۱۴۰۱ اردیبهشت ۱۳, سه‌شنبه

همه جا را پاک کردم جز اینجا

 دنبال بهانه بودم و چند هفته پیش که بهانه‌ای دستم آمد شروع کردم. اول اینستاگرام را دی‌اکتیو کردم و هفته‌ی پیش هم توییتر را. حالا هیچ‌جایی ندارم که خودم را بروز بدهم. شاید برای همین است که ۱۴ سال بعد از اتفاق جواب بابا را جوری نوشتم که در دلم بود. چیزهایی را گفتم که فکر می‌کردم. واقعیتی را به رویش آوردم که جایی از دلم همیشه بود و هیچ‌وقت خالی نشده بود. حالا که گفتم هم حس نمی‌کنم خالی شده است. همه چیز را نگفتم. فقط یک جواب به نسبت کوتاه دادم. می‌گویم به نسبت چون سه پاراگراف برای همه‌ی چیزهایی که می‌توانستم بگویم واقعاً هم خیلی کوتاه است.


خالی نشدم و آمدم اینجا بنویسم. آخرین جایی که مانده. این‌جور نوشتن را دوست دارم. چیزی که بیشتر برای خودم است و کاملاً هم برای خودم نیست، پس عطش خوانده‌شدن را هم ارضا می‌کند. در این لحظه همه‌چیز را به رابطه‌ام با بابا ربط می‌دهم. همین عطش دیده‌شدن و خوانده‌شدن هم شاید واکنشی به او باشد. شاید هم نه. اما این را می‌دانم که هر وقت چیزهایی از او در خودم می‌بینم می‌ترسم. می‌دانم که راست‌گویی‌ام واکنش مستقیمی است به پنهان‌کاری‌ها و دروغ‌گویی‌های او. برای همین هر وقت مچ خودم را می‌گیرم که سمت دروغ‌گویی و توجیه دروغ‌گویی رفته‌ام وحشت می‌کنم. امروز فکر کردم این خودمحوری و دیگری را ندیدن هم میراث او است. این‌بار نه برعکس، که شبیه. 


وقتی داشتم آن پاراگراف‌ها را می‌نوشتم با خودم گفتم این احتمالاً اولین‌باری است که کسی از روش خودش جوابش را می‌دهد. از وقتی یادم می‌آید بابا زبان‌بازی می‌کرد. چاپلوسی نه. تملق و غیره هم هرگز. به معنای کلمه زبان‌بازی. نامه کم می‌نوشت ولی در همان نامه‌های کم هم ادبیات خاصی داشت. ادبیاتی که قرار است مخاطب را هدایت کند. (نکند نوشتن هم از او می‌آید؟ ترجیح می‌دهم واکنشم به او باشد تا میراثم از او.) مثال ساده‌اش سپری بود که هنوز که هنوز است استفاده می‌کند: «اشتباه کردم. قبول دارم.» پذیرش کلامی اشتباه نمی‌گذارد طرفت چیز زیادی بگوید. هر چه بگوید می‌گویی قبول دارم اشتباه کردم. چه کار کنم حالا؟ نمی‌توانم عوضش کنم که. با لحنی هم می‌گوید که راه‌حلش را در بازگرداندن زمان به عقب و نکردن اشتباه می‌بیند. اما خب، این‌بار من هم زبان‌بازم. من هم روش‌هایش را بلدم. تکرارها و جبران نکردن‌ها را فهرست می‌کنم. دلشکستگی خودم را مطرح می‌کنم. انتظاراتی که داشتم و پاسخی که به آن انتظارها نگرفتم را به رویش می‌آورم. این‌ها را در سه پاراگراف جا می‌دهم و بعد سکوت می‌شود. 


نمی‌دانم به چشم خودش آشنا آمده یا نه. فکر می‌کنم او ساده‌دل‌تر از من است. شاید. برای همین است که ته دلم چیزی دارد غُل می‌زند. مثل همه‌ی وقت‌های دیگری که بی‌رحم می‌شوم و بعد زمان می‌گذرد و فکر می‌کنم این نبرد نابرابری است که من زخم نمی‌خورم و آن‌ها چرا. 

شاید هم من زیادی ساده‌ام. 


هر چه هست، هم آرزویش را داشتم و هم دوست نداشتم کار به اینجا بکشد.

احتمالاً دیگر پسر خوب پدر نیستم. 

۱۴۰۰ مهر ۶, سه‌شنبه

نامرتب

یخچال تقریباً خالی‌ست. روی میز هال به‌هم‌ریخته‌ست. اتاق کار خاک‌گرفته، حمام کثیف و اتاق‌خواب لُخت است. این‌ها چند چند هفته‌ای‌ست که همین‌اند. همان چندهفته‌ای که حوصله‌ی آشپزی نداشته‌ام و یا غذا نخورده‌ام، یا از بیرون فلافل و پیتزا و اولیویه گرفته‌ام. از این آشپزی نکردن تا آن به‌هم‌ریختگی‌ها به چشمم می‌آمدند اما زود چشمم را از رویشان برمی‌داشتم و به خودم می‌گفتم بابت سرشلوغی‌ست. ربطی به حالم ندارد. چون دلیلی نداشت حالم خوب نباشد. چیزی به هم نریخته بود. چیزی در سطح به هم نریخته بود.

*

ساعت شش کفترها می‌آیند در دودکش شومینه‌ی گازی اتاقم و بغ‌بغ می‌کنند. با چنان صدایی و چنان استمراری بغ‌بغ می‌کنند که نمی‌شود بیدار نشد. بلند می‌شوم می‌روم یک مشت می‌کوبم به دیواره‌ی دودکش و پنجره‌ی فلزی را باز می‌کنم و دوباره می‌بندم و از صدای این‌ها می‌پرند می‌روند. این ترکیب را بعد از بارها تلاش کشف کردم. برمی‌گردم به تخت که بخوابم و پنج دقیقه بعد کفترها هم برگشته‌اند. می‌دانستم. همیشه برمی‌گردند. روزهای خوب یکی دو بار دیگر حوصله دارم بلند شوم، تخت را دور بزنم و بپرانمشان اما بعد من زودتر از آن‌ها خسته می‌شوم و بدخوابی را می‌پذیرم. روزهای معمول همان یکبار انجام وظیفه بس است. شکست را از پیش‌پذیرفته به تخت برمی‌گردم.

*

دوست دارم خودم و خانه را جور دیگری تصور کنم. کفترها نیایند یا اگر می‌آیند فقط یک ساعت و نیم دیرتر بیایند، من هفت و نیم بیدار شوم. دوش و صبحانه و قهوه و نشستن پشت لپ‌تاپ برای همین نوشت‌های روزانه‌ی هشت صبح که تنها نکته‌ای است که از واقعیت در تصورم می‌ماند. توی خیالم یخچال پر است و خانه مرتب. یعنی من آن‌قدر سرحالم که یخچال را پر کرده باشم و یخچال را مرتب. توی خیالم بیرون که می‌روم بخشی از مسیر پیاده است. قرار که می‌گذارم با خیال راحت است و نه تشویش کارها یا دیر رسیدن. توی خیالم شبیه یک ماه پیشم که خیالم راحت بود.

*

ساعت یک ربع به هشت زنگ می‌زند. معمولاً زودتر از زنگش بیدارم. حتی اگر کفترها نباشند. بدنم تشویش زنگ ساعت را دارد و منتظرش نمی‌ماند. بیدار می‌شوم و می‌مانم توی تخت.

*

بعدازظهر پیام می‌دهد بیام پیشم. ناهار نخورده‌ام و حمام نرفته‌ام و فکر تعطیل اعلام کردن آن روز باعث شده بیشترش را در تخت بگذارنم. پیام می‌دهم که ناهار بخورم می‌آیم اما بیست دقیقه‌ای همان‌طور توی تخت می‌مانم.

یک ساعت و نیم بعدش که روی تخت در تاریکی رو به هم دراز کشیده‌ایم و صدای دوست‌هایش از بیرون اتاق می‌آید می‌دانم چیزی سر جایش نیست. حدس می‌زنم ربطی به «ه» داشته باشد. حدس را کنار می‌زنم اما چند ثانیه بعدش واقعیت می‌شود. دراز کشیده‌ایم توی تخت و من در حال دست کشیدن روی بازویش هستم و انگشتم را بین موهایش می‌برم و حرف‌هایش که تمام می‌شود می‌گوید: «نمی‌خواستم اینجوری ناراحتت کنم.»

می‌گویم: «من که کاری نکردم. حتی از بغلت هم درنیومدم. حتی هنوز دارم نازت می‌کنم.»

می‌بینم که درگیر است با خودش. دلم می‌خواهد بلند شوم و بروم اما مطمئن نیستم دلم این را به‌خاطر حسش می‌خواهد یا به‌خاطر تصویر دراماتیکش. تکان نمی‌خورم تا وقتی که هم‌خانه‌اش از بیرون اتاق صدایش می‌زند.

*

کتابخانه از روزی که نصبش کردم نامرتب مانده. از آن روز به خودم گفتم روزی ده تا کتاب را گردگیری و مرتب کنی زود تمام می‌شود. نکردم و باز هم احتمالاً نمی‌کنم. من در «تدریج» بی‌تجربه‌ام هنوز.

*

گفت: «ببخشید. تو فقط دو ماه خیالت راحت بود.» توی سرم فکر کردم خیال لحظه‌ای راحت نمی‌شود. آرام شدن تشویش زمان می‌برد. چند هفته درست‌تر است. اما چیزی نگفتم. یخچال خالی و خانه‌ی به‌هم‌ریخته و حمام کثیف نشان می‌دهند چیزی از قبل در من خراب است. هر چیزی حالا بگویم بار آن‌ها را هم روی لحظه می‌آورد. چیزی نگفتنم اما معصومانه نیست. می‌دانم که سکوت‌ها و حرف‌هایم همه از جایی عمیق‌تر دستور می‌گیرند. جایی خودخواه‌تر.

*

ساعت گرد و سرمه‌ای نوجوانی‌ام را که در خانه‌ی قبلی جامانده بود چند هفته پیش برداشتم و آوردم. هنوز به دیوار نزده‌مش چون برای این خانه ساعت جدیدی خریدم. دیروز فهمیدم جایش کجاست. توی اتاق کار. همان‌جایی که تخت نوجوانی‌هایم را گذاشته‌ام. همین‌جایی که مثل آن‌موقع‌ها ـــ بعد از سال‌ها در خانه ــ می‌نشینم جلوی مانیتور.

ساعت هفت دقیقه جلو است. از همان نوجوانی هفت دقیقه جلو بود. تا دیر نرسم. نزدیک بیست سال است می‌دانم هفت دقیقه جلو است و باز هم نگاهش که می‌کنم جدی‌اش می‌گیرم. نمی‌گذارد دیر برسم.

*

توی مسیر برگشت به خانه چند بار مشت‌هایم را سفت گره کردم. آن‌جوری که با خشم می‌شود یکی را زد. ناخن‌هایم کف دستم فرو رفتند و عضله‌ی ساعدم منقبض‌تر از یک سال گذشته‌اش شد. به حد آخر مشت‌کردن که رسید، فهمیدم زورش کم است. دستم وزن نداشت. من اما همیشه دستم سنگین بوده. نه در مشت، ولی در پس‌گردنی به دوست‌های گردن‌کلفتم چرا.

*

از خانه‌اش تا خانه‌ام بیست و چند دقیقه پیاده راه است. به سرعت قدم‌های تند من. پنج آهنگ ابی. رسیدم خانه هیچ‌جایی را مرتب نکردم. نگاه انداختم به خانه و رفتم توی اتاق کار.

*

جلوی اتاق کار آینه‌ی قدی قدیمی را گذاشته‌ام روی زمین. بست‌های وصلش به دیوار را نداشتم. بابا برایم بست خرید. اولین کار همین است. امروز از «م» بخواهم بیاید آینه را نصب کنیم. قبل از رسیدن به اتاق کار باید یک نگاهی به خودم می‌انداختم.


۱۴۰۰ مرداد ۱۰, یکشنبه

سیاه‌چاله

 ۱. سیاه‌چاله تعریف زمان را دچار اختلال می‌کند. این را چند روز پیش در جستاری خواندم. نوشته بود تعریف اینیشتینی از زمان حفره‌هایی در خودش دارد بزرگ و تاریک: سیاه‌چاله‌ها. آن‌ها دروازه‌هایی‌اند به پایان زمان: به ناکِی.¹

۲. دو را ننوشته بودم که آ پیام داد. از دلتنگی گفت. دلتنگی به معنایی فراتر از تصور من. به معنایی که باید واژه را برایش آشنایی‌زدایی کنم. این نوشته را نگه می‌دارم تا بعد. نوشتن از هر سیاه‌چاله‌ای الان بی‌معنی است. فکر نمی‌کردم دلتنگی‌ای که برای من نباشد هم بتواند این‌قدر دلم را مچاله کند. هم‌دلی پس چنین چیزی است.

۳. سیاه‌چاله گرانش است. گرانش محض. مکش. بلعیدن. عکسی در اینترنت می‌چرخید که تویش نوشته بود دوست داشتن از حدی که بگذرد حتی وقتی کنارش هستی هم دلتنگش هستی، کسی زیر این عکس نوشته بود در این موارد فقط یک راه وجود دارد: بلع. و من فکر کرده بودم چقدر درست. چقدر شده که بخواهم معشوق را از شدت فشار در آغوش وارد تنم کنم. چقدر شده که دوست داشتنم ــ ولعم برای با او بودن یا او را داشتن ــ حتی در کنارش هم آرام نگیرد و آن وقت‌ها، اگر می‌توانستم، می‌بلعیدمش. بدون هیچ بار جنسی‌ای او را باید می‌بردم در درون خودم. باید می‌رساندمش به آنجایی که حس مستقر است. توی دل. آن‌جا که «حس» را حس می‌کنم. ببلعمش به آن‌جا تا او و حسم یکی شوند.

۴. سیاه‌چاله اما جور دیگری می‌بلعد. بی‌احساس. بی‌تفاوت. 

۵. اصلاً قرار بود برای آ درباره‌ی سیاه‌چاله بنویسم و چون فکر کرده بودم در پیام‌های آن‌ور جا نمی‌شود آوردمش اینجا. اما بین ۱ و ۲ خودش پیام داد و من فکر می‌کنم حرف‌هایی که می‌خواستم بزنم، درباره‌ی سیاه‌چاله و درباره‌ی فضای تهی توی دل، بی‌موقع است. نگهش داشتم تا زمانی که تنبلی‌ام برود و دوباره برگردم. حالا در فاصله‌ی دو دقیقه تا یک قرار آنلاین آمده‌ام که تندتند چیزی بنویسم.

۶. سیاه‌چاله‌ای که در آن یادداشت ازش حرف زده بودم همان جای «حس» بود. می‌شود «خالی» جای چیزی باشد؟ 

۷. این فکر کنم چهارمین یا پنجمین باری است که برمی‌گردم به این پیش‌نویس، تصمیم گرفته‌ام آخرینش باشد. امشب سیاه‌چاله را تمام کنم. 
آمده‌ام خانه‌ی والدین. مامان و بابا. مثل همان چیزی که قبل‌تر هم نوشته بودم باز بیشتر وقت را پشت میز، پشت لپ‌تاپ، مشغول نگاه کردن به چیزی غیر از آن‌ها گذراندم. برای ویدئوی آلمان اما باید عکس جمع می‌کردم. همه‌ی آلبوم‌ها را درآوردم. نشستم به انتخاب کردن از بین عکس‌ها. انتخاب سرسری برای شروع کار. اما تاریخ کودکی من (و پیشاــ‌من) از جلوی چشمم می‌گذشت. مامان که در بچگی‌ها نمی‌فهمیدم چقدر زیبا بوده و حالا می‌فهمم. بابا که سرحال بوده و مغرور. من که می‌خندیدم. واقعاً می‌خندیدم. الان که این‌ها را می‌نویسم می‌توانم بغض کنم. برای چی؟ برای کودکی از دست رفته؟ نه. فکر نمی‌کنم دلیلش آن باشد. فکر می‌کنم بغضم، این دل‌آشوبه‌ام، برای از دست رفتن چیزی است که همین حالا از آن گذشته مانده. تمام شدنش. آب رفتنش. محو شدنش. محو شدن‌شان، اگر بخواهم درست‌تر بگویم. چند شب پیش خواب دیدم ــ و من توی خواب است که چیزها را واقعاً حس می‌کنم ــ که مرگ. جمله‌ی کاملش همین است: خواب دیدم که مرگ. تجربه‌ی از دست دادن را آنجا توی خواب حس کردم. تصویر مامان را که محو می‌شد و جای خالی‌اش می‌ماند حس کردم. شبیه عکسی که یک نفر را از توی پاک کنی و خط‌هایی محو محیط قبلی حضور او را نشان دهد. آن جای خالی سنگین. آن سیاه‌چاله که دل را خالی می‌کند.
آلبوم‌ها را که می‌گشتم رسیدم به یک آلبوم از بچگی‌های بابا و بچگی‌های مامان. از خانواده‌ی آن‌ها. و غمناک برایم همین است. آن چیزی که دلم را خالی می‌کند همین است. که آلبوم ما هم برای کسی بی‌خاطره خواهد شد. تاریخ صرف. دیدن عکس‌های آدم‌هایی که نیستند، وقتی تو بودنشان را، حس‌شان را، تجربه نکرده باشی صرفاً مطالعه‌ای تاریخی است. اما دیدن عکس‌های آلبوم ما برای من دیدن همه‌ی آن چیزهایی است که توی عکس‌ها نیست، نمی‌تواند باشد. و همین است که من را غمگین می‌کند. همه‌ی چیزهایی که ثبت نشده است. همه‌ی چیزهایی که نمی‌ماند. همه‌ی چیزهایی که دیگر حتی خاطره‌شان هم نیست که به آن چنگ بزنیم، که امیدی به تکرارشان داشته باشیم. 

۸. سیاه‌چاله زمان را در خودش فرو می‌برد. حافظه در سیاه‌چاله به انتها می‌رسد. خاطره در سیاه‌چاله دفن می‌شود. تمام شدن یعنی همین.

۹. پایان هوش مصنوعی اسپیلبرگ همه‌ی چیزهایی است که من می‌خواهم بگویم و نمی‌توانم. آنجا که دیوید بعد از پایان تاریخ دوباره می‌تواند برگردد به خاطره‌ای که با مادرش داشته. دوباره زیستن آن حس از دست رفته. بغضم را این می‌ترکاند.

۱۰. سیاه‌چاله چیز دیگری بود. چیز دیگری شد. همه‌اش اما به یک چیز برمی‌گردد: خالی.

1. Nowhen

۱۴۰۰ تیر ۱۲, شنبه

پاره‌های اسم - شاید ۱

خانم م. امروز توی چت وسط جمله‌اش گفت «کیوان» و جا خوردم. یک ساعت بعد اسمم را گوشه‌ی وبلاگ دیدم و دوباره دلم لرزید. اسمم که به خودم وصل می‌شود برایم عجیب است. دارم فکر می‌کنم چرا. چه چیزی عجیبش می‌کند؟
می‌گردم مثال نقض پیدا کنم و می‌بینم همیشه عجیب نیست. بعضی جاها و پیش بعضی آدم‌ها عجیب است. انگار اسمم را صدا زدن (یا نوشتن) از سوی بعضی آدم‌ها برایم نشانه‌ای از نوعی نزدیکی درونی است که دوست دارم با آن‌ها داشته باشم ولی (مثل خیلی چیزها برای خودم) بعید می‌دانمش و برای همین هم وقتی این نشانه را می‌بینم دلم تکان می‌خورد. نمی‌دانم این تکان خوردن نشانه‌ی ذوق است یا اثر دلگرمی یا حتی از آن طرف، دلشوره. اما چیزی در به کار بردن اسمم از سوی این آدم‌ها هست که اولین بارهایش را عجیب می‌کند. و خب راستش من عجیب را دوست دارم. عجیب و جالب.
-
بچه که بودم فکر می‌کردم اسمم خیلی نادر است. برای همین هم وقتی سوم دبستان با یک کیوان دیگر همکلاسی شدم کینه‌اش را به دل گرفتم. هنوز هم همان در دلم است. بیچاره. این اواخر که هم‌اسمم متجاوز سریالی از آب درآمد ولی کمتر از چیزی که فکر می‌کردم به هم ریختم. در واقع اصلاً به هم نریختم. انگار آن‌قدر مطمئن بودم این اسم مال او نبوده و نیست که نگران لکه‌دار شدنش هم نبودم دیگر.
از این‌ها باید نتیجه بگرم که اسمم را دوست دارم (شاید میان چیزهایی که هیچ نقشی در آن نداشته‌ام دوست داشتن اسمم نوعی دوست داشتن نام‌گذاران به حساب بیاید - کاش این‌ها را می‌شد پانویس کرد، پرانتز برایشان درست نیست.) اسمم را دوست دارم اما نمی‌دانم این دوست داشتن بخاطر کم بودن شمار هم‌نام‌ها است و کمک به «متمایز» شدن، یا بخاطر آوایش، یا بخاطر عادت، یا بخاطر روایتی که مطمئن نیستم درست یادم مانده اما در ذهنم این‌طور ثبت شده که مامان در مدرسه از پسری به اسم کیوان خوشش می‌آمده (یا پسر جالبی بوده فقط) و این اسم را برای همین روی من گذاشته. شاید هم صرفاً چون خودشیفته‌ام و خودم را به این اسم می‌شناسم. 
دلیلش هر چه باشد دلم می‌خواست اسمم دالی باشد که فقط به یک مدلول برگردد: به من. 
وقتی حدس می‌زنم تعداد مدلول‌های این دال در ذهن آدم‌های اطرافم کمتر شده و اشاره‌اش به من (فقط به من) پررنگ‌تر، خوشحال‌تر می‌شوم. شاید همین است که از دیدن و شنیدن اسمم در نوشته‌ها و زبان‌شان دلم می‌لرزد. چون تأییدی است بر این که کیوان به من وصل است.

پ.ن: کاش باور داشتم که باید این خودشیفتگی را درمان کنم. اما متأسفانه احساس می‌کنم بخش لازمی از شخصیتم است.

۱۴۰۰ تیر ۱۰, پنجشنبه

درباره‌ی اصول

به آ. گفتم درباره‌ی رابطه‌ی عجیبم با اصول برایش می‌نویسم. بعد تصمیم گرفتم بیارمش اینجا.

به قبل که فکر می‌کنم، به قدیمی‌ترین‌ها، یک اصل به ذهنم می‌رسد. فکر کنم از دامبلدور به ارثش بردم. این‌که کسی را نکشم. نوجوان که بودم ــ همان موقعی که داشتم برای اولین‌بار عشق را تجربه می‌کردم و چیزی «ارزشمند» در جهان پیدا کرده بودم ــ تکلیفم با خودم مشخص بود که می‌توانم برای ارزش‌هایم بمیرم ولی نباید کسی را بکشم.

اصل خوبی به نظر می‌رسید فقط یک جای کار ایراد داشت: من کودکی‌ام با فیلم‌های اکشن گذشته بود. رؤیاپردازی‌های قبل خوابم با تیر و تفنگ می‌گذشتند. حالا مجبور بودم قبل از خواب تفنگ‌هایی اختراع کنم که نمی‌کشند، بی‌هوش می‌کنند و فلج، البته موقتی. فانتزی‌های قدرت‌طلبانه‌ام امکان ارضای کامل پیدا نمی‌کردند چون ــ واقعاً و نه فقط از سر حفظ ظاهر ــ دیگر نمی‌خواستم دشمنانم بمیرند. باید اعتراف کنم جهان قبلش ساده‌تر بود و خیال‌پردازی درونش راحت‌تر. دشمنانت می‌مردند و هیچ نیازی نبود به این فکر کنی حالا که قدرت مال من شده با این‌ها چه کار کنم. حتی خود دشمن بودنشان هم پیچیده شده بود. نکشتن یعنی یک جور ارزش قائل شدن و ارزش که قائل می‌شوی کم‌کم شروع می‌کنی به درک کردن. شاید همین شد که یکی در میان خیال‌های قبل خوابم از تفنگ خالی شدند. در آن یکی‌های میان تفنگ،  قدرت‌های دیگری داشتم مثل جابه‌جایی، نامرئی شدن، ذهن خواندن، و در نهایت قادر مطلق بودن. در این رؤیاها دشمنانم جور دیگری شکست می‌خوردند. چون قادر مطلق بودم آن‌ها هیچ شانسی نداشتند ولی من به این پیروزی ساده راضی نبودم. درست است که می‌توانستم با یک بشکن آن‌ها را خلع سلاح کنم اما این کار را نمی‌کردم. به جایش از فاصله نگاه‌شان می‌کردم، تنها گیرشان می‌آوردم و در یک اتاق جلویشان ظاهر می‌شدم. نشان‌شان می‌دادم که چه قدرتی دارم، چه قدرتی ندارند و گاهی بحث‌های منطقی می‌کردیم تا قانع‌شان کنم روش‌شان را عوض کنند. به اینجای رؤیاپردازی که می‌رسیدم همه چیز گیر می‌کرد. اگر روش‌شان را عوض کنند قصه چطور ادامه پیدا می‌کند؟ اگر نکنند باید چه کارشان کنم؟

اصول گاهی وقت‌ها برای من این شکلی است. در واقعیت زندگی‌ام هیچ حضوری ندارد اما ذهنم را بیچاره‌ی خودش می‌کند. گاهی هم چیزی است متفاوت.

دومی که یادم می‌آید دروغ نگفتن بود. سر کلاس‌های آدمی که بسیار توانمند بود و بسیار داننده، قاعده‌ای گذاشته شد بر این‌که در زندگی دروغ نگوییم. همه چیز این قاعده را می‌پسندیدم. روی کاغذ راست‌گویی بهترین کار است. صداقت همیشه از ارزشمندترین چیزها بوده برایم. نه فقط روی کاغذ، بلکه به دلایل کاملاً عملی و این‌جهانی برایم ارزشمند بوده ــ و هست. در آن کلاس قاعده را پذیرفتم و شروع کردم به دروغ «نگفتن». در زندگی چقدر دروغ می‌گویم؟ باید اعتراف کنم که دروغ‌های سفید زیاد. چون نافم را با افراط و تفریط بریده‌اند در مسائل مهم و بزرگ معمولاً، سر لج هم که شده نمی‌گویم ولی در جزئیات ریز، بخصوص آن‌هایی که فکر می‌کنم جلوی ناراحتی را می‌گیرد یا من را از مخمصه‌ای کوچک نجات می‌دهد دروغ می‌گویم. یادم نمی‌آید چه مدت آن قاعده را رعایت کردم اما هر مدتی که بود هیچ دروغی نگفتم. سفید و سیاه و خاکستری. اما یک جایی قاعده را گذاشتم کنار. چرا؟ شاید چون آدم نکشتن چیز روزمره‌ای نیست و وفاداری به آن راحت‌تر از دروغ نگفتنی که هر لحظه باید حواست جمعش باشد. شاید هم چون باوری درونی‌تر داشتم که صداقت را متفاوت از هرگز دروغ نگفتن می‌دیدم. شاید هم چون آن دروغ‌های ریز و درشت در رسیدنم به خواسته‌هایم، در همراه کردن دیگران با خواسته‌هایم، ابزار خیلی کارآمدی بودند و حوصله‌ی انرژی بیشتر برای استفاده از جایگزین را نداشتم. احتمالاً دلیلش ترکیبی از این‌هاست و چیزهای دیگری که نمی‌دانم.

بعضی اصول بیرونی برایم این‌شکلی‌اند. در ذهنم و در جهان‌بینی‌ام ارزشمندند و آن‌هایی را که رعایت‌شان می‌کنند تحسین می‌کنم اما با توانایی بالایی در توجیه، خودم ازشان پیروی نمی‌کنم.

این‌ها که گفتم جدا از اصولی هستند که دیگران دارند و در جهان من نه اصل است و نه ارزش. تعداد این‌ها زیاد است. خیلی زیاد. خیلی از اصول اخلاقی و اجتماعی و عرف‌های فرهنگی را نمی‌فهمم. خیلی‌هایشان برایم احمقانه است و خیلی‌هایشان حتی برایم ضدارزش. اما همین‌ها بندهایی به دست و پا و رفتارم می‌بندند که نتیجه‌اش دیوانه‌کننده است.

اصول دیگران برایشان فقط اصول خودشان نیست، شاخصی‌ست برای اندازه‌گیری ارزش ما در چشم آن‌ها. من هم که ــ بدبختانه ــ ارزشم را از تصویرم پیش دیگران می‌گیرم. پس می‌افتم در دایره‌ی مسخره‌ای که چون نمی‌خواهم تصویر بدی داشته باشم ــ یا تصور بدی ایجاد کنم ــ ناباوری‌ام به اصول را پنهان می‌کنم و از آن طرف چون باورشان ندارم تمام وجودم له‌له می‌زند برای به زیر کشیدن‌شان و زندگی کردن آن‌جوری که خودم می‌خواهم. 
نتیجه می‌شود دو شکل از زندگی دوگانه. شکل اول دوگانه‌ای بین زندگی ذهنی و بیرونی. شکل دوم دوگانه‌ای از زندگی با نزدیک‌ترین‌ها و تصویر زندگی جلوی دورترها. این آشفتگی اصلی این مدتم است. شاید سخت‌ترین کاری که می‌خواهم بکنم. ساختن تصویری پذیرفتنی از خودم بدون اصول دیگران، با اصول خودم. 

خودم را تافته‌ی جدابافته می‌دانم؟ صادق باشم البته. همه همین‌طورند. (همه‌ی تافته‌های جدابافته هم بخواهند از اصول سر باز بزنند جهان آشوب می‌شود، این‌ها را می‌دانم.) اما مسئله فقط این نیست. مسئله این است که فکر می‌کنم اصولی «بنیادین» وجود دارد. چیزهایی مثل همان صداقت. چیزهایی مثل نکشتن. چیزهایی مثل درک کردن. چندتایی اصل انگشت‌شمار که اگر رعایت‌شان کنی همه‌ی اصل‌های دیگر را می‌توانی بشکنی، چون آن‌ها بیشترشان پوسته‌هایی هستند برای همین هسته‌ها. انگار که همه‌ی اصل‌های دیگر بهانه‌هایی باشند برای سر پا نگه داشتن این اصول در جزئیات زندگی. نسخه‌هایی خُردتر و سفارشی‌سازی‌شده برای موقعیت‌های خاص. اما «اصل» همین چندتاست. 

وقت‌هایی که این چندتا را ناآگاهانه یا از سر ضعف می‌شکنم بیشتر از همیشه از خودم بدم می‌آید. اما هیچ‌وقت این اتفاق باعث نشده فکر کنم اصل‌هایم را اشتباه انتخاب کرده‌ام. در این قسمت خیالم راحت است و حسابم با خودم صاف. 



۱۴۰۰ خرداد ۲۸, جمعه

می‌دانم پشیمان خواهم شد

 باباجون پدربزرگم بود. پدر مادرم. باباجون که حالش بد شده بود، آن چند سالی که رو به سرازیری بود و می‌دانستیم چیزی شروع شده که جلوی پایانش را نمی‌شود گرفت، هنوز تنها زندگی می‌کرد. من دانشجو بودم. سال‌های اول دانشگاه. خانه‌اش امیرآباد بود. به نسبت نزدیک دانشگاه. من اما کم سر می‌زدم. گاهی سر می‌زدم و صدایش را ضبط می‌کردم. صدایش را ضبط می‌کردم چون می‌دانستم که بزودی از دستش خواهم داد. اما این دانستن تأثیری در بیشتر سر زدنم نداشت. عذاب‌وجدان را حس نمی‌کردم، اما فکر می‌کردم باید داشته باشم. این بی‌حسی لعنتی که هنوز و همیشه هست، آن‌موقع هم بود و می‌گفت او را از دست می‌دهی و بعد به این آینده‌ی حتمی نگاه می‌کرد و هیچ احساسی از «از دست دادن» بهش دست نمی‌داد. احساس می‌کرد که حق با همین «سختم است به او سر بزنم» و «وقتی می‌روم پیشش حوصله‌ام سر می‌رود» است.
مامان و بابا سن‌شان رسیده به آنجایی که نمی‌توانم به مرگشان فکر نکنم. بیماری مامان هم این فکر را پرررنگ‌تر کرده. قلب بابا هم. هر بار می‌آیم اینجا و می‌نشینم پشت این میز و ادای کار کردن در می‌آوردم، هر بار که وقتم را با کیفیت با آن‌ها نمی‌گذرانم احساس می‌کنم روزی می‌رسد که پشیمان شوم. که حسرت این لحظه‌ها را بخورم. الان هم بغض کرده‌ام که این‌ها را می‌نویسم. اما واقعیتش این است که این بغض باعث نمی‌شود بلند شوم و بروم بنشینم کنارشان، بگویم بیایید با هم حرف بزنیم. من بلد نیستم. با دوستانم بلد نیستم و با خانواده‌ام بلد نیستم. تنها با معشوق بلدم. آن هم به زمان. 
الف از این می‌گفت که بعد از مرگ پدرش حسرتش این بود که همه‌ی دغدغه‌اش رسیدگی‌های پزشکی بوده به جای پرداختن به رابطه‌ای که می‌توانست با او داشته باشد. می‌فهممش. سرم را می‌آورم بالا و مامان را نگاه می‌کنم که نشسته کنار پنجره، سرش توی گوشی‌اش است. با خودم فکر می‌کنم چطور می‌توانم به آن رابطه برسم؟‌ چطور می‌توانم بعد از سی و پنج سال با مادرم رابطه‌ای درست کنم که حداقل از نوجوانی به بعد نبوده. چطور می‌توانم این دیواری را که دورم کشیده‌ام برای آن‌ها خراب کنم؟ نمی‌دانم. راهم برای فرار از جواب فکر کردن به آینده‌ای است که در آن پشیمانم و حسرت این لحظه‌ها را می‌خورم. عذاب دادن خودم را از همین حالا شروع می‌کنم به جای آن آینده. 
از خودم بدم می‌آید که این‌جور منفعل و ضعیف می‌شوم. توی ذهنم ــ احتمالاً مثل همه ــ دوست دارم قوی و مصمم باشم. دوست دارم کسی باشم که تصمیم می‌گیرد و آن تصمیم را محکم و کامل در زندگی‌اش اجرا می‌کند. اما نیستم. در واقعیت نیستم. در واقعیت موجود نحیفی هستم که می‌خزد در ذهنش و ترسیده آنجا در خودش فرو می‌رود. بدم می‌آید از این موجود که منم. هر بار در این لحظه‌ها تصمیم آنی می‌گیرم که «از این لحظه» دیگر قوی می‌شوم. دیگر می‌شوم همان که دلم می‌خواهد باشم. اما نمی‌شوم. هر بار برمی‌گردم به همین منِ نفرت‌انگیز. خوب بلدم به دیگران بگویم هر تغییری باید قدم به قدم باشد ولی به خودم که می‌رسد انتظارم چیز دیگری است. من دیگران نیستم. 
اگر جهان سیر عادی‌اش را طی کند پدر و مادرم زودتر از من می‌میرند. این گریه‌ام را در می‌آورد. یا حداقل بغضم را. بعد صدایی توی سرم می‌گوید جهان همین است. صدایی توی سرم می‌گوید غمت منطقی نیست. همین است. تو همینی. همین‌قدر بی‌احساس و بی‌قدرت. از این صدای توی سرم بدم می‌آید؟ نمی‌دانم.
این نوشته را نمی‌دانم باید چطور تمامش کنم. اعترافی است که از نوشتنش بیزارم. اعترافی است که فقط با بی‌احساسی می‌شد نوشتش. اینجا تمامش می‌کنم که دوباره برگردم و ویرایشش کنم. می‌خواهم بروم پیششان بنشینم. 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۳, جمعه

تابولا راسا

لوح سفید. نیاز به پایان جهان دارم برای شروع دوباره. شنبه کافی نیست. دیروز الف از بین راه‌هایی که برای بهتر شدن حال من پیشنهاد می‌داد یکی‌اش را هم گفت: «ریست کردن زندگی». من دیروز می‌خواستم شنیده شوم و الف راه‌هایی که به ذهنش می‌رسید را گفت. همان‌کاری که من سال‌ها پیش با خود او کرده بودم. خاله صدیقه می‌گفت «منع نکن سرت میاد.» و من این روزها همان حالی را دارم که همین چند هفته‌ی پیش منعش می‌کردم، نخواستن برای بودن. به آینده که فکر می‌کنم هیچ چیزی نمی‌بینم و خالی‌ست. به یک سال بعد که فکر می‌کنم و این‌که از این خانه بروم خانه‌ای دیگر هیچ خانه‌ای به ذهنم نمی‌رسد که حالم را خوب کند. دلم نمی‌خواهد باشم و این جمله‌ای است که همین یک ماه پیش سرش زمین و زمان را به هم می‌دوختم تا گوینده را پشیمان کنم از گفتنش. خسته‌ام. این را دیروز به الف گفتم و گفت «حق داری.» من همین را می‌خواستم بشنوم. می‌خواهم یک نفر بنشیند روبه‌رویم و ساعت‌ها به من بگوید حق داری که خسته باشی. مثل تیشه‌ای که مدام و بی‌وقفه بخورد به یک سطح سنگی تا آخرش خراشش بدهد و آخرش حفره‌ای باز کند داخلش و این دیواره‌ی ضخیم دورم که حاضر نیست بپذیرد «حق دارد خسته باشد» بشکند.
پوسته‌ی محکمی بسته‌ام دورم و در عین حال شکننده‌ام. درونم مدام در مرز فروریختن است. مرز فروریختن خیلی جای بدی است. از خود فروریختن هم شاید بدتر باشد. آن به مو رسیدن و نبریدن اضطراب همیشگی بریده شدن را در خودش دارد. فکر کن ایستاده‌ای لبه‌ی یک کوه یخ. نگاهت را به بالا می‌آوری و روبرویت هیچ است. دریای سرد. با پایین می‌آوری و سرت گیج می‌رود که هر لحظه ممکن است بیفتی. پشت سرت هم کوه دارد ترک می‌خورد. صدای خرچ‌خرچ باز شدن یخ‌ها از هم را می‌شنوی ولی نه کوه جدا می‌شود نه تو می‌افتی نه دریا تمام می‌شود. نگاه است که مدام می‌چرخد و گوش است که مدام تیز می‌شود و دل است که مدام می‌ریزد.
 قرص‌ها دارند کار نمی‌کنند یا کار دیگری می‌کنند. می‌دانم همین چند ماه پیش شوری در خودم داشتم که معنای زندگی بود. می‌دانم دوباره می‌توانم امید داشته باشم به کار و دوست داشتن و دوستی و خیلی چیزهای دیگر. اما الان ندارم وقتی ندارمش این «دانستن» به هیچ دردی نمی‌خورد. این دانستن شبیه سراب است. سراب دیدن روی کوه یخ چیز عجیبی است.
سردردم شدیدتر از این است که بیشتر بنویسم.