۱۳۹۳ آبان ۲۸, چهارشنبه

دستم بهل، دل را ببین

این را سه ماه پیش نوشتم. پیش از خوب شدن همه چیز. پیش از آن امیدی که حالا هر روز غروب‌  ترس نبودنش توی دلم حفره می‌شود.
«و این آغاز پایان پایان آغاز بود
امیدوارم پس از این آغاز داستان برای همیشه تمام نشود
دو روز قبل گفته بودم دلم برای پیاده روی هایمان تنگ شده. ساعت هشت پیام داد که اگر هنوز سر کاری بیا برویم پیاده روی. از تجریش شروع کردیم به پایین.
دستش را گرفته بودم. کم و بیش سکوت بود. گاهی حال هم را می‌پرسیدیم. آخرش به شوخی گفتیم یعنی اشتباه فکر می‌کردیم که هیچ وقت حرف کم نمی‌آوریم؟ کمی پایین ترش او جراتش را به رخ کشید و گفت. گفت که دیگر مثل قبل نیست. که فکرش مشغول است. بعد دوباره حرف داشتیم برای زدن. مدت ها بود دستش را ول کرده بودم و می‌گشتیم دنبال راه حلی که هر دومان می‌دانستیم وجود ندارد. یک ماه دیگر می‌رود و حداقل یکسالی نیست. تا دوباره شاید یک ماهی بیاید. لانگ دیستنس. وقتی شروع کرده بودیم می‌دانستیم سخت است که بشود، ولی حالا سوال این بود که مشکل اصلا لانگ دیستنس است؟
جفتمان یک حس داشتیم. جادو تمام شده بود. هیچ مشکلی وجود نداشت. امتحانهایش را پاس کرده بود. من از جهنمی که درش بودم درآمده بودم و تازه یک کار خوب پیدا کرده بودم. همه چیز «آرام» بود و هر دو مان قبول داشتیم که آرام برای ما سم است. شوری نمانده بود توی زندگیمان. باید این آرامش می‌گذشت. باید بحران داشته باشیم تا احساس کنیم زنده ایم. و حالا هر دومان بدون بحران بودیم.
به شوخی می‌گفتیم بحران درست کنیم. شوخی می‌کردیم و من هر پانصد متر بغضی که می‌آمد را قورت می‌دادم. تحلیل می‌کردیم و هیچ راهی پیدا نمی‌کردیم. از همان اول هردومان می‌دانستیم گزینه‌ها چیست. فقط داشتیم حرف می‌زدیم که دلمان خالی شود. که نگوییم نفهمیدیم چه شد. خوب می‌فهمیدیم. فقط نمی‌دانستیم چرا.
می‌گفت هورمون بوده. پرسیدم اگر بعد از آن شش ماه نم‌یرفتی باز هم همین می‌شد؟ نمی‌دانست. من هم نمی‌دانم و من از ندانستن متنفرم.»
و من هنوز هم نمی‌دانم. هیچ چیز.

۱۳۹۳ آبان ۲۵, یکشنبه

هر چیزی که آغازی داشته باشد پایانی دارد

گفتم «خیلی ساده است. تو دیگه عاشق من نیستی و من هنوز عاشقتم.. و این خیلی تلخه.»
از تلخ‌ترین ها است. حالا نزدیک بیست و چهار ساعت گذشته و من هنوز حس می‌کنم خالی‌ام. هنوز باورم نشده. شاید هم شده و ذهنم دفاع تمام عیارش رو شروع کرده و داره جلوی از بین رفتن این حس انتظار رو میگیره. انتظار چی؟ نمی‌دونم. چک کردن مدام آخرین پیام، که شاید بعدش پیامی باشه. انتظار واکنش. انتظار هر چیزی. پُرم. پُر و خالی کنار هم چطور می‌تونه جا بگیره؟ می‌دونم که کنار میام. می‌دونم که می‌گذره و خوب می‌شم. ولی حیف بود. نگرانی‌ام از اینه که تا آخر عمرم هم حیف بمونه. از اون حسرت‌هایی که زمان و مکان بر دلمون می‌ذارن. اشتباه کرد؟ نمی‌دونم. دوست داشتم بیشتر بجنگه. دوست داشتم همونقدر که من مواظب بودم اون هم مواظب می‌بود. عشق آبی است که مواظبش نباشی از لای دست‌هایت می‌ریزد و تو می‌مانی و دستی که شکل مسخره‌ای به خودش گرفته است. لابد از این حرفها. کلیشه‌ها دارن جلوم رژه می‌رن. خواستم به فهمیدن همه جزییات. دونستن این که اون الان چه حسی داره. چی کار داره می‌کنه. چک کردن لحظه به لحظه‌اش بدون باقی گذاشتن اثری. گشتن توی گذشته و پیام‌ها و همه چیزهایی که خوب بوده. عصبانیت از تغییری به این سرعت. هنوز سه ماه نشده که از پیشم رفتی... 
حالا اون ور ذهنم داره به کارهایی که باید بکنه فکر می‌کنه. مثل چسب زخم سریع. نشانه‌ها رو باید پاک کرد. سر رو باید شلوغ کرد. جلوی خود رو باید گرفت. لج کردنی که لحظه به لحظه می‌تونه بیشتر بشه. شک کردن به خودی که هنوز نیومده ولی وقتی بیاد با زور کامل میاد.نداشتن توانایی حرف زدن با کسی در موردش با وجود نیاز زیاد. پناه آوردن به نوشته‌هایی که «نوشته» نیستن و هذیونن. خواب که اون هم دیگه نجات‌دهنده کامل نیست. 
تمام شد. به همین سادگی.

۱۳۹۳ آبان ۲۳, جمعه

یک جایی باید باشد برای سخت نگرفتن

دیروز ناغافل بوسیدمش
از دیروز بین گلو و سینه‌ام حالتی است مثل تهوع. سعی می‌کنم به خودم بقبولانم مال قرصی است که شروع کرده‌ام. که قرار است اضطراب‌ها را ببرد. اضطراب‌هایی که اگر این قرص نبود، نمی‌توانستم این حس نگرانی تهوع‌آور را گردن چیز دیگری جز آن‌ها بیاندازم. این بار راستش کاملا به اضطرابم حق هم می‌دادم. برای آدمی مثل من که همیشه ده قدم را باید از قبل دیده باشد تا پایش را بلند کند دیروز مثل زدن زنگ خانه‌ای بود که نمی‌دانی توش کی است و فرار هم نمی‌کنی. 
دیروز را به خودش گفتم «فی‌البداهگی» ولی راستش خیلی هم فی‌البداهه نبود. چشم بستن بود فقط. لج کردن با همه آن چیزهایی اسمشان را گذاشته بودم «نخواستن» و آنقدر باورشان نداشتم که خیالم از «نتوانستن» راحت شود. لج کردن یا خسته شدن از این تعلیق، هر چه که بود نتیجه‌اش شد کاری که به بعدش فکر نکردم و لج کردن بدی‌اش این است که بعدش می‌مانی چه کار کنی. این ماندن البته برای من خیلی هم بد نیست. خودم را هل داده‌ام توی موقعیتی که باید تکلیفم را مشخص کنم. جایی که همه چیز از صفر است. گفت «از هر کسی انتظارش را داشتم جز تو». این را با ناراحتی نگفت. با تعجب گفت. حالا یک جایی هست که همه چیز ممکن است. می‌توانم یکبار تکلیفم را با خودم مشخص کنم. ببینم توانایی سخت نگرفتن در جایی که نباید سخت گرفت را دارم یا نه. 
همه این‌ها تهش برمی‌گردد به ترس من از مسئولیت. من بلد نیستم کاسه داغ‌تر از آش نباشم. نه آن که نگران طرفم باشم خیلی، بیشتر نگران اینم که مسئولیت چیزی روی دوش من قرار بگیرد که نتوانم کاری برایش انجام دهم. گاهی انقدر داغ‌تر می‌شوم که آش می‌سوزد. وقتی نگران این باشی که نکند طرفت زیادی درگیر شود، یعنی خودت درگیرتر از آنی که «رابطه غیرسخت‌گیرانه» داشته باشی. گیرم با طرفت درگیر نباشی، با خودت که هستی. 
یک روز نشسته بودیم توی کافه داشتم برای «الف» و «سین» می‌گفتم من قبل از رابطه این‌ها را می‌گویم و هشدار می‌دهم و فلان می‌کنم و بهمان. جفتشان به سفاهت من خیره شده بودند که «این چیزها خودش توی رابطه مشخص می‌شود و تو داری با دست خودت همه چیز را خراب می‌کنی». ولی من هی فکر می‌کردم نکند توقع و تعریف طرفم چیز دیگری باشد و نکند حس کند فریبش داده‌ام و نکند مسئولیت داشته باشم. حالا نگاه می‌کنم می‌بینم دقیقا همان‌هایی که اینها را بهشان گفتم بیشتر از همه ناراحت شدند آخرش از دستم. از دیروز تا حالا هم هی توی وایبر به این چیزها اشاره می‌کنم. نباید بکنم ولی. از آن کارهای سختی است که اگر الان از پسش برنیایم معلوم نیست هیچ وقت دیگری هم بتوانم. 
 «پ» از این که بهش بگویی «سخت نگیر» متنفر بود. اشتباه می‌کرد. مثل خیلی جاهای دیگر.