همه چیز برای خودش پیش میرود. با نبودنش کنار آمدم. گذاشتمش کنار. حالا تنها گاهی شهر یادم میاندازد که چیزی درونم کشتهام و گهگاهی موسیقی. فکرش هر روز هست ولی زهرش کمتر شده. همه اینها هست و زندگی هم هست. قرصها کار خودشان را کردهاند. کار میکنم، میخواهم که کار کنم و بیشتر و بیشتر. اصلا همه چیز خوب است غیر از این خواب لعنتی که دست از سرم برنمیدارد. من همهاش خوابم میآید.
دکتر میگوید قرصها باید نشاط آور باشد و نه خوابآور ولی من خوابم میآید. خواب آلودگی آشنایی است. خواب آلودگی افسردگی. ولی من که افسرده نیستم. لااقل فکر میکنم که نیستم. فقط همین یک نشانه را از افسردگی میبینم و همین یکی دارد همه چیز را خراب میکند. میخواهم بنویسم ولی به جایش میخوابم. میخواهم بخوانم، به جایش میخوابم. میخواهم از تخت بیایم بیرون... به جایش میخوابم. باید فکری برایش بکنم.
سال دارد تمام میشود. از حالا شلوغیهای سال بعد را چیدهام جلویم، نگاهشان میکنم میترسم و ذوق میکنم. در خودم گم شدهام ولی در این ناکجاآبادِ ناآشنا، کارهای خودم را میکنم.
میخواهم بیشتر بنویسم. متمرکزتر بنویسم. از هشت مارس بنویسم و از همه چیزهایی که باید نوشت. از ترک کردن بنویسم و فرقش با ترک شدن. از خلا، از فقدانی که تبدیل میشود به سیاهچالهای برای هر چه میشود در آغوش گرفت. از کارهایی که باید بکنم، از کارهایی که میخواهم بکنم، از کارهایی که کردهام.
میخواهم از جایی که هستم، از جایی که میروم بنویسم. میخواهم از چهارشنبهسوری بنویسم و زنی که سالها پیش به من گفت «دیلاغ». از برف که نیامد. از بزرگ شدن. از دوستهای خوب. از آدمهایی که دوستشان ندارم ولی دوستم بودهاند. از توقعِ دوستی. از دوست داشتن.
در نهایت ولی نمینویسم. حالا که اینها را نوشتم انگار فهمیدم که هنوز قرصها به تمرکز کمکی نکردهاند. هنوز سرعت چهارشنبهسوری توی سرم بیشتر از آن است که بتوانم بنویسمش. هنوز نمیتوانم روی هیچکدام بمانم. هنوز قرار ندارم. آرام شدهام، ولی ساکن نه.
شاید برای همین میخوابم. در جستجوی سکون.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر