خیلی وقتها توی موزه حوصلهام سر میرود. نمیخواهم همه تابلوهای خطاطی را نگاه کنم. بعضیها را دوست ندارم. بعضی نقاشیها را اول توضیحشان را میخوانم و بعد، اگر جذاب بود، نگاهشان میکنم. سکهها خیلیهایشان سکه هستند دیگر، بعد از بیست تای اول تکراری میشوند برایم. اینها واقعیت من است ولی من شرم دارم از این واقعیت. شرم دارم از ندیدن همه خطاطیها، از «سطحی» بودنم و نگاهم به عنوان اثر، از بیتوجهیم به تاریخ. من از همه اینها شرم دارم و این شرم باعث میشود همه تابلوها را و همه سکهها را نگاه کنم. بیهیچ شوری نگاهشان کنم و به خود نهیب بزنم که از دیدن آنچه دوست نداری به وجد بیا. ولی خبری از وجد نیست. به جای وجد ترس میآید؛ ترس از نفهمیدن، ترس از عقب بودن. چنان ترسی که دیگر جایی برای سلیقه و نخواستن و «خود» باقی نمیگذارد. یادم میرود که خودم هم آن سمت بودهام. پشت این نقاشیها، پشت آن قلم، در تاریخ یک سکه. صدایی توی سرم میگوید حتما این نقاشیها چیزی دارند، حتما در این سکه تاریخی نهفته است که «تو» نمیفهمی و اگر میفهمیدی... راست هم میگوید. حتما هست. پس نگاهشان میکنم. حوصله را میگذارم کنار و خودم را مجبور میکنم به نگاه کردن. به دیدن تکتک تابلوها برای پر کردن جدولی که روزی به خودم بگویم «من همه آثار موزه را دیدم». میبینم و وجدی نیست و ترس نمیرود و فهمیدنم بیشتر نمیشود.
برمیگردم خانه، دراز میکشم روی تخت. بیت حافظ توی ذهنم عمیقتر مانده تا خطاطیاش. از همان بیت وجد میآید. با همان بیت ترس میرود. با خودم فکر میکنم باید جدولهایم را بیاندازم دور. باید تمرین کنم توی موزهها. راه بروم، حافظ بخوانم، به هر چه دلم خواست نگاه کنم. حیف است این وجد واقعی.
برمیگردم خانه، دراز میکشم روی تخت. بیت حافظ توی ذهنم عمیقتر مانده تا خطاطیاش. از همان بیت وجد میآید. با همان بیت ترس میرود. با خودم فکر میکنم باید جدولهایم را بیاندازم دور. باید تمرین کنم توی موزهها. راه بروم، حافظ بخوانم، به هر چه دلم خواست نگاه کنم. حیف است این وجد واقعی.