۱۴۰۰ فروردین ۳۰, دوشنبه

نوشتن یک تکه‌اش هم به نظرم زیادی است

من مانده‌ام و تنهایی و درد دیگرانی که از درد خودم به من نزدیک‌تر است.
این را از پست قبل برداشتم و گذاشتم اینجا که بگویم هنوز همانم. نشسته‌ام توی دفتر و سرم شاید بیشتر از همه‌ی این چند وقته پُر از مِه است. مه تمام توی سرم را گرفته. صبح با مامان دکتر بودیم. کُندی‌اش دوباره برگشته. یک ماهی می‌شود. شاید هم بیشتر. دکتر داشت هیچ‌کاری نمی‌کرد. داشت یک راه گران‌قیمت می‌گذاشت و روانه‌مان می‌کرد و آخر سر انگار برای یک مورد جزئی، یکی از داروهایش را زیاد کرد. همان دارویی که امید داشتم حالش را بهتر کند. هنوز هم دارم. اما بعدش چه؟ شش ماه بعد نکند دوباره بدنش عادت کند به دارو.
این‌ها را می‌نویسم که چی؟ نگرانی‌های توی سرم را روی صفحه می‌آورم که چه بشود؟ از آنجا که پاک نمی‌شوند، فقط تکثیر می‌شوند به اینجا هم. نه توی ذهنم و نه توی این جمله‌ها نگرانی جا نگرفته. این‌ها پوسته است. نگرانی یک جایی ته دلم است. یک جایی که دارد می‌جوشد و مِه می‌فرستد بالا توی سرم...
[خط‌ها منظم نمی‌شوند. دکمه‌شان از کار افتاده. آخرشان یکی درمیان می‌ماند روی هوا. این‌ها را می‌نویسم برسم ته خط ببینم چه کار می‌شود کرد برایش. ببینم در یک پارگراف جدید، در نوشتن از هیچ می‌توانم به نظم برسم یا نه. می‌بینم نه. بعد می‌روم از صفحه بیرون. برمی‌گردم. همه چیز را به هم می‌ریزم و از نو می‌چینم که درست شود. برمی‌گردم به ادامه‌ی نوشته.]
... یک جایی که دارد می‌جوشد و مِه می‌فرستد بالا توی سرم. فکر کنم نگرانی یک هسته‌ی فشرده دارد. واقعاً هسته. چیزی شبیه هسته‌ی هلو. سخت و زمخت و فشرده. چیزی شبیه غده. فکر کنم ترجیح می‌دهم همین باشد. چون غده را می‌شود برداشت. هسته را می‌شود دید. می‌شود انگشت گذاشت رویش. می‌شود نقطه‌اش را پیدا کرد. مِه اما دشمن بدتری است. هیچ جایی نیست، همه جا هست. از میانش می‌گذری و باز آن‌قدر غلیظ است که نفست را بند بیاورد. مه دشمن بدتری است و من توی سرم پر از مه است. آن‌قدر مه که نمی‌توانم بگردم دنبال هسته. نمی‌توانم چشمم را هیچ‌جایی نگه دارم. نمی‌توانم کار کنم. نمی‌توانم فکر کنم. نمی‌توانم حتی به این سؤال جواب بدهم که اگر هر کدام از این‌ها را می‌توانستم به چه دردی می‌خورد؟
اینجا دارد زیادی دردناک می‌شود. من توی خودم احساس درد نمی‌کنم. شاید بی‌حسم و شاید همه‌ی این دردها دارد تلنبار می‌شود جایی که روزی بترکد. از تصور این‌که روزی من هم می‌توانم بترکم تعجب می‌کنم. حس می‌کنم این هسته تا ابد جا دارد برای متراکم‌تر شدن. و بعد نه با یک انفجار، که با یک ترک ریز کار من را تمام می‌کند. ولی من دوست داشتم آخرش هیاهوی بیشتری داشته باشد. پایان قهرمانانه‌تری از «از پا درآمدن». 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر