برون قاعده
۱۳۹۹ دی ۵, جمعه

نشنیدن رعد و برق

›
  ساعت ۱۲:۵۹ است. حالا شد یک. چند ساعت پیش بقیه نوشته بودند رعدی و برقی زد که همه را ترسانده و من نمی‌دانم اینجا نزد یا من نشنیدم. هر کدام ک...
۱۳۹۹ آذر ۱۷, دوشنبه

پراکنده و بی‌هدف

›
 بیرون برف می‌آید. من نشسته‌ام پشت میز ناهارخوری خانه‌ی والدین و فکر می‌کنم چه پستی می‌شود نوشت؟ حال مامان بهتر است. بابا فردا باید برود آنژ...
۱۳۹۹ آبان ۱۱, یکشنبه

مراقب کسی بودن

›
 از صبح احساس می‌کنم کرونا گفته‌ام. چند باری توی این هشت ماهه این احساس آمده، ولی این‌بار بیشتر از آن‌که بدنم نشانه‌ای بدهد مغزم جدی قبولش د...
۱۳۹۹ آبان ۴, یکشنبه

آرزوی موزه

›
آشپزی از آن کارهایی است که تازگی‌ها شروعش کرده‌ام. بعد از قرنطینه‌ی اسفند برایم کاری واقعی‌تر شد و توانستم تبدیلش کنم به یکی از آن معدود کار...
۱۳۹۹ آبان ۲, جمعه

سه سال و هفت ماه و بیست و هشت روز

›
دوباره نشسته‌ام در خانه‌ی والدین؛ پشت میز ناهارخوری جدیدی که خیلی شبیه میز ناهارخوری قدیمی است. مامان مریض است. آمده‌ام یک هفته مراقب باشم ک...
۱۳۹۵ اسفند ۷, شنبه

فکر ترسناک

›
وارد رابطه‌ی جدیدی شده‌ام. هنوز نمی‌دانم می‌شود اسمش را گذاشت رابطه یا نه ولی جدی‌ترین چیزی بوده که بعد از ا.و شروع کردم. چند شب پیش کنار ...
۱۳۹۵ مرداد ۳, یکشنبه

تسلیم شده‌ام

›
۱. چند  روزی است آدم‌هایی می‌بینم بسیار شبیه او. دیروز توی کافه‌ای منتظر بودم یک قرار کاری شروع شود و دختری آمد تو که انگار خودش بود. شاید...
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
با پشتیبانی Blogger.