۱۳۹۵ خرداد ۱۰, دوشنبه

کاش شانه بودم

دوست بودن را کم آورده‌ام در این لحظه. بجا آوردن همه‌ی احساسات و کارهای دوستی را. الان که «س» احتمالا در موقعیتی است که به حضور ملموس یک دوست احتیاج دارد من خودخواهانه به این فکر می‌کنم که چقدر آن حضور ملموس بودن را کم دارم. شاید هم خودخواهانه نیست. نمی‌دانم. این را می‌دانم که دلم می‌خواست دوستی‌ام را به کسی (که دوست می‌دانمش) ابراز کنم. مثل وقتی می‌خواهی ابراز عشق کنی و دستت به معشوق نمی‌رسد اینجا هم وقتی می‌خواهی "باشی" و بودنت محدود به حروف مجازی است حاصلش می‌شود بی‌قراری. حاصلش احساسِ داشتنِ حرفی برای گفتن، آغوشی برای دادن و نگاهی برای بخشیدن، ولی نتوانستن است ونتوانستن... نتوانستن عذاب است.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

گوش اندامی است جنسی

می‌گویند مسیر عاشقی از گوش است. اینجا من گوش را می‌گیرم دروازه‌ی ورود سخن و آوا. این روزها شنیدن‌هایمان خیلی کمتر شده و آدم‌ها را بیشتر می‌خوانیم و گوش و چشم یکی شده از این نظر. این چنین گوش هر کس برایش اندامی جنسی است. البته گوش دیگری هم برای خودش جذابیتی دارد. کنار موهای کوتاه و چشمان سیاه و صورت استخوانی، بیرون زدن گوش از زیر شال و مقنعه هم از آن چیزهایی است که میزان جذابیت را مشدد می‌کند. متاسفانه ولی این چند وقت فقط گوش‌های دیگران گاهی نظرم را جلب کرده‌اند و گوش‌های خودم کم‌کم دارند خشک می‌شوند می‌افتند زمین. شاید در یک سال گذشته یک بار شد که با دوستی بیرون رفتم و از شنیدنش گوشم جنبید. حرف کم نمی‌آوردیم و یادم می‌انداخت که آخرین عشق چقدرش به همین شنیدن و گوش دادن اتفاق افتاده. این آدم‌ها ولی متاسفانه کم‌اند. آن‌هایی که می‌نویسند و از راه چشم وارد شده‌اند جزو دسته‌ی پست قبلی هستند و جرئت نزدیک شدن ندارم و دیگرانی که به طریقی نزدیک شده‌ایم و راه به معاشرت حضوری کشیده کم می‌گویند یا اشتراک‌مان توی گفته‌ها و چیزی که می‌خواهیم از هم بشنویم کم است. 
خلاصه که بد دردی است این که بدانی چه محشری می‌تواند برپا شود و بمانی سر دوراهی که تا محشر صبر کنی یا به اندام‌های دیگر دل خوش کنی و به کمتر رضایت دهی.
از من به شما نصیحت که درونیاتتان را بریزید بیرون. حیف است زیر حجاب قایمشان کرده‌اید. 

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

پیشنهادی که مطرح نمی‎شود

وقتی می‌گویم توی دبیرستان هیچ‌وقت به دختری شماره که هیچ، حتی پیشنهادی هم ندادم یک عده باورشان نمی‌شود. شروع اولین رابطه‌ام هم همین‌طور بی‌کلام و بی‌مرز بود و مثل لغزشی از یک وضعیت به وضعیتی دیگر اتفاق افتاد. وقتی هم دوست‌دخترم نیازش به شنیدن خواستم به رابطه و داشتن نقطه‌ای محکم در شروع رابطه را جسته‌گریخته به من منتقل کرد، نهایت تلاشم رسید به نقطه‌ای که توی پرایدش، توی بغلم، زیر رگبار تابستانی، بهش گفتم: «می‌دانی، نه؟»

الان وضع بهتر نشده. اگر هم توی این چند سال و رابطه‌های بعدش پیشنهادی واقعا داده باشم، بعد از آن بوده که مطمئن بودم قبلا جوابش را شنیده‌ام (حتی اگر جوابش نه بوده باشد). تعداد رابطه‌هایی که با بوسه‌ی ناگهانی شروع کرده‌‎ام از تعداد کل پیشنهادهای عمرم بیشتر است و هنوز هم در بر همان لولا می‌چرخد. فرقی نمی‌کند از طرف مقابلم چه چیزی بخواهم (بدنش یا روحش یا زمانش یا خنده‌اش یا صدایش) به مرحله‌ی اعلام درخواست که می‌رسد زبانم سنگ می‌شود.
فکر نمی‌کنم ترسم از نه شنیدن باشد. حداقل همه‌ی ترسم این نیست. شاید ترسم از نشان دادن این باشد که من، این موجودی که می‌شناسند، چیزی می‌خواهد که تنها دست آن‌ها است. چیزی که دیگری، که او، باید به من بدهد و غیر از آن هیچ راهی برای بدست آوردنش ندارم. خواستنم انگار نوعی ضعف باشد. انگار تاکیدی باشد بر یک جای خالی درون خودم. احساس می‌کنم با لو دادن این‌ها ضعیف جلوه می‌کنم. حسم منطق ندارد. مهم نیست که همه‌ی آدم‌های دیگر این کار را بکنند و من این فکر را راجع به هیچ‌کدامشان نمی‌کنم. حتی مهم نیست که شور و عشق و خواستن در نظرم مهم‌ترین بخش آدم بودن است، وقتی به خودم می‌رسد بیماری‌هایم بی‌منطق می‌شوند و مانع‌های جلویم زیادی قوی.

پ.ن: شاید هم پیشنهاد ندادن برای این است که آن‌هایی که به حد پیشنهاد می‌رسند را نمی‌خواهم از دست بدهم (تصورشان را، خواستن‌شان را، خودشان را) و برای همین نگهش می‌دارم توی خودم.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

تنانگی

با «س» حرف زدم چند وقت پیش. اولین حرف‎های جدی بعد از چند سال. جدا از این‌که چقدر دلم برای یکی که بشود با او حرف زد تنگ شده بود، بحث‌مان رفت سمت گفتن از تنانگی. از پنهان‌کاری‌های معمول در نوشتن‌های عمومی وقتی بحث به بدن می‌رسد. اولین آشنایی من با او اصلا همین بود. متنی کاملا تن محور که یک اسم زیرش خورده بود و آن اسم بعدا واقعیتی پیدا کرد به شکل «س». 
از تن گفتن سخت است چون عادت نداریم. همه هر روزه درگیرش هستیم. به‌طور خاص درگیر بعد جنسی‌اش. از خودارضایی و جذب جنسی به یک نفر توی خیابان گرفته تا برخوردهای لحظه‌ای با کراش‌های پنهان و آشکارمان تا سکس و بوسه و نگرانی‌هایمان از توانایی و ظاهرمان از همین حیث. 
سعی می‌کنم اینجا بیشتر بگویم. «س» می‌گفت محافظه‌کارتر شده و دارد هی کمتر بروز می‌دهد و کمتر اسم می‌نویسد. من توی ذهنم می‌خواهم جبران کنم و همین شد که اینجا اسمم را اضافه کردم. اینجا از تنم و رابطه‌اش با خود و دیگران می‌نویسم. 
کیوان هستم. عمیق‌ترین لذت‌هایم در بوسه بوده و آغوش. در کشف تن دیگری همراه با ذهنش.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

بی‌بهانه نیست راستش

صبح توی مسیر با خودم فکر کردم دلم برای کشف کردن تنگ شده، برای داشتن آدمی که کشفش شورانگیز باشد و اشتیاق بیاندازد توی دلت. شب به این فکر کردم که بی‌بهانه نوشتن‌هایم کم شده.
آن وسط‌ها برای سه نفر دیگر سخنرانی کردم که دست بکشیم از این بی‌لذتی در کار. فرمان دادم لذت ببریم و هنوز خودم سر خم نکرده‌ام زیر این فرمان.
نوشتن برایم لذت است؛ همین می‌شود که دور می‌افتم ازش. چون جدی که می‌شود مرزی ظاهر می‌شود بین لذت و دقت، بین ازخودنوشتن و نوشتن با تشدید. مرزی خیالی که نه فقط در نوشتن، که در همه‌ی زندگی می‌کشم و لذت را حرام می‌کند بر من.
فرمان می‌دهم مرز برداشته شود. دلقکی توی سرم می‌خندد. تو این را می‌خوانی و نمی‌دانی که نوشتمش تا آخرین نوشته آن روزنگاری مسخره نباشد اول صفحه.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۵, جمعه

روزها را بنویسم شاید خوابم کم شود.

داشتم فکر میکردم شاید باید بیشتر روزانه‌نگاری کنم. شاید باید توی نوشتن‌هام از این ذهنی‌ نویسی در بیام و اتفاقات واقعی رو بنویسم تا توی زندگی هم انقدر خواب برام جذابتر از بیداری نباشه. انقدر نخوابم.
دیشب ساعت کوک کردم 7 صبح. با خودم گفتم اگه نتونستم از تخت بیام بیرون دیگه امیدی بهم نیست. نتونستم. ساعت 1 به زور خودم رو از چرخه خواب و بیداری کشیدم بیرون که با خواهرم برم پیش مامان اینا. اول هدفونم که دیروز صبح جا مونده بود رو از جایی گرفتیم. بعد برگشتیم خونه که دریل رو که همین امروز جا گذاشته بودم بردارم.
توی ماشین با خودم فکر میکردم چرا حرفی برای گفتن ندارم. دلم میخواست حرف بزنیم با هم ولی حرف مشترک چندانی نداشتیم. من بیشتر سر بحثها حرف دارم. سر دعواها و نظریه پردازی‌ها. مسخره‌ام. رانندگی‌اش خیلی بهتر شده. باید روحیه بگیره فقط. رسیدیم کرج ساعت شده بود 3. ناهار خوردیم. بابا بی‌حوصله به نظر می‌رسید. آزمایش داده توی ادرارش خون بوده. باید دوباره آزمایش بده. نمیدونم مال این بود یا چیز دیگه. می‌گفت همه‌اش خوابم. می‌خواستم بگم من هم. نگفتم. می‌خواستم بگم مال بهاره. یادم نمیاد گفتم یا نه. رفت خوابید. منم رفتم خوابیدم. دراز کشیدم ولی خوابم نمیبرد. اینجور موقع‌هایی که میرم برای خوابیدن معمولا خوابم نمیبره. بیدار بودم که یکی اومد توی اتاق. وقتی اومد توی اتاق با خودم فکر کردم وقتی بلند شدم و گفتن خوابیدی، میگم نه. همه مدت بیدار بودم. مثلا اون موقعی که اومدین تو اتاق. بعد دو نفر اومدن توی اتاق و من به خودم اومدم. خواهرم گفت ساعت شده پنج. باورم نمیشد. خوابیده بودم؟ گفتم صبر کن برم دوش بگیرم. گفت زود بیا. گفتم باشه. زود اومدم. تعجب کرد. خواستم بگم وقتی بخوام کارام رو سریع انجام میدم. نگفتم. مامان رو بغل کردم. فشار دادم. بابا رو بغل کردم. گفت زنگ بزن. باید بیشتر بهش زنگ بزنم. رفتیم توی آسانسور. آسانسور بوی انباری خونه بچگی‌ها رو میداد. خواهرم هم فهمید. برای من اون انباری بوی سوسک می‌داد. برگشتیم. رفتیم خونه خواهرم تا آماده شه بریم کافه‌ای که یکی از دوستاش توش قرار بود اجرای موسیقی داشته باشه. پرسپولیس برده بود. رفتیم. گوش دادم. لذت بردم. دخترهای زیبا رو نگاه کردم و با خودم فکر کردم هیچ کدومشون رو میتونم تصور کنم که عاشقشون باشم؟ نمیتونستم. بعد با خودم گفتم وقتی عاشق یکی بشی دیگه مثل الان نگاهش نمیکنی.
صدای زن که میخوند، دست زن که به روسری‌ اش میرفت. لبخند زن که به دوستاش میزد. زن که اینجا فقط خواننده بود و جذابیتش در همین خلاصه میشد. زنی که همیشه جذابه اینجا فقط برای صداش جذاب بود و این خودش خیلی جالب بود.
تموم شد. اومدیم. رفتم شارژری که دیشب جا گذاشته بودم رو بگیرم. پیاده. گرفتم. برگشتم. روز همین بود؟ موسیقی و خانواده و... الان باید برم سراغ کار. عقبم. مثل همیشه.

۱۳۹۴ فروردین ۲۲, شنبه

دنبالش می‌گشتند ولی او رفته بود

«او به خود نیاز داشت تا از خود جدا شود. او برای کشتن خود، نخست باید خود می‌شد، بی هیچ دیگری. و این آغاز داستان بود. رهایشان کرد. در زنده بودنش رهایشان کرد. زنش، بچه‌هایش، مادرش، دوستانش، کارش و در انتها ماشینش را در یک خیابان بن‌بست با درهای باز و موتور روشن رها کرد و رفت.  صبح شده بود و او نشسته بود روی یکی از پل‌های عابر پیاده‌ای که داشتند تعمیرش می‌کردند. دو طرف پل را بسته بودند ولی باز هم آدم‌هایی که بودند که پایشان را از مانع جلوی پله‌ها بالاتر بیاورند و خطر کنند. آدم‌هایی که ترس خطرکردنشان محتاطشان کرده بود. چنان محتاط که دیگر به مردی که نشسته بود لبه پل و پاهایش را از لای میله‌ها آویزان کرده بود پایین، چیزی نگویند و نگاهشان را از او بدزدند. دست کرد توی جیب بغل کتش. شناسنامه‌اش را در آورد. نگهش داشت بالای پل. منتظر ماند. آنقدر منتظر ماند تا بالاخره یک اتوبوس از زیر پل رد شد. دقترچه کوچک قرمز را نگاه می‌کرد که روی سقف اتوبوس دور می‌شد. تمام شده بود. حالا خودش بود. «او». بی هیچ دیگری، بی هیچ نشانی از دیگری. بی هیچ نامی که دیگری بر او گذاشته باشد. حالا او فقط «خودش» بود. از پله‌های که پایین می‌آمد به کوه‌های لکه لکه نگاه کرد. چیزی او را به آن سمت می‌خواند. نمی‌دانست کوه‌ها هستند یا دره‌های میانشان. هر چه بود، او را بی‌نام می‌شناخت. پایان مسیر آنجا بود. جایی که نام واقعی او را صدا می‌زد.»
وقتی باید بنویسی و می‌گذاری فقط بیاید. بی‌دلیل. بی‌وقفه.