۱۳۹۳ آذر ۲۹, شنبه

ولی هنوز باور نکرده‌ام

مسخره نیست؟ 
که اینجا این همه از این غم‌های تکراری تاریخ می‌نویسم؟ از دل شکستن‌ها و دلتنگی‌ها و شک‌ها؟ 
چیز جدیدی برای نوشتن نیست؟ مهم است که باشد؟ 
می‌نویسم چون یک وقت‌هایی باید نوشت. نه برای کسی. آن‌هایی که برای کسی بود را توی فیسبوک می‌نوشتم. این‌ها را برای خودم می‌نویسم. برای خودم آن وقت‌هایی که رسیده است به اینجا. ترس از خوانده نشدن، ترس از بد بودن و ترس از شنیده نشدن از همان روز اول اینجا بود. ترس از فریاد توی فضا، جایی که کسی صدایت را نمی‌شنود. 
حالا تمام شده. حالا نمی‌خواهم آنجا بنویسم. حالا می‌خواهم فریاد بزنم ولی نمی‌خواهم او صدایم را بشنود. می‌خواهم سکوت کنم. برای او سکوت کنم. ولی هی توی سرم صدا است. دو روز است مُرده‌ام ولی هنوز باور نکرده‌ام. انگار هیچ چیزی عوض نشده. امید، بیماری بدخیمی است که به این راحتی‌ها درمان نمی‌شود. هنوز این امید لعنتی مانده و من یا به امید فکر می‌کنم یا به هیچ چیز. در هر صورت دارم گول می‌زنم خودم را. از آن گول‌هایی که دلت نمی‌خواهد نخوری. 
ولی وقتی همین الان راجع به دلیل لذت‌بخش بودن بوسه مقاله می‌خوانم دلم می‌ریزد. دلم می‌خواهدش. جان می‌گیرم و دوباره جان می‌دهم. بعد یادم می‌افتم که روزی کسی را برای ناراحتی عمیق عاطفی‌اش سرزنش کرده بودم. 
برای آخرش چیزی ندارم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر