صبح توی مسیر با خودم فکر کردم دلم برای کشف کردن تنگ شده، برای داشتن آدمی که کشفش شورانگیز باشد و اشتیاق بیاندازد توی دلت. شب به این فکر کردم که بیبهانه نوشتنهایم کم شده.
آن وسطها برای سه نفر دیگر سخنرانی کردم که دست بکشیم از این بیلذتی در کار. فرمان دادم لذت ببریم و هنوز خودم سر خم نکردهام زیر این فرمان.
نوشتن برایم لذت است؛ همین میشود که دور میافتم ازش. چون جدی که میشود مرزی ظاهر میشود بین لذت و دقت، بین ازخودنوشتن و نوشتن با تشدید. مرزی خیالی که نه فقط در نوشتن، که در همهی زندگی میکشم و لذت را حرام میکند بر من.
فرمان میدهم مرز برداشته شود. دلقکی توی سرم میخندد. تو این را میخوانی و نمیدانی که نوشتمش تا آخرین نوشته آن روزنگاری مسخره نباشد اول صفحه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر