برون قاعده
۱۳۹۴ فروردین ۱۰, دوشنبه

این شرمِ شرم‌آور، آن وجد واقعی

›
خیلی وقت‌ها توی موزه حوصله‌ام سر می‌رود. نمی‌خواهم همه تابلوهای خطاطی را نگاه کنم. بعضی‌ها را دوست ندارم. بعضی نقاشی‌ها را اول توض...
۱۳۹۳ اسفند ۱۷, یکشنبه

خواب آلوده

›
همه چیز برای خودش پیش می‌رود. با نبودنش کنار آمدم. گذاشتمش کنار. حالا تنها گاهی شهر یادم میاندازد که چیزی درونم کشته‌ام و گهگاهی موسیقی. ف...
۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه

کاش می‌شد انگشت را گذاشت روی یک لحظه‌هایی نگهشان داشت.

›
چند روز پیش یکی از آن لحظه‌های خوبی بود که توی زندگی فکر می‌کنی درست است. نه که لحظه درست باشد، آن فکری که داری می‌کنی برایت درست است. حسش...
۱۳۹۳ دی ۱, دوشنبه

You will live by love or you will live by law.

›
می‌خواستم ننویسم. می‌خواستم آنقدر نباشم تا بیایی سراغم. ولی امروز صبح توی تاکسی همه چیز ناگهان واضح شد. همه چیز افتاد سر جایش. ناگهان ف...
۱۳۹۳ آذر ۲۹, شنبه

ولی هنوز باور نکرده‌ام

›
مسخره نیست؟  که اینجا این همه از این غم‌های تکراری تاریخ می‌نویسم؟ از دل شکستن‌ها و دلتنگی‌ها و شک‌ها؟  چیز جدیدی برای نوشتن نیست؟ مهم...
۱۳۹۳ آذر ۲۷, پنجشنبه

We need to talk

›
یک روز. یک روز بود طول آن سبکی و خوشحالی شدیدی که از خواندن نوشته‌اش داشتم. مثل آن بیچاره‌ای که در معدن گمشده و با دیدن نوری خیالش راحت ...
۱۳۹۳ آبان ۲۸, چهارشنبه

دستم بهل، دل را ببین

›
این را سه ماه پیش نوشتم. پیش از خوب شدن همه چیز. پیش از آن امیدی که حالا هر روز غروب‌  ترس نبودنش توی دلم حفره می‌شود. «و این آغاز پایان...
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
با پشتیبانی Blogger.