۱۳۹۳ دی ۱, دوشنبه

You will live by love or you will live by law.

می‌خواستم ننویسم. می‌خواستم آنقدر نباشم تا بیایی سراغم. ولی امروز صبح توی تاکسی همه چیز ناگهان واضح شد. همه چیز افتاد سر جایش. ناگهان فهمیدم باختن کجا است و شکست خوردن کجا. بازی را باختی. نه چون شکست خوردی، چون شکستت را پذیرفتی.  تو پذیرفتی. آن مسیر آشنا را پذیرفتی. آن مسیری که صاف می‌رسد به همه آنچه ذهنت می‌خواهد. انتخابت را عوض کردی به آن خط‌های صافی که هیچ وقت روی هیچ درختی نبوده‌اند. آن خط‌های خط کشی شده. دیگر آن پیچش غیرمحتمل برگ کاج را باور نداشتی. دیگر به سبز ماندن درختان همیشه سبز باور نداشتی. اگرهای کوچک، بزرگ شدند توی دلت. با سکوت نگفته‌هایت، با ترس‌های گفتن، با راندنشان پس ذهنت، اگرها قوی شدند. شدنی‌ها برایت چیزهایی نشدنی شدند، یا نشدنی‌تر. خستگی‌ها برایت واقعی شدند، یا واقعی‌تر.
در همین موقع‌ها است که آن چیزی که قبلا آتش زندگی بوده، حالا دیگر کافی نیست. فهمیدنش نمی‌دانم راحتم کرد یا ناراحت. نمی‌شود گفت حق نمی‌دهم. حتی نمی‌توانم بگویم خودم یک روزی نخواهم باخت.آدم بعد از یک شکست‌هایی می‌‎خواهد ببازد. خسته می‌شود از شکست پشت شکست. خسته می‌شود از دور بودن آن لکه نور کوچکی که فقط گاهی می‌تابد. خسته می‌شود از جنگیدن برای نامحتمل‌ها، برای آتش توی زمستان. بالاخره هر کداممان باید یک روز باور کنیم که «آدم»یم.
پ.ن: خودم را می‌بندم به تخت، به اینجا، که اینها را توی فیسبوک نگویم. که این‌ها را به گوشش نرسانم. باید روی انتخابم بایستم. 

۱۳۹۳ آذر ۲۹, شنبه

ولی هنوز باور نکرده‌ام

مسخره نیست؟ 
که اینجا این همه از این غم‌های تکراری تاریخ می‌نویسم؟ از دل شکستن‌ها و دلتنگی‌ها و شک‌ها؟ 
چیز جدیدی برای نوشتن نیست؟ مهم است که باشد؟ 
می‌نویسم چون یک وقت‌هایی باید نوشت. نه برای کسی. آن‌هایی که برای کسی بود را توی فیسبوک می‌نوشتم. این‌ها را برای خودم می‌نویسم. برای خودم آن وقت‌هایی که رسیده است به اینجا. ترس از خوانده نشدن، ترس از بد بودن و ترس از شنیده نشدن از همان روز اول اینجا بود. ترس از فریاد توی فضا، جایی که کسی صدایت را نمی‌شنود. 
حالا تمام شده. حالا نمی‌خواهم آنجا بنویسم. حالا می‌خواهم فریاد بزنم ولی نمی‌خواهم او صدایم را بشنود. می‌خواهم سکوت کنم. برای او سکوت کنم. ولی هی توی سرم صدا است. دو روز است مُرده‌ام ولی هنوز باور نکرده‌ام. انگار هیچ چیزی عوض نشده. امید، بیماری بدخیمی است که به این راحتی‌ها درمان نمی‌شود. هنوز این امید لعنتی مانده و من یا به امید فکر می‌کنم یا به هیچ چیز. در هر صورت دارم گول می‌زنم خودم را. از آن گول‌هایی که دلت نمی‌خواهد نخوری. 
ولی وقتی همین الان راجع به دلیل لذت‌بخش بودن بوسه مقاله می‌خوانم دلم می‌ریزد. دلم می‌خواهدش. جان می‌گیرم و دوباره جان می‌دهم. بعد یادم می‌افتم که روزی کسی را برای ناراحتی عمیق عاطفی‌اش سرزنش کرده بودم. 
برای آخرش چیزی ندارم. 

۱۳۹۳ آذر ۲۷, پنجشنبه

We need to talk

یک روز. یک روز بود طول آن سبکی و خوشحالی شدیدی که از خواندن نوشته‌اش داشتم. مثل آن بیچاره‌ای که در معدن گمشده و با دیدن نوری خیالش راحت می‌شود که نجات یافت. که بیرون رفتن، اگر سخت و دور، ولی ممکن است. بعد نور به او می‌گوید من نور نیستم، من همان مرز نور و تاریکی‌ام که بودم. و این جمله همان تاریکی است. دیگر مرزی باقی نمی‌ماند. بعد از آن یک روز وقتی که دوباره فرود آمدم ترک خوردم. سرد و گرم شدن یک روزه‌ام چیزی را تَرَک داد. عصب‌هایی که قبلا وصل می‌شدند به آن حفره خالی بالای معده، انگار ناگهان قطع شده بودند. مثل فرو رفتن زیر آب بود که همه صداها را قطع می‌کند. فقط صدایی توی گوشت می‌پیچد مثل باد، مثل سکوت، مثل آن خسته بودن‌هایی که چشمانت را زل می‌زنند به ندیدن روبرو.
همان روز باید باور می‌کردم که نوری در کار نبوده، ولی چشم‌هایم را هی می‌بستم آن راه بیرون رفتن از تاریکی را تصور می‌کردم. امیدوار بودم به راه سخت و دور. هر چند وقت یک بار چیزی می‌گفت، یا می‌گفتم. از آن سوی دنیا. روی یک صفحه سفید که همه چیز ما را شنیده بود. آخرینش سرد بود و تاریک. انقدر سرد که حفره را یخ زد. کار به جایی رسید که صدای «س» هم درآمد. گفت می‌خواهد مستقیم با او حرف بزند. پرسید ناراحت نمی‌شوم؟ ناراحت؟ من به هر طنابی چنگ می‌زنم تا بدانم. نه نمی‌شوم. 
حالا «س» با او حرف زده. بعدش به من پیام داد که باید حرف بزنیم. ببینمت حرف بزنیم. «باید حرف بزنیم» همیشه ترسناک است. حضوری‌اش ترسناک‌تر. وقتی می‌دانی دوست نزدیکت رفته حرف بزند تا تکلیف زندگی تو را روشن کند... اگر دست من بود همان لحظه می‌خواستم بدانم ولی وقار بیشتری به خرج می‌دهم. می‌گوید چیز جدیدی نیست، ولی باید حضوری باشد. می‌خواهد آرام شلیک کند. می‌خواهد وقتی از پشت می‌افتم بگیردم. می‌گویم کی؟ می‌گوید حالا تمرکز کن روی کارهایت. نمی‌داند این انتظار و ندانستن بدتر از آن مرگی است که او پِیکش شده است. تا صبح که «س» خبر بیاورد حفره دوباره باز شده است. اینبار خسته تر از پیش. تویش صدایی می‌پیچد.