نمیدانم اسمش تمایل است یا استعداد ولی خوب بلدم کارهای دلخواهم را تبدیل کنم به کارهای مرارتبار. خواندن را که زمانی دوست داشتم تبدیل کنم به یک رنج عظیم کاری که خط به خط به زحمت جلو میرود تا ببینم «این مقاله» را میخواهیم یا «آن یکی» را. نوشتن را که زمانهایی راه نجاتم بود از چاه افسردگی تبدیل میکنم به سفارشهایی که «باید» بنویسم.
*
همین پاراگراف بالا هم راستش اصل نوشته نیست. وقتش گذشت و بعد خودم را مجبور کردم بنویسمش که یک وقت «ننوشته» باقی نماند. اما واقعیتش این است که نوشتن در این وقتهایی که سرعت انگشتهایم بالا میرود و ذهنم و دستم تقریباً با هم کار میکنند هنوز برایم مفراست. هنوز برایم فراغت و فرار و آرامش و کاری دوستداشتنی است. آنطرف توی چت چیزهایی به «ن» میگویم که نوشتن نیست. برای «ز» کمتر نوشتهام این چند وقت. اینجا هم که خیلی دیر به دیر سر میزنم. توییتهایم نوشته نیستند، تلهی لایک میشوند یا حتی اگر نوشته باشند بعد از ارسال تبدیل میشوند به تلهی لایک. فقط اینجا مانده. اینجا و یادداشتهای توی دفتر. اینجا را میخواهم جدیتر بگیرم. این پست اما خودش میشود احمقانهترین پست این وبلاگ. یک دلنوشتهی غیرقابل انتشار دربارهی نوشتن و ننوشتن که همهمان بارها نمونهاش را توی سرمان از سر تا ته رفتهایم. میبینی؟ همهاش قضاوت است و هدفگذاری.
*
سر کلاسها مدام تکرار میکنم نوشتن در بازنویسی اتفاق میافتد. به جای بازنویسی دارم به «سِیر» فکر می کنم. به کنار زده شدن پاراگرافهایی که «خوب» نیستند تا برسیم به چیزهایی که فرم دارند و محتوایشان چیزی بیشتر از فکرهای گذرای توی سر است. حرفهای احمقانهام تمامی ندارد. فکر کردن به احمقانه بودن یا نبودن حرفهایم هم.
*
قرصها این چند شب شدیدتر کار میکنند یا من خستهتر میشوم. چشمم دارد میرود. ذهنم هم با آن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر