۱۳۹۹ آبان ۴, یکشنبه

آرزوی موزه

آشپزی از آن کارهایی است که تازگی‌ها شروعش کرده‌ام. بعد از قرنطینه‌ی اسفند برایم کاری واقعی‌تر شد و توانستم تبدیلش کنم به یکی از آن معدود کارهایی که در لحظه‌اش حواسم به خودش است. به نتیجه‌اش هم اگر فکر کنم فکر کوتاه‌مدتی است که نگرانی نمی‌آورد. می‌دانم اگر این بار خراب شد بار دیگری خواهد بود. برای همین موقع آشپزی می‌توانم از قبل و بعد کمی جدا شوم. 

امروز در خانه‌ی والدین خواستم ناهار درست کنم. رفته بودم پشت گاز و داشتم کار می‌کردم. گاز خانه‌ی والدین بزرگ‌تر از گاز خودمان است و شعله‌اش دقیق‌تر. ماهیتابه‌شان کوچکتر بود و هر دوی این‌ها باعث شده بود دستم خیلی راحت نباشد. می‌دانستم غذا دارد زیادی شور و شیرین می‌شود. فکرم به همین‌ها بود و بابا کنارم نمی‌دانم داشت ظرف جمع می‌کرد یا کاری دیگر که گفت: «همیشه آرزو دارم یه روز یه خونه‌ی بزرگ بگیری...» و من توی سرم ادامه‌اش دادم که یک آشپزخانه‌ی بزرگ داشته باشد و یک گاز راحت و ظروف بزرگ و مختلف و راه‌دست. تصور زیبایی از چیزی که می‌توانست کیفیت «لحظه» را بالا ببرد. حتی در آینده هم کیفیت «لحظه»ی آینده را بالا می‌برد. مثل پولدار بودن و بچه‌دار شدن و این‌ها نبود که یک آینده‌ی ادامه‌دار باشد و درون آن آرزو همیشه خرده‌آرزوهای دیگری معطوف به آینده‌ای بعدتر داشته باشد. این‌ها در یک لحظه از سرم گذشت ولی بابا آرزوی دیگری داشت. بابا برگشته بود به نیم ساعت پیش که موبایل‌های قدیمی‌اش را آورده بود که من یکی را برای خط قدیمی‌ام بردارم. از موتورولای تاشو تا نوکیای صفحه‌رنگی. بابا برگشته بود به موبایل‌ها و همه‌ی چیزهایی که نگه داشته: «یه روز یه خونه‌ی بزرگ بگیری و همه‌ی این چیزها رو توش بچینی. موبایل‌ها، بتاماکس، نسخه‌های خطی، عکس‌ها...» یا چیزی شبیه این. «عتیقه‌اند دیگر»؛ این را گفت و از صدساله شدن بعضی داشته‌ها گفت. من توی سرم خانه‌ای می‌دیدم که خانه نیست موزه است. مثل همان «توی سرم» که خانه‌ی فکر نیست، منزل خاطره است.

دیدن خودمان در پدرها و مادرهایمان ترسناک است. نوع خمیازه کشیدن یا خندیدن، شکل حرف زدن با بچه‌ها، حالت بدن موقع خوابیدن، شیوه‌ی استدلال یا طرز سلام کردن. این‌ها را قبلاً دیده بودم. این‌ها را پذیرفته بودم. یاد گرفته‌ام که بچه‌ی آدم با تقلیدْ زندگی یاد می‌گیرد و خودش خیلی دیر متوجه این اتفاق می‌شود. آن‌قدر دیر می‌فهمد بیشتر کارهایش تقلید از چیزهایی هستند که دیده و جلویش انجام داده‌اند که دیگر کار چندانی از دستش برنمی‌آید. اما این کشف روانکاوانه‌ی پشت گاز چیزی بیشتر از ترسناک بود. خود موضوع چیزی نبود که انتظارش را نداشته باشم، موقعیتش بود که عجیبش می‌کرد. انگار کسی یک لحظه بعد از سال‌ها توی زندان بودن سرش را آورده باشد بیرون و بخواهد نفس بکشد و بعد پدرش بیاید یک پتو بیاندازد روی سرش که سردت است. بابا نمی‌دانست من موقع آشپزی از معدود وقت‌های «در لحظه» بودن زندگی‌ام را دارم. تقصیر من است که نمی‌داند چون من هیچ‌وقت این حرف‌ها را با آن‌ها نزده‌ام. هیچ‌وقت این چیزها را آن‌ها نخوانده‌اند. اما این‌که طنازی جهان آن‌قدر باشد که در یک لحظه آرزوی پدرم برای داشتن موزه‌ای از عتیقه‌هایش در «خانه‌ی من» و راه فرار رویایی من از گذشته و آینده را بگذارد توی یک آشپزخانه و در فاصله‌ی یک متر، برایم ترسناک نبود، یأس‌آور بود. انگار لبخند شیطانی خدایی باشد که دارد می‌زند به شیشه تا بگوید هیچ راه فراری نیست. 

حالا این‌قدرها هم شور نبود. آن لحظه گذشت و بعد فکر کردم به نوشتنش، به اضافه کردن یک یادداشت اینجا، برای ثبت گذشته محضِ آینده. یک روز به الف گفتم زمان حال را تجربه نمی‌کنم. انگار رویش هستم، نه تویش. گفت همینی. بپذیر. شکل تو همین است و برای همین چیزهایی داری که دیگران نمی‌توانند داشته باشند. گفتم برای همین هم خیلی چیزهایی را که دیگران دارند ندارم. گفت بله. 

نمی‌دانم هیچ‌وقت می‌توانم این چیزی که هستم، این «این‌شکلی‌بودن» را بپذیرم یا نه، ولی این را فعلاً پذیرفته‌ام که قرار است حالا حالاها با پذیرفتن و نپذیرفتن خودم در کلنجار باشم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر