۱۴۰۴ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

در آمدن به هیچی

 فرامرز اصلانی را گذاشته‌ام روی تکرار. از If You Go Away شروع شد. فکر کنم از قبل‌ترش هم امروز خاکستری بود. از آن خاکستری‌ها که یادم می‌اندازند هنوز جایی توی تنم آن پسر شانزده ساله‌ای است که در اتاقش تنهایی نشسته و همزمان عاشق است و غمگین. همزمان زنده است و مرده. از «قلعه‌ی تنهایی» نوبت می‌رسد به «آهوی وحشی» و من یاد حافظ خواندن‌هایم می‌افتم. یاد جادو. جادو و عشق با کلمه برایم معنا می‌شدند. عجیب نیست که شغلم شد نوشتن، اما تلخ است. مثل آن است که شغلت بشود بوسیدن، تو که زمانی بوسیدن برایت عشق‌ورزی بوده. چند وقت از آخرین نوشته‌ی اینجا می‌گذرد؟ نمی‌دانم. نوشته‌های این‌شکلی‌ام هم شده‌اند «متاع» که پی‌شان را بگیرند و یقه‌ام را که «چرا دیگر نمی‌نویسی برایم؟» بدخلقی‌ام دارد چکه می‌کند اینجا. اصلانی می‌خواند «نکرد آن همدم دیرین مدارا» و من باز برمی‌گردم به شانزده سالگی. تا روز مرگم شانزده ساله خواهم ماند. این را خوب می‌دانم. فقط کاش شانزده ساله هم زندگی کنم. بنشینم توی اتاق تاریکم و «باشم». مدت‌هاست که نبوده‌ام. مدت‌هاست که نیستم. دلم می‌خواهد توی خیابان‌های خاکستری راه بروم، دلم می‌خواهد از غم پر باشم. پر واقعاً. خالی‌ام. خیلی خالی‌ام. از غم خالی‌ام. غم خالی‌ام کرده است. از غم خالی‌ام. نمی‌خواهمش. این خالی بودن را نمی‌خواهم. غم را کاری ندارم، فقط کاش خالی نباشم.

امروز یکی از آن برنامه‌های طنز انگلیسی را دیدم، احتمالاً مال همان حدود شانزده سالگی من، یا قبل‌تر. توی یکی از بخش‌هایش مردی دراز کشیده بود روی کاناپه‌ی روانکاوی و داشت از دردهای بچگی‌اش و غصه‌هایش می‌گفت. زنی پشت سرش گوش می‌داد و یادداشت برمی‌داشت. حرف‌های مرد که تمام شد زن گفت «شنیدم و به نظرم چیزهایی که گفتی این‌طور آمد که...» و بعد شروع کرد ادای مرد را شبیه بچه‌های غرغرو و لوسی درآوردن که به وضعیت اعتراض می‌کنند. فکر کنم اگر زن اینجا بود پاراگراف اول این نوشته را با همان لحن بهم برمی‌گرداند. 

از غصه ننوشتن کار سختی‌ست برایم. وقتی شروع کردم به این‌طور نوشتن، آن روزهای استتوس‌های فیسبوک، نوشتنم از دل افسردگی بود. از دل سیاهی عمیقی که تویش بودم و دست و پا نمی‌زدم، غوطه می‌خوردم. حالا که بیشتر روزها توی سیاهی نیستم، احساس می‌کنم هیچ‌جا نیستم. می‌دانم که انگار دارم بدبختی را دعوت می‌کنم به خانه‌ام و می‌گویم «بیا، دلم برایت تنگ شده است» اما واقعیتش دلم برای بدبختی، برای غصه و آن سیاهی تنگ نشده است. برای «حس کردن» تنگ شده است. حس کردن هر چیزی. 

به پاراگراف چهارم که رسیده‌ام خاکستری از سرم رفته است. کم‌شده و حالا دوباره دارم «هیچ» می‌شوم. عجیب است که در هیچی فرو نروی، به آن دربیایی. من می‌خواهم دوباره فرو بروم در «هست بودن».

۱۴۰۳ شهریور ۱۹, دوشنبه

ته یک روز معمولی

 باز هم نشسته‌ام. 

نوشته‌هایم را خیلی وقت‌ها با «نشسته‌ام» شروع می‌کنم. با همان‌جایی که هستم. از لحظه‌ی نوشتن. شروع بدی هم نیست. وصلت می‌کند به «حالا» و هر چه که می‌خواهی بگویی مجبور است وصل باشد به آن‌چه که حالا هستی. اما اگر آن‌چه می‌خواهم بگویم طولانی‌تر باشد و دلم نخواهد به حالایم ربطی داشته باشد چه؟

حالا نشسته‌ام پشت میزی چوبی که ــ بالاخره ــ ارتفاعش به اندازه‌ای بالاست که راحت این‌ها را بنویسم. حالا، بیرون این جایی که نشسته‌ام، روستایی متروک است و کمی قبل‌تر باران تندی آمد که سگ بیچاره‌ای را حسابی خیس کرد ــ نه بیچاره چون خیس شد، بیچاره چون یک پایش را از دست داده بود و چاره‌ای نداشت جز یاد گرفتن راه رفتن روی سه پا. 

حالا تَهِ روزی است که از صبحش با چند نویسنده‌ی دیگر حرف می‌زدیم. در خانه‌ای کوچک در روستایی متروک. بدون هیچ مسیر مشخص و هیچ وزن سنگینی روی سینه‌هایمان که بگوید باید کاری کنیم. تَهِ روزی که غذایم را کس دیگری درست کرد و ظرف‌های شام بقیه را من شستم. روزی که حتی آخرش، قبل از نوشتن این‌ها، پانصد کلمه ترجمه هم کردم. می‌نویسم «اما»، بعد پاکش می‌کنم. می‌ترسم از نوشتن «اما». انگار نوشتنش همه‌ی آن قبلی‌ها را زیر سؤال ببرد. با این که «اما»ی من این‌بار ربطی به امروز نداشت اما انگار همیشه یک «اما» هست. 

امروز روز معمولی‌ای بود. در جهانی که روزهای معمولی کم است، این روز خیلی معمولی روز خیلی خوبی به حساب می‌آید چون برای من معمول نیست نشستن در روستایی متروک، بین آدم‌هایی که کارشان شبیه خودم است، با غذایی که فکرش را نکرده‌ام و کاری که برای دیگران با طیب خاطر انجام می‌دهم. این‌ها برای من معمول نیست. 

ــ در یکی از جلسات‌مان «عین» درباره‌ی مهمان یا میزبان بودن چیزی گفت که دقیقش را یادم نیست ولی درباره‌ی این بود که چرا من در کافه راحت‌تر کار می‌کنم و در خانه‌ی دیگران راحت‌تر ظرف می‌شورم. من در مهمان بودن آزادترم ــ

هر چیزی که زیاد تکرار شود معمولی می‌شود، نه؟ مثلاً من که در یک سال و اندی گذشته افسرده بودم و نمی‌توانستم کار کنم و مدام با خودم در کلنجار بودم، همه‌ی این‌ها معمولی بود. نه؟ اگر همه‌ی عمرت بترسی، ترس معمولی می‌شود؟ یا بعضی چیزها هیچ‌وقت معمولی نمی‌شوند؟ چطور ممکن است؟ چطور می‌شود به چیزی عادت نکرد؟ نمی‌دانم. در هر صورت در این یک سال و اندی من از همه چیز افتاده بودم. شبیه «حالا» نبود. پاره‌پاره‌هایی از این زمان بودند که سرم را از زیر آب بالا می‌آوردم و نفسی می‌کشیدم اما کوتاه بودند و دوباره می‌رفتم زیر آب غلیظ سیاه. آن‌جایی که دست‌وپا زدن‌هایت هم مثل دست‌وپا زدن در قیر است، نه آب. 

ــ چرا دارم این‌ها را می‌نویسم؟ چون قول داده بودم که بنویسم. شاید هم چون بین نویسنده‌هام و آن‌ها که از نوشتن حرف می‌زنند چیزی در من هم تکان می‌خورد. چه فرقی می‌کند؟ ــ

قرار گذاشتم هر روز این هفته را بنویسم. می‌خواستم امروز درباره‌ی حالم در یک سال و اندی گذشته بنویسم و تمامش کنم اما نوشتن همین لحظه تمام شد. قبل از نوشتن این جمله‌ها. نمی‌دانم چرا.

دلتنگم. دلتنگ خیلی چیزها. خیلی وقت‌ها. 

تمام این مدت که ننوشتم چیزهایی درونم تلنبار شده. کم‌کم می‌نویسم. بیرون می‌آیند. شاید برای خودم هم معلوم شد که چه‌ام بود و چه‌ام هست.

پ.ن: به آن «ظرف می‌شورم» وسط متن نگاه می‌کنم. به «می‌شورم». جای درست این فعل وقت حرف زدن درباره‌ی دلشوره‌ای بود که من به دل می‌اندازم و غمگینم می‌کند، ولی حالا جایش نیست. 


۱۴۰۳ اردیبهشت ۱۴, جمعه

آن عادی پیش‌پاافتاده

 ابی را گذاشتم پخش شود و آمدم توی این صفحه. حالا که می‌خواند یاد واکمن قدیمی سیاه‌رنگی می‌افتم که داشتم و هنوز کودک بودم که ابی در آن می‌خواند. نشسته بودم روی تاب خانه‌ی شمال و فکر می‌کردم حالا که ابی در گوشم می‌خواند، فقط در گوش من می‌خواند، همان‌طور که در گوش خواهرم می‌خوانْد، من هم بزرگ شده‌ام. ابی را گذاشتم پخش شود تا شاید چیزی در چشمم بشکند و بریزد. چیزی در گلویم. اما نمی‌شکند. لعنتی نمی‌شکند.

نوشتم زبانم کار نمی‌کند برای کلمه و حرف. پرسید چه اتفاقی برایش افتاده است. نوشتم خستگی مفرط. خستگی از زبانم نیست، از آن چیزی است که زبان را راه می‌اندازد، می‌چرخاند، بازی می‌دهد. خستگی از من است. این‌ها هم زشت‌اند و بی‌قواره. خسته‌ام و کلمه‌هایم، جمله‌هایم، نوشته‌هایم زشت می‌شوند و بی‌قواره. حتی زشت و بی‌قواره هم نیستند. دروغ می‌گویم. بی‌هیچ‌اند. بی‌عمق. بی‌معنا. بی‌زیبایی. زیبایی را دوست دارم. دوست داشتم زیباتر از این‌ها بود همه چیز. نه که زشت باشد. کاش زشت بود. زشتی زیبایی‌شناسی دارد. هیچ چیز نیست.

ابی حالا دارد می‌خواند «برای باور بودن...» و من فکر می‌کنم سی و هفت سال کافی نیست برای باور به بودن؟ 

می‌دانید از چی می‌ترسم؟ از آن لحظه‌ای که می‌فهمم کنار مرگم، و چون لحظه‌ی آخر است، بالاخره باورم می‌شود که این‌ها بوده. و همه‌اش همین‌ها بوده. 

دلم می‌خواست بغضم می‌شکست. آهنگ سوم شروع می‌شود و من بغضم عقب‌تر هم می‌رود. دلم می‌خواست بغضم می‌شکست و شاید چیزی آرام‌تر می‌گرفت. یا چیزی را می‌شست. کدر. زنگارگرفته. این‌ها کلمه‌های من‌اند حالا. تلخ نیستم. خسته‌ام. خسته. 

چند ماهی است ــ برای اولین‌بار در زندگی‌ام ــ در کلام از مرگ خودخواسته حرف می‌زنم. هیچ‌وقت در زندگی‌ام نخواسته‌مش. هنوز هم نمی‌خواهم. اما هیچ‌وقت حتی اجازه نمی‌دادم سهمی از کلمه‌هایم داشته باشد. این که حالا سهمی پیدا کرده ناراحت‌کننده است. 

نشسته‌ام با عینک سال‌ها پیش که چشمانم را کم‌وبیش تارتر از معمول می‌کند این‌ها را می‌نویسم. دو خطی‌های ناپیوسته و ناخوشایند. من می‌نویسم معمولاً که خوانده شوم. که خواندنی باشم. که دوست داشته بشوم. من می‌نویسم که نوشته‌هایم خوب باشند. برای همین است که بـ می‌گذارم اول شوم تا تأکید بیشتری داشته باشد دوست داشته شدنم. اما این‌ها دوست‌داشتنی نیست. نه که نوشته‌های دوست‌داشتنی‌ای نباشد، نه. می‌شود تلخ و ناخوشایند بود اما دوست‌داشتنی. این‌ها هیچ‌کدام نیست. برای همین است که شاید پست‌شان نکنم، مگر برای خودزنی. مگر برای جنگ با خودم که رها کنم. که بد باشم. آن نوع از بد که خارج از زیبایی‌شناسی قرار می‌گیرد. آن بدِ عادی. آن عادی. آن پیش‌پاافتاده‌ی همیشه حذر شده. 

همین است. این‌ها پیش‌پاافتاده است. مبتذل.

کاش امشب برنده شوم. به همین سادگی. کاش امشب پوکر بازی کنم و برنده شوم. آن‌وقت می‌توانم از این ابتذال بیرون بیایم. 

کاش تا آهنگ بعدی اشک بدرد چیزی را که جلویش را گرفته. 


۱۴۰۳ فروردین ۴, شنبه

صد و سی و شش دسیبل

 روی مبل لم داده‌ام و این‌ها را می‌نویسم. جلویم شمارشگری است که صدای محیط را اندازه می‌گیرد. الان روی‌صد و سی و شش است. موسیقی کلاب بالاتر از قبل رفته و کنار گوش من می‌کوبد. این‌جور نیست که اصلا وسط نبوده باشم. نیم ساعت یک ساعت اول تلاشم را کردم. بین جمعیت بودم. می‌رقصیدم. به خودم تشر می‌زدم که خودت را فقط نگاه کن و این‌قدر دنبال پیدا کردن کسی دیگر نباش. اما بعد از یک ساعت حوصله‌ام سر رفت. یا راستش را بگویم از ادا در آوردن خسته شدم. الکل تأثیری نداشت و من هم بلد نیستم کسی را پیدا کنم و بهانه‌ی وسط ماندم بشود. پس اول رفتم به حیاط پشتی و بعد این بالا را پیدا کردم. نیم.طبقه‌ای مشرف به سالن اصلی با دو مبل در دو ارتفاع مختلف. من روی بالایی نشسته‌ام. 

دلم می‌خواد زودتر بروم خانه. خانه‌ی ز در واقع. اما ز وسط است و پیشنهاد من برای رفتن را نپذیرفت. گفت خودت خواستی. راست می‌گوید. خودم در مقابل پیشنهاد کسی‌که گفت برویم کلاب سست شدم و گفتم برویم. اما حالا خسته‌ام و برای بار چند صدم فهمیده‌ام پیشنهادهای اغواکننده واقعیت پراغوایی ندارند، چون من اغواگری این شکلی را بلد نیستم. 

به هر حال من لم داده‌ام در بلندترین جای نشستنی این ساختمان و ز در کف سالن رقص دارد احتمالا خودش را تکان می‌دهد و همه‌ی صد و سی و خرده‌ای دسیبل صدا را تبدیل می‌کند به حرکت. م

 ما چند روز است رابطه‌مان را رسماً تمام کرده‌ایم اما هنوز نمی‌شود که من تنها کلید را بگیرم و او خودش بیاید خانه.

پس من خواب‌آلوده می‌نشینم در معرض سیصد و سی و چهار و صبر می‌کنم تا رقصش تمام شود. چون همه چیز بالاخره زمانی تمام می‌شود.  


۱۴۰۳ فروردین ۳, جمعه

رد شدن از میان دو تن برهنه

 چیزهایی هستند که تو مثال‌شان می‌زنی و بعد وقتی پیش می‌آیند آن‌قدر مثال‌شان زده‌ای که دیگر قدرت مثالی‌شان را از دست داده‌اند. امروز یکی از آن تجربه‌ها بود. من داشتم از میان تن برهنه‌ی دو نفر که در چارچوب دری ایستاده بودند رد می‌شدم، اما هیچ حسی نداشتم. این موقعیت را چندین بار سر کلاس مثال زده‌ام برای درک حضور و هم‌زمانی و بدن و خیلی کلمه‌های دیگر که ربط دارند به اجرا و زنده بودنش. حالا خودم در بازسازی آن اجرای معروف، تجربه‌اش را نمی‌توانستم تکرار کنم. تجربه‌ای که مثالش کرده بودم دیگر برای من کار نمی‌کرد. من از خواندنش، از تصور کردنش چیزهایی ساخته بودم که در آن نیم‌ثانیه‌ی عبور، در آن کشیده شدن بارانی‌ام به سینه یا شکم دختر برهنه‌ی کنارم، هیچ حضوری نداشت. من رد شدم. صرفاً رد شدم. برای دیگران نمی‌دانم چطور بود. ز گفت قبلش فکر نمی‌کرده تجربه‌ی خاصی باشد ولی وقتی رد شده دیده تجربه‌ی خاصی است. چیزی تقریباً عکس من. گاهی فکر می‌کنم زیاد که حرف می‌زنم تجربه‌ها را از «تجربه‌پذیری» می‌اندازم. 

آن چیزی که از امروز برایم مانده چیست؟ تقلای ذهنی‌ام برای این‌که ببینم می‌توانم عروسکی کوچک را بدزدم یا نه. می‌توانم هم به معنای عملی‌اش و هم به معنای اخلاقی. ترس از رو شدن دستم و دردسرهای بعدش کمی از ماجرا بود اما بخش دیگری هم داشت که مربوط می‌شد به پذیرش این‌که من می‌توانم (شاید باید می‌توانم را کج بنویسم) از هدیه‌فروشی موزه عروسک کوچکی را بردارد و تا کنم و در جیبم بگذارم. آخرش نکردم این کار را. فکر کنم بیشتر از ترس عملی تا اخلاقی. 

دیگر از امروز برایم چه مانده؟

شاید باید صبر کنم. بیشتر. 

۱۴۰۳ فروردین ۱, چهارشنبه

در این شهر مسطح

 حالا یک فروردین است و نشسته‌ام در کافه‌ای در شهر آمستردام. نه آن کافه‌های معروف آمستردام. کافه‌ای معمولی که قهوه می‌دهد و کیک. آمریکانو و کوکی‌ام را گرفته‌ام، نشسته‌ام پشت میزی گوشه‌ی سالن کوچک و سفید کافه و تکیه داده‌ام به کوسنی که پشتم می‌لغزد به پایین‌تر و من بیشتر و بیشتر فرو می‌روم. 

نمی‌دانم چرا می‌خواهم بیشتر بنویسم. اما می‌دانم که این چند وقت به هر کس رسیدم گفت که می‌خواهم. حالا شروع کرده‌ام اینجا نوشتن بعد از مدت‌ها و نمی‌دانم این هم مثل یکی از آن اولِ سال‌ها و شنبه‌هایی‌ست که می‌آیند و می‌روند و باز برمی‌گردم به همان جا که بودم، یا این بار فرق دارد؛ برخلاف همه‌ی بارهای دیگری که فکر می‌کردم فرق دارند و نداشتند. همه‌ی بارهای دیگری که به خودم گفته بودم این‌شکلی است و نبود.

از چه چیزی می‌خواهم بنویسم؟ این را هم نمی‌دانم. به هیچ کس هم نگفته بودم که حالا از سر رودربایستی آن را بنویسم. واضح‌ترین چیزی که گفتم «روزمره‌نویسی» بود؛ یا شاید هم «هرروزنویسی». این‌ها خیلی با هم فرق دارند و من حتی نمی‌دانم کدام‌شان را گفته بودم. پس برمی‌گردم به نوشتن از هر چیزی که جلویم است. 

دقیقاً جلوی من دختری با موهای فر تیره نشسته است. پشتش را کرده به من، تاپ تنگش به پشت بدنش چسبیده و از زیر موهایش که افتاده یک طرف شانه‌اش، یک هدفون دور گردنش معلوم است و از زیر حلقه‌ی کلفت هدفون، دانه‌های یک گردنبند مروارید. گردنبند یاد گردنبندی می‌اندازد که مامان داشت. دختر همین حالا دست برد و موهایش را انداخت پشت سرش، یک لحظه هدفون و گردنبند را پوشاندند و بعد دوباره برگشتند همان‌جایی که بودند. حالا هدفون را درآورد، گذاشت روی سرش و موهایش ریختند روی گردنش، مرواریدها قایم شدند. دارد با گوشی‌اش ور می‌رود. من برای او نامرئی‌ام اما چشم‌چرانی‌ام به چشم بقیه می‌تواند بیاید. پس رهایش می‌کنم که با شانه‌های افتاده‌اش به گوشی و آواهای توی گوشش برسد. 

این چند ماهه هر کاری می‌کنم احساسم این است که هدفم فرار است از انجام کاری دیگر. حالا دارم فکر می‌کنم نوشتن از دختر، چشم‌چرانی به موهای فرفری‌اش و شانه‌های خیلی معمولی‌اش که همین خیلی دیدنی‌شان می‌کند، فرار از چیست؟ او را نگاه می‌کنم یا از او می‌نویسم که چه چیزی را نبینم یا ننویسم؟ نمی‌دانم. کلمه‌ی دیگر پرتکرار دیگر ــ این روزها نه، همه‌ی زندگی‌ام ــ نمی‌دانم است. یک زمانی عادت داشتم بگویم از ندانستن متنفرم ولی مدت‌هاست که نمی‌گویم. نه که نفرتم کم شده باشد. احتمالاً توانم برای مبارزه کم شده است. ز گفت خسته‌ای. گفتم آره. خسته‌ام، کلاً. 

خسته‌ام، کلاً. همیشه؟ احتمالاً. من از بودن خسته نیستم. از نبودن خسته‌ام. احساس می‌کنم نیستم. احساس می‌کنم این‌ها که هست، نیست. نه آن چیزی که باید است و نه حتی آن چیزی را که نباید، «تجربه» می‌کنم جوری که باورم بشود هست. صبح باز خواب می‌دیدم. دیشب خواب‌های زیادی دیدم. خواب می‌دیدم در ساختمانی بزرگ هستیم که ساختمان کناری‌اش فرو می‌ریزد. ما از طبقه‌ی بالا می‌دویم به طبقه‌های پایین که از ساختمان خارج شویم چون می‌دانیم که ممکن است این ساختمان هم بریزد. توی خواب می‌دانم نباید وقت بگذارم برای برداشتن هیچ چیزی. پس با همان چیزی که دستم بود راه می‌افتم سمت راه‌پله‌ها. بعد وسط راه می‌بینم آن چیزی که دستم بود بروشور یا کاتالوگی به‌دردنخور است و با خودم فکر می‌کنم چرا باید این را حمل کنم؟ چرا دارم این را نجات می‌دهم؟ چون قبل از فرار دستم بود؟ رهایش کردم. 

از خواب که بیدار شدم از ساختمان دیگر بیرون آمده بودیم و آتش‌نشان‌ها در راه ساختمان‌های فروریخته بودند. از خواب بیدار که شدم هنوز خیلی خوابم می‌آمد. هنوز خیلی در جهانش بودم. به خودم گفتم باید بیدار شوم و به جهان «واقعی» بیایم. بعد از خودم پرسیدم چرا؟ و تصمیم گرفتم در همان جهان خواب بمانم. دنبال چیز واقعی بودم و خواب واقعی‌تر بود. خودم را که نمی‌توانم گول بزنم. آنجا واقعی‌تر بود و من می‌خواستم بیدار شوم چون احساس می‌کردم دارم «زندگی» را از دست می‌دهم اما آنجا بیشتر زندگی می‌کردم. پس باز خوابیدم. 

الان که نشسته‌ام اینجا هم همین است. دختر پشتش را کامل‌تر به من کرده است و خط‌های روی کمرش که نمی‌دانم جای زخم‌اند یا ردهای طبیعی پوست، نگاهم را هر چند وقت یک بار به خودشان می‌کشند. من اما بیدار نیستم. اینجا نیستم. هشیار نیستم. دارم این‌ها را می‌نویسم اما توی سرم مه است. مه‌آلود است. شبیه آدمی که خیلی خوابش می‌آید. شبیه آدمی که کمی مست است. شبیه آدمی که چیزی زده است. شبیه آدمی که می‌داند این‌ها را چند وقت دیگر شبیه خوابی به یاد می‌آورد و دلیلش این نیست که خاطره واقعیت را شبیه رؤیا می‌کند، دلیلش این است که تجربه‌ی لحظه‌شان هم چیزی از واقعیت کم دارد که خواب‌آلوده‌شان می‌کند. شاید برای همین است که با خاطره‌ها بهترم. چون حداقل وهم‌آلودگی‌شان قابل درک است. 

امروز یک فروردین است و من که این‌ها را می‌نویسم نشسته‌ام در کافه‌ای در آمستردام. نه از آن کافه‌های معروف شهر، یکی از همان کافه‌های معمولی که قهوه می‌دهد و کوکی. شاید امیدوار بودم این معکوس آن‌ها عمل کند. نکرد. فقط من را توی خودش جای داد. من هم نشسته‌ام اینجا. هنوز قبل از فکر کردن به هیچ چیزی. هنوز قبل از نوشتن چیزی. 

 

۱۴۰۱ مهر ۳, یکشنبه

نوشتن به جای فکر

 نمی‌دانم چه باید بنویسم. همین است که از پنج روز پیش کلمه در سرم شکل نمی‌گیرد. وقتی می‌گویم کلمه شکل نمی‌گیرد واقعاً منظورم همین است. وقتی می‌خواهم شروع کنم به ساختن جمله انگار جاذبه از بین رفته باشد، حروف پخش هوا می‌شوند. نمی‌دانم چه می‌خواستم بگویم. به معنای کلمه چیزی «نمی‌توانم» بگویم. حالا که آمده‌ام اینجا برای این است که کلمه‌ها را بسپرم به انگشت به جای ذهن. آنجا همیشه سریع‌تر شکل می‌گرفتند. اینجا. 

دارم فکر می‌کنم چیزی برای دانشگاه بنویسم و بگویم سر کلاس حاضر نمی‌شوم. من که امتیازش را دارم، من که می‌توانم بدون از دست دادن چیزی چنین قدمی بردارم چرا برنمی‌دارم؟ فکر کنم چون آن‌ها هم چیزی از دست نمی‌دهند. دنبال راهی می‌گردم که بیشتر از خودم را درگیر کند. چیزی بنویسم که شاید بقیه را هم از آن صندلی‌های همیشگی‌شان بلند کند. ولی مگر می‌شود؟ هیئت علمی‌های یک‌عمره، که کاری و شغلی جز این ندارند. این مهربانانه‌ترین حالت نگاه به آن‌ها است. استعفا برایشان تمام شدن زندگی است. که همین هم شرم‌آور است. فکر کن در «اجرایی»ترین هنر باشی، استادش باشی و وقتی تو را از روی صندلی بلند کردند چیزی برای زندگی نداشته باشی. نه کتابی که بتوانی خودت بنویسی و نه کاری که بتوانی خودت بکنی. می‌دانم این‌ها مهربانانه نیست دیگر. می‌دانم که خودم از جای پرامتیازی حرف می‌زنم. اما بچه‌ها دارند می‌میرند.  

***

دیروز «ز» می‌گفت چرا ما بیست و پنج ساله‌ها باید بمیریم؟ راست می‌گفت. گفتم ما سی و پنج ساله‌ها باید بمیریم. به دختر بیست و دو ساله‌ای که تازه کشته شده فکر می‌کنم. به این که من در سیزده سال گذشته چه چیزهایی را تجربه کرده‌ام. او نکرد. نمی‌کند. جهان ایدئالی نیست که همه‌مان زنده بمانیم. ولی اگر به انتخاب باشد من در اولویت مرگم تا او.

یکی توییت کرده بود «بد نسلی رو از مرگ می‌ترسونید. ما همه‌مون تا قبل از این افکار خودکشی داشتیم.» در این چند سال این را با گوشت و خونم حس کردم. از نزدیک‌ترین که فکرهایش تا عمل هم رفت و برگشت، تا دورترها، تا شاگردها، تا معشوقه‌ها، تا ناآشنایی در اینستاگرام. حالا اما «ز» می‌گوید:

«چرا ما باید بمیریم؟»

***  

به «ز» گفتم می‌خواهم چنین نامه‌ای بنویسم و بعدش شاید کارهایی تندتر. گفت چرا؟ گفت کار بهتری نمی‌توانی بکنی؟ نگفتم که چند روز است این سؤال ولم نمی‌کند ولی حتی کلمه‌ای برای جواب دادنش جلو نمی‌روم. کار بهتر چیست؟ بدن باید توی خیابان باشد. این را می‌دانم. ترس هم دارم. کمتر از مردن، تا از درد گذاشتن روی بقیه. قبلاً بیشتر از مردن می‌ترسیدم. حالا اما بودن و مردن به یک اندازه کلافه‌ام می‌کنند. 

الان با «ا» حرف زدم. آرام‌ترم کرد. مثل همیشه. تک به تک کلمه‌هایی را در ذهنم می‌بینم که دارند کامل می‌شوند. باید جای خودم را دوباره پیدا کنم.