۱۳۹۹ بهمن ۴, شنبه

پایان ۳۳

 هر سال این‌موقع‌ها که می‌شود تصمیم می‌گیرم لحظه‌ی تمام شدن قبلی و شروع شدن سال بعدی را جوری بگذرانم که بشود مبنای سال، که مثلاً همه‌ی سال به همان کار بگذرد. سانتیمانتالیسم عجیبی که یک جاهایی خاصی از وجودم هست، در مناسبت‌ها خودش را بیشتر از همه نشان می‌دهد و معمولاً در «نقطه»ها پررنگ‌تر از همه. 

امسال چند باری شده که برگشته‌ام به سال‌های قبل و تعجب کرده‌ام از این‌که یادم نبوده در مناسبت‌ها چه حالی داشته‌ام و کجا بوده‌ام و چه کار می‌کردم. فکر کنم سال‌های پیش «آرزوها»ی اول سال و تولد را حداقل یادم می‌ماند چون خیلی‌هایش همان می‌شد که می‌خواستم ولی امسال حتی یادم نیست اول سال چه آرزویی کردم یا چه برنامه‌ای گذاشتم. فکر کنم سنم که دارد می‌رود بالاتر برنامه‌ها و آرزوهایم هم کلی‌تر می‌شوند. شاید هم صرفاً حافظه‌ام است که دارد تحلیل می‌رود. از مناسبت‌ها یک یلدای خاص یادم است که با «الف» در بزرگراه می‌راندیم و می‌رفتیم خانه‌ی کسی تا اولین یلدایمان را با هم باشیم و او باید زود برمی‌گشت. از خود یلدا چیزی یادم نیست اما مسیر یادم است. در آن مسیر من عاشق بودم. خوشحال از همراهی با کسی که دوستش دارم. فکر کنم از هر مناسبت همین یادم بماند کافی است. عشق. عاشقی. بودن کنار آدم‌هایی که دوستشان دارم. عشق. عاشقی. بودن کنار آدم‌هایی که دوستشان دارم. عشق. عاشقی. بودن کنار آدم‌هایی که دوستشان دارم. عشق. عاشقی. بودن کنار آدم‌هایی که دوستشان دارم. عشق. عاشقی. بودن کنار آدم‌هایی که دوستشان دارم. این‌ها را به این تعداد تکرار کردم و نوشتم که ساعت بشود دوازده. ساعت که شد دوازده وقفه افتاد چون پیام گرفتم و زنگ از دوست‌هایی که دوستشان دارم. از این جهت خوشبختم. بی‌شک.

گفتم که سانتیمانتالیسم خیلی جاها ریشه دارد. خیلی عمیق. این بار تصمیمم این بود که در آن لحظه‌ی چرخش مشغول نوشتن باشم. برنامه‌ام این نبود که نوشتنم را وصل کنم به یکی از همان آرزوها یا توی نوشته‌ام چیزی بگویم که ردی از برنامه‌های سال داشته باشد ولی شد همین که شد. پاکش نمی‌کنم. عوضش نمی‌کنم. این منم. بی‌پرده. بی‌واسطه. در یکی از آن لحظه‌هایی که فکر می‌کنم زندگی چیزی بیشتر از لایه‌ی رویی‌اش دارد. 

داشتم می‌گفتم. از مناسبت‌ها یکی دو تایشان را بیشتر یادم نیست. این‌یکی را شاید یادم بماند. شاید هم نه. اما مهم در یاد ماندنشان است؟ یا در لحظه خوب گذشتن‌شان. آخرش همه‌ی سوال‌هایم می‌رسد به همین سوال. مهم لحظه است یا لحظه‌ی از آینده؟ امشب، شاید امسال، شاید از سی و سه به این طرف، دارم هر روز بیشتر و بیشتر متمایل می‌شوم به لحظه. الان که به آن برگ سوزنی و دو شاخه فکر می‌کنم می‌بینم من هم در مسیر نبوده‌ام. وقتی از آینده به حال نگاه می‌کنم ایستاده‌ام در هدف و به مسیر برمی‌گردم. بهتر از اصلاً ندیدن مسیر است اما «خودِ» در مسیر بودن هم نیست. حالا انگار دارم اولویت «مسیر» دارد برایم واقعی‌تر می‌شود. 


این یک پست برای کسی نیست. از اول نمی‌خوانمش. ویرایشش نمی‌کنم. گنگی‌هایش را حتی برای خود آینده‌ام از بین نمی‌برم. همین است که است. نوشته‌ی آخر سی و سه و اول سی و چهار. که من روزی در یک لحظه‌ی عبور ثانیه‌شمار از عدد دوازده اینجا نشسته بودم و این‌ها را می‌نوشتم. 

 

۱۳۹۹ دی ۲۵, پنجشنبه

جالینوس

اسم این وبلاگ از یک بیت دیوان شمس است. 

        چون دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او

                                            دستم بهل دل را ببین رنجم برون قاعده‌ست

آن روزها از دیوان سعدی شروع کرده بودم بیت به بیت جلو رفتن. از هر غزل یک بیت جدا می‌کردم و می‌گذاشتم توی یک فایل. سعدی که تمام شد رفتم سراغ حافظ و بعد رسیدم به دیوان شمس. یادم نیست شمس را هم تا آخر رفتم یا نه. به هر حال الان دیگر فایل را گم کرده‌ام. امیدوارم روزی لای فایل‌های قدیمی‌ام پیدایش کنم اما اگر هم پیدا نشود از این یک بیت مطمئنم. بیتی که همین دو کلمه‌اش اینجا مانده. 

این دو کلمه را از شعر که بیرون آوردم نزدیک‌تر شدند به خودم. برون قاعده برای من رنج نیست، بیشتر خودم است. آن چیزی‌ست که دوست دارم باشم و می‌ترسم از بودنش. اصلاً همین شد که از اول آمدم اینجا بنویسم؛ که بتوانم راحت‌تر بیرون قاعده‌ها باشم. در جایی دور از دسترس و پنهان از نگاه دیگران. ترسو بودم که بیرون قاعده‌ام را بردم گذاشتم در یک گنجه و درش را قفل کردم؟ شاید. اما همین بیرون آوردنش از ذهن برایم کار سختی بود. 

امروز «ن» گفت «صریحی، در عمل». گفتم «امیدوارم» ولی راستش توی دلم می‌ترسم که نیستم. دوست داشتم در عمل و حرف و واقعیت و مجاز ــ اگر نه همان‌قدر که توی سرم هستم، حداقل آن‌قدر که اینجام ــ درون و بیرونم شبیه‌تر به هم باشد. که وقتی توی سرم دلم نمی‌خواهد به قاعده‌ی معمول باشم، وقتی دلم چیز دیگری می‌خواهد و این خواستن با هیچ کدام از ارزش‌های درونی‌ام تضاد ندارد، آن قاعده‌های دیگر را بگذارم کنار و بروم سراغش. 

بیشترین جایی که این شبیه نبودن دیده می‌شود توی روابط است. چه رابطه‌ی عاطفی، چه رابطه‌های جسمی/جنسی، چه آن‌ها که افلاطونی‌اند و چه حتی روابط خانوادگی. در همه‌شان یک‌جور خودمحوری هست و یک‌جور قدرت‌طلبی، در همه‌شان یک‌جاهایی زود خسته می‌شوم و می‌خواهم ببُرم، در همه‌شان یک درگیری همیشگی هست بین آن چیزی که دارم و آن چیزهایی که می‌خواهم داشته باشم. در همه‌شان می‌خواهم بیرون قاعده باشم و در عین حال همه ازم راضی باشند. می‌خواهم قاعده‌ی خودم را بگذارم و باقی هم به این قاعده بازی کنند. این خواستم است. ولی در واقعیتِ رفتاری‌ام چون حدس می‌زنم (و حتی امتحان نمی‌کنم) که دیگران حاضر به بازی در بیرون قاعده نیستند و من هم نمی‌خواهم ناراحتشان کنم، یک جایی می‌ایستم که نه درون است و نه بیرون. یعنی در بدترین جای جهان برای خودم و همه‌ی دیگران: روی نقطه‌ی بلاتکلیفی. 

حالا حتی پایان این نوشته هم بلاتکلیف است.