موهایم دوباره شروع کردهاند. بعد از پانزده شانزده سال. این بار خیلی شدیدتر، یک ماهی نصفشان رفت. مجبورم ژولیدهشان کنم که روی جاهای خالی را بپوشانند. دیگر با کلاه قایمشان کردن از سنم گذشته است. ولی این بار نسبت به دفعههای قبل یک فرقی داشت. خودم شروع کردم به تلاش که جلویش را بگیرم. تا حالا که چندان نتیجه نداده، ولی خود تلاش میارزید.
«برای خاطر کتابها» از قرص خوردن و پیش روانپزشک رفتن نوشته است. از نداشتن تمرکز. این هم یکی از چیزهایی است که اگر عزمم را جزم کنم و بروم سراغش خوب میشود. حالا که دارم تلاش میکنم مراقب خودم باشم، این را باید بگذارم در اولویتها. مدتها است که دیگر عقلم باور ندارد که «خودم میتوانم از پسش بربیایم»، ولی راستش هنوز غرورم قویتر است. سالها نازش را کشیدهام، نمیشود یک روزه عوضش کرد.
از کنترل داشتن روی ذهن نوشته بود. من همیشه اسمش را میگذاشتم آرامش. هر کسی میپرسید بزرگترین چیزی که میخواهی چیست میگفتم «آرامش». حالا فکر میکنم شاید همین اسم بهتری است. آرامش احتمالا برای بقیه چیز دیگری میآورد توی ذهن. آنچیزی که من میخواهم ولی شاید با یک قرص حل شود. دلم حتی از تصورش هم قنج میرود . از تصور ذهن آرام خودم. از کارهایی که میشود با آن کرد، از این که همیشه انقدر دوان نباشد. دارم پیر میشوم احتمالا. از بیست سالگی در بحران میانسالی بودم و حالا در بیست و هفت، دیگر رسیدهام به آن سنی که باید مراقب خودم باشم. حواسم را جمعتر کنم به زندگی. حالا میترسم نکند همان سنی باشد که آدمها توش قبول میکنند رویاهایشان را هم بگذارند کنار و آنچه را که هستند بپذیرند. اگر بتوانم از این بخشش بپرم خوب میشود، اگر نتوانم که هیچ، و هیچ بزرگترین ترس من است. نمیخواهم هیچ شوم. گویا بحران میانسالی را هنوز کامل پشت سر نگذاشتهام.
پ.ن: دیروز «م» از همکلاسیهای قدیم دانشگاه را اتفاقی دیدم. چند ماهی بود ندیده بودمش. نگاهی کرد به سر و صورتم و گفت «عوض شدی». مکث کرد، نگاه کوتاه دیگری دوباره کرد و گفت «بزرگ شدی». به خنده گفتم «پیر شدم». گفت «آره».
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر