۱۳۹۹ آذر ۱۷, دوشنبه

پراکنده و بی‌هدف

 بیرون برف می‌آید. من نشسته‌ام پشت میز ناهارخوری خانه‌ی والدین و فکر می‌کنم چه پستی می‌شود نوشت؟ حال مامان بهتر است. بابا فردا باید برود آنژیو (برویم) تا اتفاقی که خبرش را نداریم نیافتد. من نشسته‌ام اینجا این‌ها را تایپ می‌کنم و توی گوشم نبض می‌زند. یک چیزی مثل گرفتگی یا فشار خون بالا. یک چیزی شبیه همان حسی که بابا وقتی فشارش بالا بود گفت تجربه می‌کند. من هم چند هفته‌ای‌ست که همین را تجربه می‌کنم. یادم رفته بود. حالا یادم آمد. به آ گفته بودم. گفته بود چیزی نیست. فشار عصبی است. فشار عصبی این روزها واقعاً چیزی نیست. قابل درک است. قابل انتظار است. قابل چشم‌پوشی است. هر چند همه‌مان مدام می‌گوییم مراقب خودت باش و نگذار از پا بیافتی.


نوتیفیکیشن‌های اینستا می‌آید و از هر درخواست دنبال شدنی ناراحت می‌شوم. یک چیزی عوض شده. قبلاً خوشحال می‌شدم (صادقانه‌اش این‌که از درخواست دخترها یا آدم‌هایی که می‌شناختم، اما حالا آن‌ها هم برایم زجرآورند). من جای امن‌تری ایستاده‌ام یا تحملم کمتر شده است؟ به قول ز می‌خواهم سروصدای زندگی‌ام کمتر باشد. ز نقطه‌ی روشن است. واقعاً دوستش دارم. این برای خودم هم جالب است. کنارش خوش می‌گذرد. تن‌هایمان با هم عجیب می‌خوانند و فکرهایمان هم یا تضاد ندارند یا اگر دارند خوب بلدیم تضادهایشان را نرم کنیم و بدون عذاب دادن به خودمان، بدون فشار آوردن به خودمان برای این‌که کس دیگری جز واقعیت اصلی‌مان باشیم، بتوانیم کنار هم بمانیم. چرا این‌قدر به هم می‌خوریم؟ فرومون است؟ سن است؟ چیست؟ لازم نیست همه‌چیز را بدانم.


تحملم خیلی کم است. همین حالا. این روزها را نمی‌گویم. یادم نیست. اما همین حالا خیلی بدعنقم. بابا که چیزی می‌گوید گوشم سوت می‌کشد. تقصیر او نیست. تقصیر خودم است. ولی راهش را بلد نیستم. این یک ماه (یا بیشتر) که زیاد اینجا آمده‌ام انگار زندگی داشتن برای خودم را فراموش کرده‌ام. دلم می‌خواست خانه بگیرم که کامل مستقل شوم، که از این حجم توجه به حضور دیگری در زندگی‌ام کمی (با تقلب البته) کم کنم. انگار هم دنیا و هم مغزم با هم تصمیم گرفتند مثل یک مکانیزم دفاعی روانی برعکسش را با تمام قدرت عملی کنند. مدام برگردم خانه‌ی والدین و کم‌وبیش آنجا زندگی کنم. حالا باید برگردم به زندگی. فردا که آنژیو تمام شود باید خودم را هم جمع کنم. 


ده دقیقه گذشت و هیچ چیزی ننوشتم. حواسم پرت اینستا شد. پاکش کنم. هر بار لازم شد پستی بگذارم دوباره بریزم.


۱۳۹۹ آبان ۱۱, یکشنبه

مراقب کسی بودن

 از صبح احساس می‌کنم کرونا گفته‌ام. چند باری توی این هشت ماهه این احساس آمده، ولی این‌بار بیشتر از آن‌که بدنم نشانه‌ای بدهد مغزم جدی قبولش دارد. نشانه‌ی فیزیکی‌اش صبح کمی «احساس نیاز» به سرفه بود و «تصور گلودرد» که بعد از یک سرفه دومی نیامد و بعد از متمرکز کردن ذهن روی گلو دیدم آنجا هم دردی ندارم. سینه‌ام ولی یک «احساس» خس‌خس دارد. خس‌خس نمی‌کند، نفس هم در حالت عادی کم نمی‌آورم (به جز دیروز که داشتم پیام صوتی می‌فرستادم و تند راه می‌رفتم و ماسک داشتم و به نفس‌نفس افتادم). با همه‌ی این بهانه‌ها (یا شواهد) مغزم بیشتر از بارهایی که واقعاً احساس مریضی داشتم باورش شده به مریضی. شاید دلیلش تنها عامل واقعی بدنی یعنی یک جور به هم ریختن سیستم گوارشم باشد. به هم ریختن هم نیست. فقط زیادی کار می‌کند. توضیح بیشتر ندهم دیگر. همین تک عامل واقعی و دیدنی کنار آن «احساس»ها و کنار این واقعیت که دو هفته‌ی پیش چندین بار رفتم بیمارستان تا مامان عکسبرداری کند و کارهایش انجام شود مغزم را متقاعد کرده که این بار دیگر توهم نیست، خود بیماری است. 

*

دیروز که داشتم پیاده‌روی می‌کردم یاد سؤالی افتاده که توی یکی از انجمن‌های اینترنتی پرسیده بودند. اگر بتوانی تاریخ و زمان مرگت را دقیق بدانی، می‌خواهی؟ جوابش اول برایم واضح بود، نه. اما بعد فکر کردم دانستن جوابش (اگر همین فردا نباشد) یک چیزهایی را عوض می‌کند. اگر می‌دانستم پنج سال دیگر بیشتر زنده نیستم احتمالاً وسواس‌هایم را خرج چیزهایی بهتر از ویرایش ترجمه‌ی این رمان مسخره می‌کردم. وقتی بدانم که پنج سال وقت دارم انتخاب‌هایم خیلی ساده‌تر و واضح‌تر می‌شوند برایم. منتها اگر بدانم هفتاد سال یا بدانم هفت ساعت چه؟ 

*

بعد از باور امروزم به مریض بودن، بیشترین چیزی که توی سرم می‌گذشت نگرانی از انتقالش به دیگران بود. تصویرم پیش دیگران همیشه مهم بوده و چیزهایی که از من به آن‌ها می‌رسد هم. تصورم از میراثی که به دیگران می‌دهم مرگ و مرض نبوده. حالا نگرانم این چند روزی که پیش والدین ماندم نکند مریض‌شان کرده باشم. نکند «ز» را که پنجشنبه دیدم با مریضی راهی کرده باشم به خانه‌اش، به پیش دیگرانش. این‌ها نگرانی روز بود. اما حالا که برگشته‌ام خانه دارم فکر می‌کنم شاید همه‌اش بخاطر همین است. این دلپیچه‌ها و احساس‌ها از این می‌آید که مراقب خودم نیستم. بیشتر «نگران» مراقب دیگران بودنم (و نه مراقب واقعی‌شان حتی) و همین ضعیفم می‌کند. یک روز باید بگذارم برای مراقبت از خودم. برای رفتن زیر پتو. برای درست کردن جای گرم و نرم، خوردن غذایی که دوست دارم، نگران کار و دیگران نبودن. فقط بودن.


۱۳۹۹ آبان ۴, یکشنبه

آرزوی موزه

آشپزی از آن کارهایی است که تازگی‌ها شروعش کرده‌ام. بعد از قرنطینه‌ی اسفند برایم کاری واقعی‌تر شد و توانستم تبدیلش کنم به یکی از آن معدود کارهایی که در لحظه‌اش حواسم به خودش است. به نتیجه‌اش هم اگر فکر کنم فکر کوتاه‌مدتی است که نگرانی نمی‌آورد. می‌دانم اگر این بار خراب شد بار دیگری خواهد بود. برای همین موقع آشپزی می‌توانم از قبل و بعد کمی جدا شوم. 

امروز در خانه‌ی والدین خواستم ناهار درست کنم. رفته بودم پشت گاز و داشتم کار می‌کردم. گاز خانه‌ی والدین بزرگ‌تر از گاز خودمان است و شعله‌اش دقیق‌تر. ماهیتابه‌شان کوچکتر بود و هر دوی این‌ها باعث شده بود دستم خیلی راحت نباشد. می‌دانستم غذا دارد زیادی شور و شیرین می‌شود. فکرم به همین‌ها بود و بابا کنارم نمی‌دانم داشت ظرف جمع می‌کرد یا کاری دیگر که گفت: «همیشه آرزو دارم یه روز یه خونه‌ی بزرگ بگیری...» و من توی سرم ادامه‌اش دادم که یک آشپزخانه‌ی بزرگ داشته باشد و یک گاز راحت و ظروف بزرگ و مختلف و راه‌دست. تصور زیبایی از چیزی که می‌توانست کیفیت «لحظه» را بالا ببرد. حتی در آینده هم کیفیت «لحظه»ی آینده را بالا می‌برد. مثل پولدار بودن و بچه‌دار شدن و این‌ها نبود که یک آینده‌ی ادامه‌دار باشد و درون آن آرزو همیشه خرده‌آرزوهای دیگری معطوف به آینده‌ای بعدتر داشته باشد. این‌ها در یک لحظه از سرم گذشت ولی بابا آرزوی دیگری داشت. بابا برگشته بود به نیم ساعت پیش که موبایل‌های قدیمی‌اش را آورده بود که من یکی را برای خط قدیمی‌ام بردارم. از موتورولای تاشو تا نوکیای صفحه‌رنگی. بابا برگشته بود به موبایل‌ها و همه‌ی چیزهایی که نگه داشته: «یه روز یه خونه‌ی بزرگ بگیری و همه‌ی این چیزها رو توش بچینی. موبایل‌ها، بتاماکس، نسخه‌های خطی، عکس‌ها...» یا چیزی شبیه این. «عتیقه‌اند دیگر»؛ این را گفت و از صدساله شدن بعضی داشته‌ها گفت. من توی سرم خانه‌ای می‌دیدم که خانه نیست موزه است. مثل همان «توی سرم» که خانه‌ی فکر نیست، منزل خاطره است.

دیدن خودمان در پدرها و مادرهایمان ترسناک است. نوع خمیازه کشیدن یا خندیدن، شکل حرف زدن با بچه‌ها، حالت بدن موقع خوابیدن، شیوه‌ی استدلال یا طرز سلام کردن. این‌ها را قبلاً دیده بودم. این‌ها را پذیرفته بودم. یاد گرفته‌ام که بچه‌ی آدم با تقلیدْ زندگی یاد می‌گیرد و خودش خیلی دیر متوجه این اتفاق می‌شود. آن‌قدر دیر می‌فهمد بیشتر کارهایش تقلید از چیزهایی هستند که دیده و جلویش انجام داده‌اند که دیگر کار چندانی از دستش برنمی‌آید. اما این کشف روانکاوانه‌ی پشت گاز چیزی بیشتر از ترسناک بود. خود موضوع چیزی نبود که انتظارش را نداشته باشم، موقعیتش بود که عجیبش می‌کرد. انگار کسی یک لحظه بعد از سال‌ها توی زندان بودن سرش را آورده باشد بیرون و بخواهد نفس بکشد و بعد پدرش بیاید یک پتو بیاندازد روی سرش که سردت است. بابا نمی‌دانست من موقع آشپزی از معدود وقت‌های «در لحظه» بودن زندگی‌ام را دارم. تقصیر من است که نمی‌داند چون من هیچ‌وقت این حرف‌ها را با آن‌ها نزده‌ام. هیچ‌وقت این چیزها را آن‌ها نخوانده‌اند. اما این‌که طنازی جهان آن‌قدر باشد که در یک لحظه آرزوی پدرم برای داشتن موزه‌ای از عتیقه‌هایش در «خانه‌ی من» و راه فرار رویایی من از گذشته و آینده را بگذارد توی یک آشپزخانه و در فاصله‌ی یک متر، برایم ترسناک نبود، یأس‌آور بود. انگار لبخند شیطانی خدایی باشد که دارد می‌زند به شیشه تا بگوید هیچ راه فراری نیست. 

حالا این‌قدرها هم شور نبود. آن لحظه گذشت و بعد فکر کردم به نوشتنش، به اضافه کردن یک یادداشت اینجا، برای ثبت گذشته محضِ آینده. یک روز به الف گفتم زمان حال را تجربه نمی‌کنم. انگار رویش هستم، نه تویش. گفت همینی. بپذیر. شکل تو همین است و برای همین چیزهایی داری که دیگران نمی‌توانند داشته باشند. گفتم برای همین هم خیلی چیزهایی را که دیگران دارند ندارم. گفت بله. 

نمی‌دانم هیچ‌وقت می‌توانم این چیزی که هستم، این «این‌شکلی‌بودن» را بپذیرم یا نه، ولی این را فعلاً پذیرفته‌ام که قرار است حالا حالاها با پذیرفتن و نپذیرفتن خودم در کلنجار باشم.

۱۳۹۹ آبان ۲, جمعه

سه سال و هفت ماه و بیست و هشت روز

دوباره نشسته‌ام در خانه‌ی والدین؛ پشت میز ناهارخوری جدیدی که خیلی شبیه میز ناهارخوری قدیمی است. مامان مریض است. آمده‌ام یک هفته مراقب باشم که داروهایش را به موقع بخورد و سیگارش را کم کند. یک صدایی توی سرم می‌گوید آمده‌ام ادای پسر خوب خانواده را دربیاورم اما خودم می‌دانم که نیستم. به اینجای نوشته که می‌رسم صحبت‌های سیاسی مامان و بابا شروع می‌شود و من هدفون را می‌گذارم توی گوشم و صدای آهنگ را می‌برم بالا تا حرص نخورم، بحث نکنم و سر قولی که شش ماه پیش به خودم دادم بمانم: بگذرم.

برای همین‌ها است که می‌گویم پسر خوب خانواده نیستم. من مخالف عظیم بیشتر نظرات، ناظم سخت‌گیر اکثر رفتارها و بدعنق‌ترین راهنمای تکنولوژیک خانواده‌ام. بی‌حوصله و بدرفتار و تند؛ آن‌قدر تند که بعدش همیشه از خودم بدم می‌آید. قولی که گفتم هم همین بود. شش ماه پیش قول دادم بشنوم و ببینم و بگذرم؛ مثل همه‌ی قول‌هایم البته برای خودم استثنا هم می‌گذارم. استثنای این قولم سر سلامتی است. نمی‌گذرم و می‌گویم و فقط سعی می‌کنم مهربان‌تر باشم؛ ولی باز هم برایم سخت است، از دستم در می‌رود. امروز که قرص‌ها را مرتب می‌کردم بیخود تشر زدم «چه فرقی می‌کند کدام به کدام است، شما باید ظهر این سه تا را بخورید و شب این شش تا را، می‌خواهید بدانید کدام به کدام است که چی؟». خودم خوب می‌دانستم که چی. من بچه‌ی همین مادرم. می‌خواهد همه چیز را بداند و بفهمد دارد چه می‌خورد. قرار است چیزی که می‌خورد چه کار کند. اصلاً اینجوری بهتر یادش می‌ماند. ولی من حالا ناظمم و نظم من (برای او) چیز دیگری می‌گوید. هر چقدر هم که توی این شش ماهه تلاش کرده باشم مهربان باشم و پسر خوب، واقعیتم یک جاهایی می‌زند بیرون.

شش ماه پیش بود؟ نمی‌دانم. زمان برایم دقیق نیست. هیچ‌وقت نبوده و حالا که انگار این ماه‌های گذشته در خلاء گذشته‌اند و هنوز انگار اسفند ۹۹ است (یا آبانش؟ کجا ماندم؟) زمان از همیشه‌اش هم برایم نادقیق‌تر است. نمی‌دانم شش ماه پیش بود یا یک سال پیش که به خودم این قول را دادم و با خودم این قرار را گذاشتم. اما می‌دانم کم‌کم دارم این رابطه‌ی مبهمم با زمان را می‌پذیرم. رابطه‌ای که تویش من شیفته و درگیر و اسیر زمانم و با این‌حال انگار همیشه چیزی است دور از من و برای دیگری. انگار بر من نمی‌گذرد. بر کسی گذشته که من نیستم و من فقط می‌توانم بعد از گذرش به آن‌چه دیگر نیست نگاه کنم. شاید برای همین است که همیشه کمی عقبم. همیشه سنم را عقب‌تر حس می‌کنم از چیزی که واقعاً هست. الان به طرز عجیبی توی سرم و توی واقعیت هر دو سی و سه ساله‌ام البته در واقعیت سی و سه دارد تمام می‌شود و در ذهنم حالا حالاها قرار است بماند. فکر کنم عددش را دوست دارم و برای همین این‌جوری است. وگرنه همیشه سه چهار سالی از واقعیت عقبم. سی ساله که بودم، ۲۷ سالم بود. بیست و هفت‌سالگی حس می‌کردم ۲۳ سالم است. ۲۱ سالگی هم هجده ساله بودم (شاید چون اولین‌بار بود که کسی را می‌بوسیدم و آن رابطه عین هجده‌سالگی بود). در هر حال می‌دانم دو ماه دیگر که برسم به سی و چهار هنوز ۳۳ ساله‌ام، چون عددش را دوست دارم. دل نمی‌کنم و می‌مانم روی همین چیزی که دوستش دارم. مثل خیلی چیزهای دیگری که گذشته‌اند و من هنوز در آن‌ها مانده‌ام چون دوست‌شان دارم. مثل همین میز ناهارخوری که مدام یادم می‌رود دیگر آن میز بچگی‌ها نیست.

یک بار چند سال پیش سیلی سختی خوردم: «واقعیت بچگی‌هایت خیلی بهتر از این واقعیتی که حالا ازش فرار می‌کنی نبوده است. تو نمی‌فهمیدی و حالا هم بخش‌های ناخوشش را فراموش کرده‌ای.» این را آدمی که دوستش داشتم گفت. سیلی سخت ولی لازمی بود. قداست‌زدایی از آن کودکی آرمانی که همیشه می‌خواهم به آن برگردم کار درستی بود. ولی حالا که چند سالی از آن سیلی گذشته می‌بینم خیلی تأثیری نداشته. من هنوز دلم می‌خواهد برگردم. من هنوز گیرم و اسیر. می‌خواهم برگردم، شاید نه به واقعیتِ آن زمان ولی دقیقاً به همان حسی که از آن باقی مانده. باقی مانده؟ یا من خودم ساخته‌امش؟ دوباره می‌نویسم: دلم می‌خواهد برگردم به گذشته‌ای که واقعی نیست و من توی ذهنم ساخته‌ام. می‌خواهم برگردم به جایی که هرگز نبوده‌ام.

وقتی سندی نیست از چیزی که گذشته دیگر نمی‌شود تشخیص داد کدامش ساخته‌ی من است و کدامش واقعیت تاریخی. شاید برای همین خواندن این نوشته‌های پنج تا سه سال پیش (که چون تاریخ دارند می‌توانم دقیق بگویم مال کی بوده‌اند) از آن سیلی برایم مفیدتر بود. مفیدتر و ترسناک‌تر البته، چون دیدم در هنوز روی همان پاشنه می‌چرخد، من هنوز همان اشتباهات و نگرانی‌ها را دارم، خیلی چیزها آن‌قدرها هم که فکر می‌کردم عوض نشده‌اند و من آن‌قدرها که فکر می‌کردم بزرگ نشده‌ام. این‌ها شاید مثل آن سیلی در یک لحظه از جا نپراندم ولی در نهایت نتیجه‌شان شبیه هم است. این‌یکی شاید از یک جایی سطحی‌تر و در عین حال کاربردی‌تر عمل می‌کند. 

نمی‌دانم جرئت نوشتن دوباره را دارم یا نه. جرئت ثبت کردن خودم در این روزها و جرئت گرفتن «گذشته‌ی ساختگی» را از سی سالگی‌هایم. 

پ.ن: وقتی از اول نوشته‌ها شروع کردم و تا آخر خواندم، بیشتر از همه به تکراری‌ها فکر می‌کردم، به همان پاشنه‌ی تکراری که گفتم. اما حالا که بیست و چهار ساعت گذشته تفاوت‌ها بیشتر دارند به چشمم می‌آیند. چیزهایی از آن موقع خودم یادم می‌آید که ننوشته بودمشان ولی می‌دانم واقعیت داشتند و می‌دانم چقدر بزرگ بودند. چیزهایی که حالا عوض شده‌اند یا جور دیگری به نظر می‌رسند. بزرگترینش و عجیب‌ترینش این است: آن موقع فکر می‌کردم هرگز دوباره عاشق نمی‌شوم، حالا دوباره عاشقم. 
برای سه سال و هفت ماه و بیست و هشت روز وقفه همین ما را بس.

۱۳۹۵ اسفند ۷, شنبه

فکر ترسناک

وارد رابطه‌ی جدیدی شده‌ام. هنوز نمی‌دانم می‌شود اسمش را گذاشت رابطه یا نه ولی جدی‌ترین چیزی بوده که بعد از ا.و شروع کردم. چند شب پیش کنار هم خوابیده بودیم و چهار صبح از خواب پریدم و ترس‌هایم چنان قوی و محکم و مسلط سوارم شدند که بیست و چهار ساعت بعدی را درگیر بودم. حالا که چند روزی گذشته و می‌توانم به بهم‌ریختگی‌ام و آرامش یافتنِ بعدش بهتر نگاه کنم حدس‌هایی می‌زنم از چیزی که شده‌ام و چیزی که می‌خواهم باشم. همه‌ی ماجرا درباره‌ی این دو تا است.
به آزادی باور دارم. در عمل هم این باور را هربار سعی می‌کنم اثبات کنم. آن وقت‌هایی که عمل کردن به این باورها ساده است که هیچ، اما آن وقت‌هایی برایم مهم است که حالم بد می‌شود از نگه داشتن این باورها و از تلاش برای اثبات‌شان. آن وقت‌هایی که «آن‌چه برای خود می‌پسندم را برای دیگران...» نمی‌پسندم. آن وقت‌هایی که با خودم فکر می‌کنم این آزادی در رابطه، باور است به یک آرمان یا فرار است برای شهوت‌رانی؟
نمی‌دانم. 
هنوز هم جواب این‌ها را نمی‌دانم و با این ندانستن نباید حالم خوب می‌شد. پس چرا شد؟ چرا بهترم و کنار آمده‌ام؟ دو گزینه جلوی چشمم است. اولی ترسناک: نادیده‌اش گرفته‌ام. سرم را مثل کبک کرده‌ام زیر برف و با نپرداختن به موضوع، با فاصله گرفتن از آن، با اجازه دادن به زمان برای کم کردن حجم دهشت حاضر در دلم، خودم را نجات داده‌ام. 
دومی این است که خودم را پذیرفته‌ام. پذیرفته‌ام که من چه می‌خواهم. که من کجا هستم. که من فرار نمی‌توانم بکنم از آن‌چه می‌خواهم و آن‌چه حس می‌کنم. که بروم توی مسیر، خودم را بشناسم و بگذارم چیزی ساخته شود که فرار یا هم‌شکل شدن یا نقش بازی کردن (به هر کدام از دو سمت محافظه‌کاری و رهایی‌مطلق) نمی‌گذارد ساخته شود.
امروز نامجو توی گوشم داشت «ای کاروان» رهی معیری را می‌خواند و من ناگهان بعد از مدت‌ها دوباره قد کشیدم؛ دوباره چیزی خواستم که مدت‌ها بود آتشش خوابیده بود.
امشب سعدی می‌خوانم. 

۱۳۹۵ مرداد ۳, یکشنبه

تسلیم شده‌ام

۱. چند روزی است آدم‌هایی می‌بینم بسیار شبیه او. دیروز توی کافه‌ای منتظر بودم یک قرار کاری شروع شود و دختری آمد تو که انگار خودش بود. شاید صورت‌شان خیلی شباهتی نداشت ولی بدن و حالت و نشستن و راه رفتن و موها خودش بود. پشت به من نشست و من برای چندمین بار در آن چند روز یکه خوردم که مگر فکر نمی‌کردم درونم تمام شده؟ کم‌کم دارم می‌پذیرم که هرگز تمام نمی‌شود. باید با بودنش درونم کنار بیایم. او هم شده است بخشی از وجود من که حضور یا فقدان بیرونی‌اش بر حضور درونِ من‌اش تاثیری ندارد.

۲. تسلیم شده‌ام. تسلیم زیبایی زن. شاید زیبایی نباشد کلمه‌اش، شاید جذابیت. شاید رمز. شاید سحر. نمی‌دانم. می‌دانم که تسلیم شده‌ام. در خیابان تسلیم چشم‌هایشان می‌شوم. تسلیم راه رفتن‌شان. تسلیم آرزوی آغوش‌شان. تسلیم لبخندی که به فکر گذشته از سرشان می‌زنند. بدترینش آن جا است که دارم نزدیک می‌شوم به تسلیم شدن در برابر خواستن آن‌هایی که گذر کرده بودم و گذرانده بودم از خودم. کلمه‌اش را پیدا کردم: تسلیم کشف کردن‌شان‌ام و انگار همیشه چیزی برای کشف کردن دارند،  تا پیش از دست زدن به اکتشاف حداقل.

۱۳۹۵ خرداد ۲۲, شنبه

از صداقت

عاشق بازی‌کردن بودم. می‌گویم بازی کردن ولی صادقانه‌ترش احتمالا بازی دادن است. انتخاب واژه و نگاه و مکث ثانیه‌ها برای رسیدن به آنچه خودم می‌خواهم. بازی را خوب بلد بودم. کم نبود زمان‌هایی که فقط پیش می‌رفتم تا ببینم به آن‌چه می‌خواهم می‌رسم یا نه. می‌رسیدم. آن بار ولی گفتم: «با تو بازی نمی‌کنم.»
نمی‌دانم چرا. احتمالا تلاشی بود برای جذاب به نظر رسیدن. برای جلب توجه. برای دل بردن. یعنی خودش یک بازی. ولی سر حرفم ماندم. بازی نکردم. صادق شدم و صادق بودم و او هم صادق بود. فکر کنم همین شد که عاشق هم شدیم. از خلال کلمات.
خودمان هم فهمیده بودیم که صداقت تبدیلش کرده به چیزی عجیب. تکیه‌ام بود. دوست داشتم تکیه‌اش باشم. مثل همه‌ی زوج‌های دیگر توی‌ـ‌خود‌ـ‌ریختنی‌های خودمان را هم داشتیم. دلخوری‌ها و ناراحتی‌ها و چیزهایی که نگه می‌داشتیم فقط برای خودمان. شاید همان‌ها بود که آخر سر کارمان را ساخت. شاید هم نه.
چقدر صادق بودیم؟ نمی‌دانم. فکر می‌کردم صادقم. یک فرض دیگر هم هست. این که نادانسته بازی‌ای را شروع کرده بودم که تویش برای رسیدن به هدف باید صادق می‌بودم. اگر این چنین بوده صداقتم حقیقت داشته یا نقشی بوده مثل بقیه‌ی نقش‌ها؟ مثل همه‌ی آن مکث‌ها و واژه‌ها و نگاه‌ها؟ نمی‌دانم.
هبوط. اولین بار این کلمه را در یک مجله‌ی سینمایی دیدم. نام یک فیلم بود. معنی‌اش را نمی‌دانستم. حالا برای تعریف خودم استفاده‌اش می‌کنم. من یک جایی قرار گرفته‌ام بین هبوط و سقوط. معلق‌تر از آنم که حرکتم سقوط باشد و گندم‌نخورده‌تر از آن که هبوط. یک جایی بین این دو شناورم. کسی که می‌خواست خدا باشد و برای همین نه گندم چشید و نه آتش دزدید ولی باز هم بیرون افتاد. احتمالا به فراموشی.
دوست دارم دوباره صادق باشم اما نمی‌توانم. حتی با او هم دیگر نمی‌توانم بی‌پرده صادق باشم. جهان بین‌مان پرده‌ای کشید که مخملش سنگین‌تر از قدرت حالای دستان من است. شاید اگر کنارم بود، شاید اگر دور نمی‌شدیم، شاید اگر مطمئن بودم که او هم صادق است و بوده. اطمینان که برود انگار همه‌چیز رفته است. من اطمینانم را به او‌ ـ دلم نمی‌خواهد این جمله را تمام کنم.
دوست دارم دوباره صادق باشم و دیگری پاسخ‌گوی این دوست داشتن من نیست. باورم به دیگری‌ها، به تحمل صداقت، به پذیرش منِ صادق، ترک خورده. تقصیر دیگری‌ها نیست. دلیلش این است که من حتی می‌ترسم با خودم هم صادق باشم؛ که نکند نتوانم بپذیرمم. که نکند صداقت نشانم دهد که نه چیزی هستم که می‌خواهم و نه چیزی بوده‌ام که فکر می‌کنم. مدت‌ها است بهانه می‌آوردم که وقت ندارم وگرنه باید بنشینم و چند ساعتی به خودم فکر کنم. بنشینم و خودم را بسنجم و زندگی‌ام را دوباره بگیرم دستم. ولی وقت نداشتن بهانه است. اصلا همین که کاری می‌کنم که در زندگی‌ام وقت نداشته‌ام هم بهانه است. این را تقریبا مطمئنم. چیزی که مطمئن نیستم دلیلش است. نمی‌دانم از ترس است، از نادانی است، از ناتوانی است، یا خیلی ساده‌تر از این‌ها از بی‌حوصلگی و تنبلی. به هر حال دارم روزانه جلو می‌روم و زندگی‌ام را احتمالا تباه می‌کنم و باز هنوز آن‌قدر حضور پررنگ دارم که فکر کنم خبری است. اگر اطرافم پرتر بود از آدم‌هایی که یادم می‌آوردند چقدر کاهل و منفعلم شاید تاثیری داشت.
ته ندارد. ادامه بخواهم بدهم تا ابد این سنگ را باید بنویسم و احتمالا تکراری می‌شوم و من از تصویر ناخوشایندم در ذهن دیگری بیش از هر چیز دیگر فراری‌ام.