۱۴۰۴ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

در آمدن به هیچی

 فرامرز اصلانی را گذاشته‌ام روی تکرار. از If You Go Away شروع شد. فکر کنم از قبل‌ترش هم امروز خاکستری بود. از آن خاکستری‌ها که یادم می‌اندازند هنوز جایی توی تنم آن پسر شانزده ساله‌ای است که در اتاقش تنهایی نشسته و همزمان عاشق است و غمگین. همزمان زنده است و مرده. از «قلعه‌ی تنهایی» نوبت می‌رسد به «آهوی وحشی» و من یاد حافظ خواندن‌هایم می‌افتم. یاد جادو. جادو و عشق با کلمه برایم معنا می‌شدند. عجیب نیست که شغلم شد نوشتن، اما تلخ است. مثل آن است که شغلت بشود بوسیدن، تو که زمانی بوسیدن برایت عشق‌ورزی بوده. چند وقت از آخرین نوشته‌ی اینجا می‌گذرد؟ نمی‌دانم. نوشته‌های این‌شکلی‌ام هم شده‌اند «متاع» که پی‌شان را بگیرند و یقه‌ام را که «چرا دیگر نمی‌نویسی برایم؟» بدخلقی‌ام دارد چکه می‌کند اینجا. اصلانی می‌خواند «نکرد آن همدم دیرین مدارا» و من باز برمی‌گردم به شانزده سالگی. تا روز مرگم شانزده ساله خواهم ماند. این را خوب می‌دانم. فقط کاش شانزده ساله هم زندگی کنم. بنشینم توی اتاق تاریکم و «باشم». مدت‌هاست که نبوده‌ام. مدت‌هاست که نیستم. دلم می‌خواهد توی خیابان‌های خاکستری راه بروم، دلم می‌خواهد از غم پر باشم. پر واقعاً. خالی‌ام. خیلی خالی‌ام. از غم خالی‌ام. غم خالی‌ام کرده است. از غم خالی‌ام. نمی‌خواهمش. این خالی بودن را نمی‌خواهم. غم را کاری ندارم، فقط کاش خالی نباشم.

امروز یکی از آن برنامه‌های طنز انگلیسی را دیدم، احتمالاً مال همان حدود شانزده سالگی من، یا قبل‌تر. توی یکی از بخش‌هایش مردی دراز کشیده بود روی کاناپه‌ی روانکاوی و داشت از دردهای بچگی‌اش و غصه‌هایش می‌گفت. زنی پشت سرش گوش می‌داد و یادداشت برمی‌داشت. حرف‌های مرد که تمام شد زن گفت «شنیدم و به نظرم چیزهایی که گفتی این‌طور آمد که...» و بعد شروع کرد ادای مرد را شبیه بچه‌های غرغرو و لوسی درآوردن که به وضعیت اعتراض می‌کنند. فکر کنم اگر زن اینجا بود پاراگراف اول این نوشته را با همان لحن بهم برمی‌گرداند. 

از غصه ننوشتن کار سختی‌ست برایم. وقتی شروع کردم به این‌طور نوشتن، آن روزهای استتوس‌های فیسبوک، نوشتنم از دل افسردگی بود. از دل سیاهی عمیقی که تویش بودم و دست و پا نمی‌زدم، غوطه می‌خوردم. حالا که بیشتر روزها توی سیاهی نیستم، احساس می‌کنم هیچ‌جا نیستم. می‌دانم که انگار دارم بدبختی را دعوت می‌کنم به خانه‌ام و می‌گویم «بیا، دلم برایت تنگ شده است» اما واقعیتش دلم برای بدبختی، برای غصه و آن سیاهی تنگ نشده است. برای «حس کردن» تنگ شده است. حس کردن هر چیزی. 

به پاراگراف چهارم که رسیده‌ام خاکستری از سرم رفته است. کم‌شده و حالا دوباره دارم «هیچ» می‌شوم. عجیب است که در هیچی فرو نروی، به آن دربیایی. من می‌خواهم دوباره فرو بروم در «هست بودن».

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر