۱۴۰۳ اردیبهشت ۱۴, جمعه

آن عادی پیش‌پاافتاده

 ابی را گذاشتم پخش شود و آمدم توی این صفحه. حالا که می‌خواند یاد واکمن قدیمی سیاه‌رنگی می‌افتم که داشتم و هنوز کودک بودم که ابی در آن می‌خواند. نشسته بودم روی تاب خانه‌ی شمال و فکر می‌کردم حالا که ابی در گوشم می‌خواند، فقط در گوش من می‌خواند، همان‌طور که در گوش خواهرم می‌خوانْد، من هم بزرگ شده‌ام. ابی را گذاشتم پخش شود تا شاید چیزی در چشمم بشکند و بریزد. چیزی در گلویم. اما نمی‌شکند. لعنتی نمی‌شکند.

نوشتم زبانم کار نمی‌کند برای کلمه و حرف. پرسید چه اتفاقی برایش افتاده است. نوشتم خستگی مفرط. خستگی از زبانم نیست، از آن چیزی است که زبان را راه می‌اندازد، می‌چرخاند، بازی می‌دهد. خستگی از من است. این‌ها هم زشت‌اند و بی‌قواره. خسته‌ام و کلمه‌هایم، جمله‌هایم، نوشته‌هایم زشت می‌شوند و بی‌قواره. حتی زشت و بی‌قواره هم نیستند. دروغ می‌گویم. بی‌هیچ‌اند. بی‌عمق. بی‌معنا. بی‌زیبایی. زیبایی را دوست دارم. دوست داشتم زیباتر از این‌ها بود همه چیز. نه که زشت باشد. کاش زشت بود. زشتی زیبایی‌شناسی دارد. هیچ چیز نیست.

ابی حالا دارد می‌خواند «برای باور بودن...» و من فکر می‌کنم سی و هفت سال کافی نیست برای باور به بودن؟ 

می‌دانید از چی می‌ترسم؟ از آن لحظه‌ای که می‌فهمم کنار مرگم، و چون لحظه‌ی آخر است، بالاخره باورم می‌شود که این‌ها بوده. و همه‌اش همین‌ها بوده. 

دلم می‌خواست بغضم می‌شکست. آهنگ سوم شروع می‌شود و من بغضم عقب‌تر هم می‌رود. دلم می‌خواست بغضم می‌شکست و شاید چیزی آرام‌تر می‌گرفت. یا چیزی را می‌شست. کدر. زنگارگرفته. این‌ها کلمه‌های من‌اند حالا. تلخ نیستم. خسته‌ام. خسته. 

چند ماهی است ــ برای اولین‌بار در زندگی‌ام ــ در کلام از مرگ خودخواسته حرف می‌زنم. هیچ‌وقت در زندگی‌ام نخواسته‌مش. هنوز هم نمی‌خواهم. اما هیچ‌وقت حتی اجازه نمی‌دادم سهمی از کلمه‌هایم داشته باشد. این که حالا سهمی پیدا کرده ناراحت‌کننده است. 

نشسته‌ام با عینک سال‌ها پیش که چشمانم را کم‌وبیش تارتر از معمول می‌کند این‌ها را می‌نویسم. دو خطی‌های ناپیوسته و ناخوشایند. من می‌نویسم معمولاً که خوانده شوم. که خواندنی باشم. که دوست داشته بشوم. من می‌نویسم که نوشته‌هایم خوب باشند. برای همین است که بـ می‌گذارم اول شوم تا تأکید بیشتری داشته باشد دوست داشته شدنم. اما این‌ها دوست‌داشتنی نیست. نه که نوشته‌های دوست‌داشتنی‌ای نباشد، نه. می‌شود تلخ و ناخوشایند بود اما دوست‌داشتنی. این‌ها هیچ‌کدام نیست. برای همین است که شاید پست‌شان نکنم، مگر برای خودزنی. مگر برای جنگ با خودم که رها کنم. که بد باشم. آن نوع از بد که خارج از زیبایی‌شناسی قرار می‌گیرد. آن بدِ عادی. آن عادی. آن پیش‌پاافتاده‌ی همیشه حذر شده. 

همین است. این‌ها پیش‌پاافتاده است. مبتذل.

کاش امشب برنده شوم. به همین سادگی. کاش امشب پوکر بازی کنم و برنده شوم. آن‌وقت می‌توانم از این ابتذال بیرون بیایم. 

کاش تا آهنگ بعدی اشک بدرد چیزی را که جلویش را گرفته.