۱۳۹۴ فروردین ۱۰, دوشنبه

این شرمِ شرم‌آور، آن وجد واقعی

خیلی وقت‌ها توی موزه حوصله‌ام سر می‌رود. نمی‌خواهم همه تابلوهای خطاطی را نگاه کنم. بعضی‌ها را دوست ندارم. بعضی نقاشی‌ها را اول توضیحشان را می‌خوانم و بعد، اگر جذاب بود، نگاهشان می‌کنم. سکه‌ها خیلی‌هایشان سکه هستند دیگر، بعد از بیست تای اول تکراری می‌شوند برایم. این‌ها واقعیت من است ولی من شرم دارم از این واقعیت. شرم دارم از ندیدن همه خطاطی‌ها، از «سطحی» بودنم و نگاهم به عنوان اثر، از بی‌توجهیم به تاریخ. من از همه این‌ها شرم دارم و این شرم باعث می‌شود همه تابلوها را و همه سکه‌ها را نگاه کنم. بی‌هیچ شوری نگاهشان کنم و به خود نهیب بزنم که از دیدن آنچه دوست نداری به وجد بیا. ولی خبری از وجد نیست. به جای وجد ترس می‌آید؛ ترس از نفهمیدن، ترس از عقب بودن. چنان ترسی که دیگر جایی برای سلیقه و نخواستن و «خود» باقی نمی‌گذارد. یادم می‌رود که خودم هم آن سمت بوده‌ام. پشت این نقاشی‌ها، پشت آن قلم، در تاریخ یک سکه. صدایی توی سرم می‌گوید حتما این نقاشی‌ها چیزی دارند، حتما در این سکه تاریخی نهفته است که «تو» نمی‌فهمی و اگر می‌فهمیدی... راست هم می‌گوید. حتما هست. پس نگاهشان می‌کنم. حوصله را می‌گذارم کنار و خودم را مجبور می‌کنم به نگاه کردن. به دیدن تک‌تک تابلوها برای پر کردن جدولی که روزی به خودم بگویم «من همه آثار موزه را دیدم». می‌بینم و وجدی نیست و ترس نمی‌رود و فهمیدنم بیشتر نمی‌شود.

برمی‌گردم خانه، دراز می‌کشم روی تخت. بیت حافظ توی ذهنم عمیق‌تر مانده تا خطاطی‌اش. از همان بیت وجد می‌آید. با همان بیت ترس می‌رود. با خودم فکر می‌کنم باید جدول‌هایم را بیاندازم دور. باید تمرین کنم توی موزه‌ها. راه بروم، حافظ بخوانم، به هر چه دلم خواست نگاه کنم. حیف است این وجد واقعی.

۱۳۹۳ اسفند ۱۷, یکشنبه

خواب آلوده

همه چیز برای خودش پیش می‌رود. با نبودنش کنار آمدم. گذاشتمش کنار. حالا تنها گاهی شهر یادم میاندازد که چیزی درونم کشته‌ام و گهگاهی موسیقی. فکرش هر روز هست ولی زهرش کمتر شده. همه این‌ها هست و زندگی هم هست. قرص‌ها کار خودشان را کرده‌اند. کار می‌کنم، می‌خواهم که کار کنم و بیشتر و بیشتر. اصلا همه چیز خوب است غیر از این خواب لعنتی که دست از سرم برنمی‌دارد. من همه‌اش خوابم می‌آید. 
دکتر می‌گوید قرص‌ها باید نشاط‌ آور باشد و نه خواب‌آور ولی من خوابم می‌آید. خواب آلودگی آشنایی است. خواب آلودگی افسردگی. ولی من که افسرده نیستم. لااقل فکر می‌کنم که نیستم. فقط همین یک نشانه را از افسردگی می‌بینم و همین یکی دارد همه چیز را خراب می‌کند. می‌خواهم بنویسم ولی به جایش می‌خوابم. می‌خواهم بخوانم، به جایش می‌خوابم. می‌خواهم از تخت بیایم بیرون... به جایش می‌خوابم. باید فکری برایش بکنم.
سال دارد تمام می‌شود. از حالا شلوغی‌های سال بعد را چیده‌ام جلویم، نگاهشان می‌کنم می‌ترسم و ذوق می‌کنم. در خودم گم شده‌ام ولی در این ناکجاآبادِ ناآشنا، کارهای خودم را می‌کنم. 
می‌خواهم بیشتر بنویسم. متمرکزتر بنویسم. از هشت مارس بنویسم و از همه چیزهایی که باید نوشت. از ترک کردن بنویسم و فرقش با ترک شدن. از خلا، از فقدانی که تبدیل می‌شود به سیاه‌چاله‌ای برای هر چه می‌شود در آغوش گرفت. از کارهایی که باید بکنم، از کارهایی که می‌خواهم بکنم، از کارهایی که کرده‌ام. 
می‌خواهم از جایی که هستم، از جایی که می‌روم بنویسم. می‌خواهم از چهارشنبه‌سوری بنویسم و زنی که سال‌ها پیش به من گفت «دیلاغ». از برف که نیامد. از بزرگ شدن. از دوست‌های خوب. از آدم‌هایی که دوستشان ندارم ولی دوستم بوده‌اند. از توقعِ دوستی. از دوست داشتن.
در نهایت ولی نمی‌نویسم. حالا که اینها را نوشتم انگار فهمیدم که هنوز قرص‌ها به تمرکز کمکی نکرده‌اند. هنوز سرعت چهارشنبه‌سوری توی سرم بیشتر از آن است که بتوانم بنویسمش. هنوز نمی‌توانم روی هیچکدام بمانم. هنوز قرار ندارم. آرام شده‌ام، ولی ساکن نه.
شاید برای همین می‌خوابم. در جستجوی سکون.