دیروز ناغافل بوسیدمش
از دیروز بین گلو و سینهام حالتی است مثل تهوع. سعی میکنم به خودم بقبولانم مال قرصی است که شروع کردهام. که قرار است اضطرابها را ببرد. اضطرابهایی که اگر این قرص نبود، نمیتوانستم این حس نگرانی تهوعآور را گردن چیز دیگری جز آنها بیاندازم. این بار راستش کاملا به اضطرابم حق هم میدادم. برای آدمی مثل من که همیشه ده قدم را باید از قبل دیده باشد تا پایش را بلند کند دیروز مثل زدن زنگ خانهای بود که نمیدانی توش کی است و فرار هم نمیکنی.
دیروز را به خودش گفتم «فیالبداهگی» ولی راستش خیلی هم فیالبداهه نبود. چشم بستن بود فقط. لج کردن با همه آن چیزهایی اسمشان را گذاشته بودم «نخواستن» و آنقدر باورشان نداشتم که خیالم از «نتوانستن» راحت شود. لج کردن یا خسته شدن از این تعلیق، هر چه که بود نتیجهاش شد کاری که به بعدش فکر نکردم و لج کردن بدیاش این است که بعدش میمانی چه کار کنی. این ماندن البته برای من خیلی هم بد نیست. خودم را هل دادهام توی موقعیتی که باید تکلیفم را مشخص کنم. جایی که همه چیز از صفر است. گفت «از هر کسی انتظارش را داشتم جز تو». این را با ناراحتی نگفت. با تعجب گفت. حالا یک جایی هست که همه چیز ممکن است. میتوانم یکبار تکلیفم را با خودم مشخص کنم. ببینم توانایی سخت نگرفتن در جایی که نباید سخت گرفت را دارم یا نه.
همه اینها تهش برمیگردد به ترس من از مسئولیت. من بلد نیستم کاسه داغتر از آش نباشم. نه آن که نگران طرفم باشم خیلی، بیشتر نگران اینم که مسئولیت چیزی روی دوش من قرار بگیرد که نتوانم کاری برایش انجام دهم. گاهی انقدر داغتر میشوم که آش میسوزد. وقتی نگران این باشی که نکند طرفت زیادی درگیر شود، یعنی خودت درگیرتر از آنی که «رابطه غیرسختگیرانه» داشته باشی. گیرم با طرفت درگیر نباشی، با خودت که هستی.
یک روز نشسته بودیم توی کافه داشتم برای «الف» و «سین» میگفتم من قبل از رابطه اینها را میگویم و هشدار میدهم و فلان میکنم و بهمان. جفتشان به سفاهت من خیره شده بودند که «این چیزها خودش توی رابطه مشخص میشود و تو داری با دست خودت همه چیز را خراب میکنی». ولی من هی فکر میکردم نکند توقع و تعریف طرفم چیز دیگری باشد و نکند حس کند فریبش دادهام و نکند مسئولیت داشته باشم. حالا نگاه میکنم میبینم دقیقا همانهایی که اینها را بهشان گفتم بیشتر از همه ناراحت شدند آخرش از دستم. از دیروز تا حالا هم هی توی وایبر به این چیزها اشاره میکنم. نباید بکنم ولی. از آن کارهای سختی است که اگر الان از پسش برنیایم معلوم نیست هیچ وقت دیگری هم بتوانم.
«پ» از این که بهش بگویی «سخت نگیر» متنفر بود. اشتباه میکرد. مثل خیلی جاهای دیگر.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر