۱۴۰۳ فروردین ۴, شنبه

صد و سی و شش دسیبل

 روی مبل لم داده‌ام و این‌ها را می‌نویسم. جلویم شمارشگری است که صدای محیط را اندازه می‌گیرد. الان روی‌صد و سی و شش است. موسیقی کلاب بالاتر از قبل رفته و کنار گوش من می‌کوبد. این‌جور نیست که اصلا وسط نبوده باشم. نیم ساعت یک ساعت اول تلاشم را کردم. بین جمعیت بودم. می‌رقصیدم. به خودم تشر می‌زدم که خودت را فقط نگاه کن و این‌قدر دنبال پیدا کردن کسی دیگر نباش. اما بعد از یک ساعت حوصله‌ام سر رفت. یا راستش را بگویم از ادا در آوردن خسته شدم. الکل تأثیری نداشت و من هم بلد نیستم کسی را پیدا کنم و بهانه‌ی وسط ماندم بشود. پس اول رفتم به حیاط پشتی و بعد این بالا را پیدا کردم. نیم.طبقه‌ای مشرف به سالن اصلی با دو مبل در دو ارتفاع مختلف. من روی بالایی نشسته‌ام. 

دلم می‌خواد زودتر بروم خانه. خانه‌ی ز در واقع. اما ز وسط است و پیشنهاد من برای رفتن را نپذیرفت. گفت خودت خواستی. راست می‌گوید. خودم در مقابل پیشنهاد کسی‌که گفت برویم کلاب سست شدم و گفتم برویم. اما حالا خسته‌ام و برای بار چند صدم فهمیده‌ام پیشنهادهای اغواکننده واقعیت پراغوایی ندارند، چون من اغواگری این شکلی را بلد نیستم. 

به هر حال من لم داده‌ام در بلندترین جای نشستنی این ساختمان و ز در کف سالن رقص دارد احتمالا خودش را تکان می‌دهد و همه‌ی صد و سی و خرده‌ای دسیبل صدا را تبدیل می‌کند به حرکت. م

 ما چند روز است رابطه‌مان را رسماً تمام کرده‌ایم اما هنوز نمی‌شود که من تنها کلید را بگیرم و او خودش بیاید خانه.

پس من خواب‌آلوده می‌نشینم در معرض سیصد و سی و چهار و صبر می‌کنم تا رقصش تمام شود. چون همه چیز بالاخره زمانی تمام می‌شود.  


۱۴۰۳ فروردین ۳, جمعه

رد شدن از میان دو تن برهنه

 چیزهایی هستند که تو مثال‌شان می‌زنی و بعد وقتی پیش می‌آیند آن‌قدر مثال‌شان زده‌ای که دیگر قدرت مثالی‌شان را از دست داده‌اند. امروز یکی از آن تجربه‌ها بود. من داشتم از میان تن برهنه‌ی دو نفر که در چارچوب دری ایستاده بودند رد می‌شدم، اما هیچ حسی نداشتم. این موقعیت را چندین بار سر کلاس مثال زده‌ام برای درک حضور و هم‌زمانی و بدن و خیلی کلمه‌های دیگر که ربط دارند به اجرا و زنده بودنش. حالا خودم در بازسازی آن اجرای معروف، تجربه‌اش را نمی‌توانستم تکرار کنم. تجربه‌ای که مثالش کرده بودم دیگر برای من کار نمی‌کرد. من از خواندنش، از تصور کردنش چیزهایی ساخته بودم که در آن نیم‌ثانیه‌ی عبور، در آن کشیده شدن بارانی‌ام به سینه یا شکم دختر برهنه‌ی کنارم، هیچ حضوری نداشت. من رد شدم. صرفاً رد شدم. برای دیگران نمی‌دانم چطور بود. ز گفت قبلش فکر نمی‌کرده تجربه‌ی خاصی باشد ولی وقتی رد شده دیده تجربه‌ی خاصی است. چیزی تقریباً عکس من. گاهی فکر می‌کنم زیاد که حرف می‌زنم تجربه‌ها را از «تجربه‌پذیری» می‌اندازم. 

آن چیزی که از امروز برایم مانده چیست؟ تقلای ذهنی‌ام برای این‌که ببینم می‌توانم عروسکی کوچک را بدزدم یا نه. می‌توانم هم به معنای عملی‌اش و هم به معنای اخلاقی. ترس از رو شدن دستم و دردسرهای بعدش کمی از ماجرا بود اما بخش دیگری هم داشت که مربوط می‌شد به پذیرش این‌که من می‌توانم (شاید باید می‌توانم را کج بنویسم) از هدیه‌فروشی موزه عروسک کوچکی را بردارد و تا کنم و در جیبم بگذارم. آخرش نکردم این کار را. فکر کنم بیشتر از ترس عملی تا اخلاقی. 

دیگر از امروز برایم چه مانده؟

شاید باید صبر کنم. بیشتر. 

۱۴۰۳ فروردین ۱, چهارشنبه

در این شهر مسطح

 حالا یک فروردین است و نشسته‌ام در کافه‌ای در شهر آمستردام. نه آن کافه‌های معروف آمستردام. کافه‌ای معمولی که قهوه می‌دهد و کیک. آمریکانو و کوکی‌ام را گرفته‌ام، نشسته‌ام پشت میزی گوشه‌ی سالن کوچک و سفید کافه و تکیه داده‌ام به کوسنی که پشتم می‌لغزد به پایین‌تر و من بیشتر و بیشتر فرو می‌روم. 

نمی‌دانم چرا می‌خواهم بیشتر بنویسم. اما می‌دانم که این چند وقت به هر کس رسیدم گفت که می‌خواهم. حالا شروع کرده‌ام اینجا نوشتن بعد از مدت‌ها و نمی‌دانم این هم مثل یکی از آن اولِ سال‌ها و شنبه‌هایی‌ست که می‌آیند و می‌روند و باز برمی‌گردم به همان جا که بودم، یا این بار فرق دارد؛ برخلاف همه‌ی بارهای دیگری که فکر می‌کردم فرق دارند و نداشتند. همه‌ی بارهای دیگری که به خودم گفته بودم این‌شکلی است و نبود.

از چه چیزی می‌خواهم بنویسم؟ این را هم نمی‌دانم. به هیچ کس هم نگفته بودم که حالا از سر رودربایستی آن را بنویسم. واضح‌ترین چیزی که گفتم «روزمره‌نویسی» بود؛ یا شاید هم «هرروزنویسی». این‌ها خیلی با هم فرق دارند و من حتی نمی‌دانم کدام‌شان را گفته بودم. پس برمی‌گردم به نوشتن از هر چیزی که جلویم است. 

دقیقاً جلوی من دختری با موهای فر تیره نشسته است. پشتش را کرده به من، تاپ تنگش به پشت بدنش چسبیده و از زیر موهایش که افتاده یک طرف شانه‌اش، یک هدفون دور گردنش معلوم است و از زیر حلقه‌ی کلفت هدفون، دانه‌های یک گردنبند مروارید. گردنبند یاد گردنبندی می‌اندازد که مامان داشت. دختر همین حالا دست برد و موهایش را انداخت پشت سرش، یک لحظه هدفون و گردنبند را پوشاندند و بعد دوباره برگشتند همان‌جایی که بودند. حالا هدفون را درآورد، گذاشت روی سرش و موهایش ریختند روی گردنش، مرواریدها قایم شدند. دارد با گوشی‌اش ور می‌رود. من برای او نامرئی‌ام اما چشم‌چرانی‌ام به چشم بقیه می‌تواند بیاید. پس رهایش می‌کنم که با شانه‌های افتاده‌اش به گوشی و آواهای توی گوشش برسد. 

این چند ماهه هر کاری می‌کنم احساسم این است که هدفم فرار است از انجام کاری دیگر. حالا دارم فکر می‌کنم نوشتن از دختر، چشم‌چرانی به موهای فرفری‌اش و شانه‌های خیلی معمولی‌اش که همین خیلی دیدنی‌شان می‌کند، فرار از چیست؟ او را نگاه می‌کنم یا از او می‌نویسم که چه چیزی را نبینم یا ننویسم؟ نمی‌دانم. کلمه‌ی دیگر پرتکرار دیگر ــ این روزها نه، همه‌ی زندگی‌ام ــ نمی‌دانم است. یک زمانی عادت داشتم بگویم از ندانستن متنفرم ولی مدت‌هاست که نمی‌گویم. نه که نفرتم کم شده باشد. احتمالاً توانم برای مبارزه کم شده است. ز گفت خسته‌ای. گفتم آره. خسته‌ام، کلاً. 

خسته‌ام، کلاً. همیشه؟ احتمالاً. من از بودن خسته نیستم. از نبودن خسته‌ام. احساس می‌کنم نیستم. احساس می‌کنم این‌ها که هست، نیست. نه آن چیزی که باید است و نه حتی آن چیزی را که نباید، «تجربه» می‌کنم جوری که باورم بشود هست. صبح باز خواب می‌دیدم. دیشب خواب‌های زیادی دیدم. خواب می‌دیدم در ساختمانی بزرگ هستیم که ساختمان کناری‌اش فرو می‌ریزد. ما از طبقه‌ی بالا می‌دویم به طبقه‌های پایین که از ساختمان خارج شویم چون می‌دانیم که ممکن است این ساختمان هم بریزد. توی خواب می‌دانم نباید وقت بگذارم برای برداشتن هیچ چیزی. پس با همان چیزی که دستم بود راه می‌افتم سمت راه‌پله‌ها. بعد وسط راه می‌بینم آن چیزی که دستم بود بروشور یا کاتالوگی به‌دردنخور است و با خودم فکر می‌کنم چرا باید این را حمل کنم؟ چرا دارم این را نجات می‌دهم؟ چون قبل از فرار دستم بود؟ رهایش کردم. 

از خواب که بیدار شدم از ساختمان دیگر بیرون آمده بودیم و آتش‌نشان‌ها در راه ساختمان‌های فروریخته بودند. از خواب بیدار که شدم هنوز خیلی خوابم می‌آمد. هنوز خیلی در جهانش بودم. به خودم گفتم باید بیدار شوم و به جهان «واقعی» بیایم. بعد از خودم پرسیدم چرا؟ و تصمیم گرفتم در همان جهان خواب بمانم. دنبال چیز واقعی بودم و خواب واقعی‌تر بود. خودم را که نمی‌توانم گول بزنم. آنجا واقعی‌تر بود و من می‌خواستم بیدار شوم چون احساس می‌کردم دارم «زندگی» را از دست می‌دهم اما آنجا بیشتر زندگی می‌کردم. پس باز خوابیدم. 

الان که نشسته‌ام اینجا هم همین است. دختر پشتش را کامل‌تر به من کرده است و خط‌های روی کمرش که نمی‌دانم جای زخم‌اند یا ردهای طبیعی پوست، نگاهم را هر چند وقت یک بار به خودشان می‌کشند. من اما بیدار نیستم. اینجا نیستم. هشیار نیستم. دارم این‌ها را می‌نویسم اما توی سرم مه است. مه‌آلود است. شبیه آدمی که خیلی خوابش می‌آید. شبیه آدمی که کمی مست است. شبیه آدمی که چیزی زده است. شبیه آدمی که می‌داند این‌ها را چند وقت دیگر شبیه خوابی به یاد می‌آورد و دلیلش این نیست که خاطره واقعیت را شبیه رؤیا می‌کند، دلیلش این است که تجربه‌ی لحظه‌شان هم چیزی از واقعیت کم دارد که خواب‌آلوده‌شان می‌کند. شاید برای همین است که با خاطره‌ها بهترم. چون حداقل وهم‌آلودگی‌شان قابل درک است. 

امروز یک فروردین است و من که این‌ها را می‌نویسم نشسته‌ام در کافه‌ای در آمستردام. نه از آن کافه‌های معروف شهر، یکی از همان کافه‌های معمولی که قهوه می‌دهد و کوکی. شاید امیدوار بودم این معکوس آن‌ها عمل کند. نکرد. فقط من را توی خودش جای داد. من هم نشسته‌ام اینجا. هنوز قبل از فکر کردن به هیچ چیزی. هنوز قبل از نوشتن چیزی. 

 

۱۴۰۱ مهر ۳, یکشنبه

نوشتن به جای فکر

 نمی‌دانم چه باید بنویسم. همین است که از پنج روز پیش کلمه در سرم شکل نمی‌گیرد. وقتی می‌گویم کلمه شکل نمی‌گیرد واقعاً منظورم همین است. وقتی می‌خواهم شروع کنم به ساختن جمله انگار جاذبه از بین رفته باشد، حروف پخش هوا می‌شوند. نمی‌دانم چه می‌خواستم بگویم. به معنای کلمه چیزی «نمی‌توانم» بگویم. حالا که آمده‌ام اینجا برای این است که کلمه‌ها را بسپرم به انگشت به جای ذهن. آنجا همیشه سریع‌تر شکل می‌گرفتند. اینجا. 

دارم فکر می‌کنم چیزی برای دانشگاه بنویسم و بگویم سر کلاس حاضر نمی‌شوم. من که امتیازش را دارم، من که می‌توانم بدون از دست دادن چیزی چنین قدمی بردارم چرا برنمی‌دارم؟ فکر کنم چون آن‌ها هم چیزی از دست نمی‌دهند. دنبال راهی می‌گردم که بیشتر از خودم را درگیر کند. چیزی بنویسم که شاید بقیه را هم از آن صندلی‌های همیشگی‌شان بلند کند. ولی مگر می‌شود؟ هیئت علمی‌های یک‌عمره، که کاری و شغلی جز این ندارند. این مهربانانه‌ترین حالت نگاه به آن‌ها است. استعفا برایشان تمام شدن زندگی است. که همین هم شرم‌آور است. فکر کن در «اجرایی»ترین هنر باشی، استادش باشی و وقتی تو را از روی صندلی بلند کردند چیزی برای زندگی نداشته باشی. نه کتابی که بتوانی خودت بنویسی و نه کاری که بتوانی خودت بکنی. می‌دانم این‌ها مهربانانه نیست دیگر. می‌دانم که خودم از جای پرامتیازی حرف می‌زنم. اما بچه‌ها دارند می‌میرند.  

***

دیروز «ز» می‌گفت چرا ما بیست و پنج ساله‌ها باید بمیریم؟ راست می‌گفت. گفتم ما سی و پنج ساله‌ها باید بمیریم. به دختر بیست و دو ساله‌ای که تازه کشته شده فکر می‌کنم. به این که من در سیزده سال گذشته چه چیزهایی را تجربه کرده‌ام. او نکرد. نمی‌کند. جهان ایدئالی نیست که همه‌مان زنده بمانیم. ولی اگر به انتخاب باشد من در اولویت مرگم تا او.

یکی توییت کرده بود «بد نسلی رو از مرگ می‌ترسونید. ما همه‌مون تا قبل از این افکار خودکشی داشتیم.» در این چند سال این را با گوشت و خونم حس کردم. از نزدیک‌ترین که فکرهایش تا عمل هم رفت و برگشت، تا دورترها، تا شاگردها، تا معشوقه‌ها، تا ناآشنایی در اینستاگرام. حالا اما «ز» می‌گوید:

«چرا ما باید بمیریم؟»

***  

به «ز» گفتم می‌خواهم چنین نامه‌ای بنویسم و بعدش شاید کارهایی تندتر. گفت چرا؟ گفت کار بهتری نمی‌توانی بکنی؟ نگفتم که چند روز است این سؤال ولم نمی‌کند ولی حتی کلمه‌ای برای جواب دادنش جلو نمی‌روم. کار بهتر چیست؟ بدن باید توی خیابان باشد. این را می‌دانم. ترس هم دارم. کمتر از مردن، تا از درد گذاشتن روی بقیه. قبلاً بیشتر از مردن می‌ترسیدم. حالا اما بودن و مردن به یک اندازه کلافه‌ام می‌کنند. 

الان با «ا» حرف زدم. آرام‌ترم کرد. مثل همیشه. تک به تک کلمه‌هایی را در ذهنم می‌بینم که دارند کامل می‌شوند. باید جای خودم را دوباره پیدا کنم. 



۱۴۰۱ اردیبهشت ۱۳, سه‌شنبه

همه جا را پاک کردم جز اینجا

 دنبال بهانه بودم و چند هفته پیش که بهانه‌ای دستم آمد شروع کردم. اول اینستاگرام را دی‌اکتیو کردم و هفته‌ی پیش هم توییتر را. حالا هیچ‌جایی ندارم که خودم را بروز بدهم. شاید برای همین است که ۱۴ سال بعد از اتفاق جواب بابا را جوری نوشتم که در دلم بود. چیزهایی را گفتم که فکر می‌کردم. واقعیتی را به رویش آوردم که جایی از دلم همیشه بود و هیچ‌وقت خالی نشده بود. حالا که گفتم هم حس نمی‌کنم خالی شده است. همه چیز را نگفتم. فقط یک جواب به نسبت کوتاه دادم. می‌گویم به نسبت چون سه پاراگراف برای همه‌ی چیزهایی که می‌توانستم بگویم واقعاً هم خیلی کوتاه است.


خالی نشدم و آمدم اینجا بنویسم. آخرین جایی که مانده. این‌جور نوشتن را دوست دارم. چیزی که بیشتر برای خودم است و کاملاً هم برای خودم نیست، پس عطش خوانده‌شدن را هم ارضا می‌کند. در این لحظه همه‌چیز را به رابطه‌ام با بابا ربط می‌دهم. همین عطش دیده‌شدن و خوانده‌شدن هم شاید واکنشی به او باشد. شاید هم نه. اما این را می‌دانم که هر وقت چیزهایی از او در خودم می‌بینم می‌ترسم. می‌دانم که راست‌گویی‌ام واکنش مستقیمی است به پنهان‌کاری‌ها و دروغ‌گویی‌های او. برای همین هر وقت مچ خودم را می‌گیرم که سمت دروغ‌گویی و توجیه دروغ‌گویی رفته‌ام وحشت می‌کنم. امروز فکر کردم این خودمحوری و دیگری را ندیدن هم میراث او است. این‌بار نه برعکس، که شبیه. 


وقتی داشتم آن پاراگراف‌ها را می‌نوشتم با خودم گفتم این احتمالاً اولین‌باری است که کسی از روش خودش جوابش را می‌دهد. از وقتی یادم می‌آید بابا زبان‌بازی می‌کرد. چاپلوسی نه. تملق و غیره هم هرگز. به معنای کلمه زبان‌بازی. نامه کم می‌نوشت ولی در همان نامه‌های کم هم ادبیات خاصی داشت. ادبیاتی که قرار است مخاطب را هدایت کند. (نکند نوشتن هم از او می‌آید؟ ترجیح می‌دهم واکنشم به او باشد تا میراثم از او.) مثال ساده‌اش سپری بود که هنوز که هنوز است استفاده می‌کند: «اشتباه کردم. قبول دارم.» پذیرش کلامی اشتباه نمی‌گذارد طرفت چیز زیادی بگوید. هر چه بگوید می‌گویی قبول دارم اشتباه کردم. چه کار کنم حالا؟ نمی‌توانم عوضش کنم که. با لحنی هم می‌گوید که راه‌حلش را در بازگرداندن زمان به عقب و نکردن اشتباه می‌بیند. اما خب، این‌بار من هم زبان‌بازم. من هم روش‌هایش را بلدم. تکرارها و جبران نکردن‌ها را فهرست می‌کنم. دلشکستگی خودم را مطرح می‌کنم. انتظاراتی که داشتم و پاسخی که به آن انتظارها نگرفتم را به رویش می‌آورم. این‌ها را در سه پاراگراف جا می‌دهم و بعد سکوت می‌شود. 


نمی‌دانم به چشم خودش آشنا آمده یا نه. فکر می‌کنم او ساده‌دل‌تر از من است. شاید. برای همین است که ته دلم چیزی دارد غُل می‌زند. مثل همه‌ی وقت‌های دیگری که بی‌رحم می‌شوم و بعد زمان می‌گذرد و فکر می‌کنم این نبرد نابرابری است که من زخم نمی‌خورم و آن‌ها چرا. 

شاید هم من زیادی ساده‌ام. 


هر چه هست، هم آرزویش را داشتم و هم دوست نداشتم کار به اینجا بکشد.

احتمالاً دیگر پسر خوب پدر نیستم. 

۱۴۰۰ مهر ۶, سه‌شنبه

نامرتب

یخچال تقریباً خالی‌ست. روی میز هال به‌هم‌ریخته‌ست. اتاق کار خاک‌گرفته، حمام کثیف و اتاق‌خواب لُخت است. این‌ها چند چند هفته‌ای‌ست که همین‌اند. همان چندهفته‌ای که حوصله‌ی آشپزی نداشته‌ام و یا غذا نخورده‌ام، یا از بیرون فلافل و پیتزا و اولیویه گرفته‌ام. از این آشپزی نکردن تا آن به‌هم‌ریختگی‌ها به چشمم می‌آمدند اما زود چشمم را از رویشان برمی‌داشتم و به خودم می‌گفتم بابت سرشلوغی‌ست. ربطی به حالم ندارد. چون دلیلی نداشت حالم خوب نباشد. چیزی به هم نریخته بود. چیزی در سطح به هم نریخته بود.

*

ساعت شش کفترها می‌آیند در دودکش شومینه‌ی گازی اتاقم و بغ‌بغ می‌کنند. با چنان صدایی و چنان استمراری بغ‌بغ می‌کنند که نمی‌شود بیدار نشد. بلند می‌شوم می‌روم یک مشت می‌کوبم به دیواره‌ی دودکش و پنجره‌ی فلزی را باز می‌کنم و دوباره می‌بندم و از صدای این‌ها می‌پرند می‌روند. این ترکیب را بعد از بارها تلاش کشف کردم. برمی‌گردم به تخت که بخوابم و پنج دقیقه بعد کفترها هم برگشته‌اند. می‌دانستم. همیشه برمی‌گردند. روزهای خوب یکی دو بار دیگر حوصله دارم بلند شوم، تخت را دور بزنم و بپرانمشان اما بعد من زودتر از آن‌ها خسته می‌شوم و بدخوابی را می‌پذیرم. روزهای معمول همان یکبار انجام وظیفه بس است. شکست را از پیش‌پذیرفته به تخت برمی‌گردم.

*

دوست دارم خودم و خانه را جور دیگری تصور کنم. کفترها نیایند یا اگر می‌آیند فقط یک ساعت و نیم دیرتر بیایند، من هفت و نیم بیدار شوم. دوش و صبحانه و قهوه و نشستن پشت لپ‌تاپ برای همین نوشت‌های روزانه‌ی هشت صبح که تنها نکته‌ای است که از واقعیت در تصورم می‌ماند. توی خیالم یخچال پر است و خانه مرتب. یعنی من آن‌قدر سرحالم که یخچال را پر کرده باشم و یخچال را مرتب. توی خیالم بیرون که می‌روم بخشی از مسیر پیاده است. قرار که می‌گذارم با خیال راحت است و نه تشویش کارها یا دیر رسیدن. توی خیالم شبیه یک ماه پیشم که خیالم راحت بود.

*

ساعت یک ربع به هشت زنگ می‌زند. معمولاً زودتر از زنگش بیدارم. حتی اگر کفترها نباشند. بدنم تشویش زنگ ساعت را دارد و منتظرش نمی‌ماند. بیدار می‌شوم و می‌مانم توی تخت.

*

بعدازظهر پیام می‌دهد بیام پیشم. ناهار نخورده‌ام و حمام نرفته‌ام و فکر تعطیل اعلام کردن آن روز باعث شده بیشترش را در تخت بگذارنم. پیام می‌دهم که ناهار بخورم می‌آیم اما بیست دقیقه‌ای همان‌طور توی تخت می‌مانم.

یک ساعت و نیم بعدش که روی تخت در تاریکی رو به هم دراز کشیده‌ایم و صدای دوست‌هایش از بیرون اتاق می‌آید می‌دانم چیزی سر جایش نیست. حدس می‌زنم ربطی به «ه» داشته باشد. حدس را کنار می‌زنم اما چند ثانیه بعدش واقعیت می‌شود. دراز کشیده‌ایم توی تخت و من در حال دست کشیدن روی بازویش هستم و انگشتم را بین موهایش می‌برم و حرف‌هایش که تمام می‌شود می‌گوید: «نمی‌خواستم اینجوری ناراحتت کنم.»

می‌گویم: «من که کاری نکردم. حتی از بغلت هم درنیومدم. حتی هنوز دارم نازت می‌کنم.»

می‌بینم که درگیر است با خودش. دلم می‌خواهد بلند شوم و بروم اما مطمئن نیستم دلم این را به‌خاطر حسش می‌خواهد یا به‌خاطر تصویر دراماتیکش. تکان نمی‌خورم تا وقتی که هم‌خانه‌اش از بیرون اتاق صدایش می‌زند.

*

کتابخانه از روزی که نصبش کردم نامرتب مانده. از آن روز به خودم گفتم روزی ده تا کتاب را گردگیری و مرتب کنی زود تمام می‌شود. نکردم و باز هم احتمالاً نمی‌کنم. من در «تدریج» بی‌تجربه‌ام هنوز.

*

گفت: «ببخشید. تو فقط دو ماه خیالت راحت بود.» توی سرم فکر کردم خیال لحظه‌ای راحت نمی‌شود. آرام شدن تشویش زمان می‌برد. چند هفته درست‌تر است. اما چیزی نگفتم. یخچال خالی و خانه‌ی به‌هم‌ریخته و حمام کثیف نشان می‌دهند چیزی از قبل در من خراب است. هر چیزی حالا بگویم بار آن‌ها را هم روی لحظه می‌آورد. چیزی نگفتنم اما معصومانه نیست. می‌دانم که سکوت‌ها و حرف‌هایم همه از جایی عمیق‌تر دستور می‌گیرند. جایی خودخواه‌تر.

*

ساعت گرد و سرمه‌ای نوجوانی‌ام را که در خانه‌ی قبلی جامانده بود چند هفته پیش برداشتم و آوردم. هنوز به دیوار نزده‌مش چون برای این خانه ساعت جدیدی خریدم. دیروز فهمیدم جایش کجاست. توی اتاق کار. همان‌جایی که تخت نوجوانی‌هایم را گذاشته‌ام. همین‌جایی که مثل آن‌موقع‌ها ـــ بعد از سال‌ها در خانه ــ می‌نشینم جلوی مانیتور.

ساعت هفت دقیقه جلو است. از همان نوجوانی هفت دقیقه جلو بود. تا دیر نرسم. نزدیک بیست سال است می‌دانم هفت دقیقه جلو است و باز هم نگاهش که می‌کنم جدی‌اش می‌گیرم. نمی‌گذارد دیر برسم.

*

توی مسیر برگشت به خانه چند بار مشت‌هایم را سفت گره کردم. آن‌جوری که با خشم می‌شود یکی را زد. ناخن‌هایم کف دستم فرو رفتند و عضله‌ی ساعدم منقبض‌تر از یک سال گذشته‌اش شد. به حد آخر مشت‌کردن که رسید، فهمیدم زورش کم است. دستم وزن نداشت. من اما همیشه دستم سنگین بوده. نه در مشت، ولی در پس‌گردنی به دوست‌های گردن‌کلفتم چرا.

*

از خانه‌اش تا خانه‌ام بیست و چند دقیقه پیاده راه است. به سرعت قدم‌های تند من. پنج آهنگ ابی. رسیدم خانه هیچ‌جایی را مرتب نکردم. نگاه انداختم به خانه و رفتم توی اتاق کار.

*

جلوی اتاق کار آینه‌ی قدی قدیمی را گذاشته‌ام روی زمین. بست‌های وصلش به دیوار را نداشتم. بابا برایم بست خرید. اولین کار همین است. امروز از «م» بخواهم بیاید آینه را نصب کنیم. قبل از رسیدن به اتاق کار باید یک نگاهی به خودم می‌انداختم.


۱۴۰۰ مرداد ۱۰, یکشنبه

سیاه‌چاله

 ۱. سیاه‌چاله تعریف زمان را دچار اختلال می‌کند. این را چند روز پیش در جستاری خواندم. نوشته بود تعریف اینیشتینی از زمان حفره‌هایی در خودش دارد بزرگ و تاریک: سیاه‌چاله‌ها. آن‌ها دروازه‌هایی‌اند به پایان زمان: به ناکِی.¹

۲. دو را ننوشته بودم که آ پیام داد. از دلتنگی گفت. دلتنگی به معنایی فراتر از تصور من. به معنایی که باید واژه را برایش آشنایی‌زدایی کنم. این نوشته را نگه می‌دارم تا بعد. نوشتن از هر سیاه‌چاله‌ای الان بی‌معنی است. فکر نمی‌کردم دلتنگی‌ای که برای من نباشد هم بتواند این‌قدر دلم را مچاله کند. هم‌دلی پس چنین چیزی است.

۳. سیاه‌چاله گرانش است. گرانش محض. مکش. بلعیدن. عکسی در اینترنت می‌چرخید که تویش نوشته بود دوست داشتن از حدی که بگذرد حتی وقتی کنارش هستی هم دلتنگش هستی، کسی زیر این عکس نوشته بود در این موارد فقط یک راه وجود دارد: بلع. و من فکر کرده بودم چقدر درست. چقدر شده که بخواهم معشوق را از شدت فشار در آغوش وارد تنم کنم. چقدر شده که دوست داشتنم ــ ولعم برای با او بودن یا او را داشتن ــ حتی در کنارش هم آرام نگیرد و آن وقت‌ها، اگر می‌توانستم، می‌بلعیدمش. بدون هیچ بار جنسی‌ای او را باید می‌بردم در درون خودم. باید می‌رساندمش به آنجایی که حس مستقر است. توی دل. آن‌جا که «حس» را حس می‌کنم. ببلعمش به آن‌جا تا او و حسم یکی شوند.

۴. سیاه‌چاله اما جور دیگری می‌بلعد. بی‌احساس. بی‌تفاوت. 

۵. اصلاً قرار بود برای آ درباره‌ی سیاه‌چاله بنویسم و چون فکر کرده بودم در پیام‌های آن‌ور جا نمی‌شود آوردمش اینجا. اما بین ۱ و ۲ خودش پیام داد و من فکر می‌کنم حرف‌هایی که می‌خواستم بزنم، درباره‌ی سیاه‌چاله و درباره‌ی فضای تهی توی دل، بی‌موقع است. نگهش داشتم تا زمانی که تنبلی‌ام برود و دوباره برگردم. حالا در فاصله‌ی دو دقیقه تا یک قرار آنلاین آمده‌ام که تندتند چیزی بنویسم.

۶. سیاه‌چاله‌ای که در آن یادداشت ازش حرف زده بودم همان جای «حس» بود. می‌شود «خالی» جای چیزی باشد؟ 

۷. این فکر کنم چهارمین یا پنجمین باری است که برمی‌گردم به این پیش‌نویس، تصمیم گرفته‌ام آخرینش باشد. امشب سیاه‌چاله را تمام کنم. 
آمده‌ام خانه‌ی والدین. مامان و بابا. مثل همان چیزی که قبل‌تر هم نوشته بودم باز بیشتر وقت را پشت میز، پشت لپ‌تاپ، مشغول نگاه کردن به چیزی غیر از آن‌ها گذراندم. برای ویدئوی آلمان اما باید عکس جمع می‌کردم. همه‌ی آلبوم‌ها را درآوردم. نشستم به انتخاب کردن از بین عکس‌ها. انتخاب سرسری برای شروع کار. اما تاریخ کودکی من (و پیشاــ‌من) از جلوی چشمم می‌گذشت. مامان که در بچگی‌ها نمی‌فهمیدم چقدر زیبا بوده و حالا می‌فهمم. بابا که سرحال بوده و مغرور. من که می‌خندیدم. واقعاً می‌خندیدم. الان که این‌ها را می‌نویسم می‌توانم بغض کنم. برای چی؟ برای کودکی از دست رفته؟ نه. فکر نمی‌کنم دلیلش آن باشد. فکر می‌کنم بغضم، این دل‌آشوبه‌ام، برای از دست رفتن چیزی است که همین حالا از آن گذشته مانده. تمام شدنش. آب رفتنش. محو شدنش. محو شدن‌شان، اگر بخواهم درست‌تر بگویم. چند شب پیش خواب دیدم ــ و من توی خواب است که چیزها را واقعاً حس می‌کنم ــ که مرگ. جمله‌ی کاملش همین است: خواب دیدم که مرگ. تجربه‌ی از دست دادن را آنجا توی خواب حس کردم. تصویر مامان را که محو می‌شد و جای خالی‌اش می‌ماند حس کردم. شبیه عکسی که یک نفر را از توی پاک کنی و خط‌هایی محو محیط قبلی حضور او را نشان دهد. آن جای خالی سنگین. آن سیاه‌چاله که دل را خالی می‌کند.
آلبوم‌ها را که می‌گشتم رسیدم به یک آلبوم از بچگی‌های بابا و بچگی‌های مامان. از خانواده‌ی آن‌ها. و غمناک برایم همین است. آن چیزی که دلم را خالی می‌کند همین است. که آلبوم ما هم برای کسی بی‌خاطره خواهد شد. تاریخ صرف. دیدن عکس‌های آدم‌هایی که نیستند، وقتی تو بودنشان را، حس‌شان را، تجربه نکرده باشی صرفاً مطالعه‌ای تاریخی است. اما دیدن عکس‌های آلبوم ما برای من دیدن همه‌ی آن چیزهایی است که توی عکس‌ها نیست، نمی‌تواند باشد. و همین است که من را غمگین می‌کند. همه‌ی چیزهایی که ثبت نشده است. همه‌ی چیزهایی که نمی‌ماند. همه‌ی چیزهایی که دیگر حتی خاطره‌شان هم نیست که به آن چنگ بزنیم، که امیدی به تکرارشان داشته باشیم. 

۸. سیاه‌چاله زمان را در خودش فرو می‌برد. حافظه در سیاه‌چاله به انتها می‌رسد. خاطره در سیاه‌چاله دفن می‌شود. تمام شدن یعنی همین.

۹. پایان هوش مصنوعی اسپیلبرگ همه‌ی چیزهایی است که من می‌خواهم بگویم و نمی‌توانم. آنجا که دیوید بعد از پایان تاریخ دوباره می‌تواند برگردد به خاطره‌ای که با مادرش داشته. دوباره زیستن آن حس از دست رفته. بغضم را این می‌ترکاند.

۱۰. سیاه‌چاله چیز دیگری بود. چیز دیگری شد. همه‌اش اما به یک چیز برمی‌گردد: خالی.

1. Nowhen