چیزهایی هستند که تو مثالشان میزنی و بعد وقتی پیش میآیند آنقدر مثالشان زدهای که دیگر قدرت مثالیشان را از دست دادهاند. امروز یکی از آن تجربهها بود. من داشتم از میان تن برهنهی دو نفر که در چارچوب دری ایستاده بودند رد میشدم، اما هیچ حسی نداشتم. این موقعیت را چندین بار سر کلاس مثال زدهام برای درک حضور و همزمانی و بدن و خیلی کلمههای دیگر که ربط دارند به اجرا و زنده بودنش. حالا خودم در بازسازی آن اجرای معروف، تجربهاش را نمیتوانستم تکرار کنم. تجربهای که مثالش کرده بودم دیگر برای من کار نمیکرد. من از خواندنش، از تصور کردنش چیزهایی ساخته بودم که در آن نیمثانیهی عبور، در آن کشیده شدن بارانیام به سینه یا شکم دختر برهنهی کنارم، هیچ حضوری نداشت. من رد شدم. صرفاً رد شدم. برای دیگران نمیدانم چطور بود. ز گفت قبلش فکر نمیکرده تجربهی خاصی باشد ولی وقتی رد شده دیده تجربهی خاصی است. چیزی تقریباً عکس من. گاهی فکر میکنم زیاد که حرف میزنم تجربهها را از «تجربهپذیری» میاندازم.
آن چیزی که از امروز برایم مانده چیست؟ تقلای ذهنیام برای اینکه ببینم میتوانم عروسکی کوچک را بدزدم یا نه. میتوانم هم به معنای عملیاش و هم به معنای اخلاقی. ترس از رو شدن دستم و دردسرهای بعدش کمی از ماجرا بود اما بخش دیگری هم داشت که مربوط میشد به پذیرش اینکه من میتوانم (شاید باید میتوانم را کج بنویسم) از هدیهفروشی موزه عروسک کوچکی را بردارد و تا کنم و در جیبم بگذارم. آخرش نکردم این کار را. فکر کنم بیشتر از ترس عملی تا اخلاقی.
دیگر از امروز برایم چه مانده؟
شاید باید صبر کنم. بیشتر.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر