفتن راه رفتن روی سه پا.
حالا تَهِ روزی است که از صبحش با چند نویسندهی دیگر حرف میزدیم. در خانهای کوچک در روستایی متروک. بدون هیچ مسیر مشخص و هیچ وزن سنگینی روی سینههایمان که بگوید باید کاری کنیم. تَهِ روزی که غذایم را کس دیگری درست کرد و ظرفهای شام بقیه را من شستم. روزی که حتی آخرش، قبل از نوشتن اینها، پانصد کلمه ترجمه هم کردم. مینویسم «اما»، بعد پاکش میکنم. میترسم از نوشتن «اما». انگار نوشتنش همهی آن قبلیها را زیر سؤال ببرد. با این که «اما»ی من اینبار ربطی به امروز نداشت اما انگار همیشه یک «اما» هست.
امروز روز معمولیای بود. در جهانی که روزهای معمولی کم است، این روز خیلی معمولی روز خیلی خوبی به حساب میآید چون برای من معمول نیست نشستن در روستایی متروک، بین آدمهایی که کارشان شبیه خودم است، با غذایی که فکرش را نکردهام و کاری که برای دیگران با طیب خاطر انجام میدهم. اینها برای من معمول نیست.
ــ در یکی از جلساتمان «عین» دربارهی مهمان یا میزبان بودن چیزی گفت که دقیقش را یادم نیست ولی دربارهی این بود که چرا من در کافه راحتتر کار میکنم و در خانهی دیگران راحتتر ظرف میشورم. من در مهمان بودن آزادترم ــ
هر چیزی که زیاد تکرار شود معمولی میشود، نه؟ مثلاً من که در یک سال و اندی گذشته افسرده بودم و نمیتوانستم کار کنم و مدام با خودم در کلنجار بودم، همهی اینها معمولی بود. نه؟ اگر همهی عمرت بترسی، ترس معمولی میشود؟ یا بعضی چیزها هیچوقت معمولی نمیشوند؟ چطور ممکن است؟ چطور میشود به چیزی عادت نکرد؟ نمیدانم. در هر صورت در این یک سال و اندی من از همه چیز افتاده بودم. شبیه «حالا» نبود. پارهپارههایی از این زمان بودند که سرم را از زیر آب بالا میآوردم و نفسی میکشیدم اما کوتاه بودند و دوباره میرفتم زیر آب غلیظ سیاه. آنجایی که دستوپا زدنهایت هم مثل دستوپا زدن در قیر است، نه آب.
ــ چرا دارم اینها را مینویسم؟ چون قول داده بودم که بنویسم. شاید هم چون بین نویسندههام و آنها که از نوشتن حرف میزنند چیزی در من هم تکان میخورد. چه فرقی میکند؟ ــ
قرار گذاشتم هر روز این هفته را بنویسم. میخواستم امروز دربارهی حالم در یک سال و اندی گذشته بنویسم و تمامش کنم اما نوشتن همین لحظه تمام شد. قبل از نوشتن این جملهها. نمیدانم چرا.
دلتنگم. دلتنگ خیلی چیزها. خیلی وقتها.
تمام این مدت که ننوشتم چیزهایی درونم تلنبار شده. کمکم مینویسم. بیرون میآیند. شاید برای خودم هم معلوم شد که چهام بود و چهام هست.
پ.ن: به آن «ظرف میشورم» وسط متن نگاه میکنم. به «میشورم». جای درست این فعل وقت حرف زدن دربارهی دلشورهای بود که من به دل میاندازم و غمگینم میکند، ولی حالا جایش نیست.