۱۳۹۳ آذر ۲۷, پنجشنبه

We need to talk

یک روز. یک روز بود طول آن سبکی و خوشحالی شدیدی که از خواندن نوشته‌اش داشتم. مثل آن بیچاره‌ای که در معدن گمشده و با دیدن نوری خیالش راحت می‌شود که نجات یافت. که بیرون رفتن، اگر سخت و دور، ولی ممکن است. بعد نور به او می‌گوید من نور نیستم، من همان مرز نور و تاریکی‌ام که بودم. و این جمله همان تاریکی است. دیگر مرزی باقی نمی‌ماند. بعد از آن یک روز وقتی که دوباره فرود آمدم ترک خوردم. سرد و گرم شدن یک روزه‌ام چیزی را تَرَک داد. عصب‌هایی که قبلا وصل می‌شدند به آن حفره خالی بالای معده، انگار ناگهان قطع شده بودند. مثل فرو رفتن زیر آب بود که همه صداها را قطع می‌کند. فقط صدایی توی گوشت می‌پیچد مثل باد، مثل سکوت، مثل آن خسته بودن‌هایی که چشمانت را زل می‌زنند به ندیدن روبرو.
همان روز باید باور می‌کردم که نوری در کار نبوده، ولی چشم‌هایم را هی می‌بستم آن راه بیرون رفتن از تاریکی را تصور می‌کردم. امیدوار بودم به راه سخت و دور. هر چند وقت یک بار چیزی می‌گفت، یا می‌گفتم. از آن سوی دنیا. روی یک صفحه سفید که همه چیز ما را شنیده بود. آخرینش سرد بود و تاریک. انقدر سرد که حفره را یخ زد. کار به جایی رسید که صدای «س» هم درآمد. گفت می‌خواهد مستقیم با او حرف بزند. پرسید ناراحت نمی‌شوم؟ ناراحت؟ من به هر طنابی چنگ می‌زنم تا بدانم. نه نمی‌شوم. 
حالا «س» با او حرف زده. بعدش به من پیام داد که باید حرف بزنیم. ببینمت حرف بزنیم. «باید حرف بزنیم» همیشه ترسناک است. حضوری‌اش ترسناک‌تر. وقتی می‌دانی دوست نزدیکت رفته حرف بزند تا تکلیف زندگی تو را روشن کند... اگر دست من بود همان لحظه می‌خواستم بدانم ولی وقار بیشتری به خرج می‌دهم. می‌گوید چیز جدیدی نیست، ولی باید حضوری باشد. می‌خواهد آرام شلیک کند. می‌خواهد وقتی از پشت می‌افتم بگیردم. می‌گویم کی؟ می‌گوید حالا تمرکز کن روی کارهایت. نمی‌داند این انتظار و ندانستن بدتر از آن مرگی است که او پِیکش شده است. تا صبح که «س» خبر بیاورد حفره دوباره باز شده است. اینبار خسته تر از پیش. تویش صدایی می‌پیچد. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر