۱۳۹۳ دی ۱, دوشنبه

You will live by love or you will live by law.

می‌خواستم ننویسم. می‌خواستم آنقدر نباشم تا بیایی سراغم. ولی امروز صبح توی تاکسی همه چیز ناگهان واضح شد. همه چیز افتاد سر جایش. ناگهان فهمیدم باختن کجا است و شکست خوردن کجا. بازی را باختی. نه چون شکست خوردی، چون شکستت را پذیرفتی.  تو پذیرفتی. آن مسیر آشنا را پذیرفتی. آن مسیری که صاف می‌رسد به همه آنچه ذهنت می‌خواهد. انتخابت را عوض کردی به آن خط‌های صافی که هیچ وقت روی هیچ درختی نبوده‌اند. آن خط‌های خط کشی شده. دیگر آن پیچش غیرمحتمل برگ کاج را باور نداشتی. دیگر به سبز ماندن درختان همیشه سبز باور نداشتی. اگرهای کوچک، بزرگ شدند توی دلت. با سکوت نگفته‌هایت، با ترس‌های گفتن، با راندنشان پس ذهنت، اگرها قوی شدند. شدنی‌ها برایت چیزهایی نشدنی شدند، یا نشدنی‌تر. خستگی‌ها برایت واقعی شدند، یا واقعی‌تر.
در همین موقع‌ها است که آن چیزی که قبلا آتش زندگی بوده، حالا دیگر کافی نیست. فهمیدنش نمی‌دانم راحتم کرد یا ناراحت. نمی‌شود گفت حق نمی‌دهم. حتی نمی‌توانم بگویم خودم یک روزی نخواهم باخت.آدم بعد از یک شکست‌هایی می‌‎خواهد ببازد. خسته می‌شود از شکست پشت شکست. خسته می‌شود از دور بودن آن لکه نور کوچکی که فقط گاهی می‌تابد. خسته می‌شود از جنگیدن برای نامحتمل‌ها، برای آتش توی زمستان. بالاخره هر کداممان باید یک روز باور کنیم که «آدم»یم.
پ.ن: خودم را می‌بندم به تخت، به اینجا، که اینها را توی فیسبوک نگویم. که این‌ها را به گوشش نرسانم. باید روی انتخابم بایستم. 

۱۳۹۳ آذر ۲۹, شنبه

ولی هنوز باور نکرده‌ام

مسخره نیست؟ 
که اینجا این همه از این غم‌های تکراری تاریخ می‌نویسم؟ از دل شکستن‌ها و دلتنگی‌ها و شک‌ها؟ 
چیز جدیدی برای نوشتن نیست؟ مهم است که باشد؟ 
می‌نویسم چون یک وقت‌هایی باید نوشت. نه برای کسی. آن‌هایی که برای کسی بود را توی فیسبوک می‌نوشتم. این‌ها را برای خودم می‌نویسم. برای خودم آن وقت‌هایی که رسیده است به اینجا. ترس از خوانده نشدن، ترس از بد بودن و ترس از شنیده نشدن از همان روز اول اینجا بود. ترس از فریاد توی فضا، جایی که کسی صدایت را نمی‌شنود. 
حالا تمام شده. حالا نمی‌خواهم آنجا بنویسم. حالا می‌خواهم فریاد بزنم ولی نمی‌خواهم او صدایم را بشنود. می‌خواهم سکوت کنم. برای او سکوت کنم. ولی هی توی سرم صدا است. دو روز است مُرده‌ام ولی هنوز باور نکرده‌ام. انگار هیچ چیزی عوض نشده. امید، بیماری بدخیمی است که به این راحتی‌ها درمان نمی‌شود. هنوز این امید لعنتی مانده و من یا به امید فکر می‌کنم یا به هیچ چیز. در هر صورت دارم گول می‌زنم خودم را. از آن گول‌هایی که دلت نمی‌خواهد نخوری. 
ولی وقتی همین الان راجع به دلیل لذت‌بخش بودن بوسه مقاله می‌خوانم دلم می‌ریزد. دلم می‌خواهدش. جان می‌گیرم و دوباره جان می‌دهم. بعد یادم می‌افتم که روزی کسی را برای ناراحتی عمیق عاطفی‌اش سرزنش کرده بودم. 
برای آخرش چیزی ندارم. 

۱۳۹۳ آذر ۲۷, پنجشنبه

We need to talk

یک روز. یک روز بود طول آن سبکی و خوشحالی شدیدی که از خواندن نوشته‌اش داشتم. مثل آن بیچاره‌ای که در معدن گمشده و با دیدن نوری خیالش راحت می‌شود که نجات یافت. که بیرون رفتن، اگر سخت و دور، ولی ممکن است. بعد نور به او می‌گوید من نور نیستم، من همان مرز نور و تاریکی‌ام که بودم. و این جمله همان تاریکی است. دیگر مرزی باقی نمی‌ماند. بعد از آن یک روز وقتی که دوباره فرود آمدم ترک خوردم. سرد و گرم شدن یک روزه‌ام چیزی را تَرَک داد. عصب‌هایی که قبلا وصل می‌شدند به آن حفره خالی بالای معده، انگار ناگهان قطع شده بودند. مثل فرو رفتن زیر آب بود که همه صداها را قطع می‌کند. فقط صدایی توی گوشت می‌پیچد مثل باد، مثل سکوت، مثل آن خسته بودن‌هایی که چشمانت را زل می‌زنند به ندیدن روبرو.
همان روز باید باور می‌کردم که نوری در کار نبوده، ولی چشم‌هایم را هی می‌بستم آن راه بیرون رفتن از تاریکی را تصور می‌کردم. امیدوار بودم به راه سخت و دور. هر چند وقت یک بار چیزی می‌گفت، یا می‌گفتم. از آن سوی دنیا. روی یک صفحه سفید که همه چیز ما را شنیده بود. آخرینش سرد بود و تاریک. انقدر سرد که حفره را یخ زد. کار به جایی رسید که صدای «س» هم درآمد. گفت می‌خواهد مستقیم با او حرف بزند. پرسید ناراحت نمی‌شوم؟ ناراحت؟ من به هر طنابی چنگ می‌زنم تا بدانم. نه نمی‌شوم. 
حالا «س» با او حرف زده. بعدش به من پیام داد که باید حرف بزنیم. ببینمت حرف بزنیم. «باید حرف بزنیم» همیشه ترسناک است. حضوری‌اش ترسناک‌تر. وقتی می‌دانی دوست نزدیکت رفته حرف بزند تا تکلیف زندگی تو را روشن کند... اگر دست من بود همان لحظه می‌خواستم بدانم ولی وقار بیشتری به خرج می‌دهم. می‌گوید چیز جدیدی نیست، ولی باید حضوری باشد. می‌خواهد آرام شلیک کند. می‌خواهد وقتی از پشت می‌افتم بگیردم. می‌گویم کی؟ می‌گوید حالا تمرکز کن روی کارهایت. نمی‌داند این انتظار و ندانستن بدتر از آن مرگی است که او پِیکش شده است. تا صبح که «س» خبر بیاورد حفره دوباره باز شده است. اینبار خسته تر از پیش. تویش صدایی می‌پیچد. 

۱۳۹۳ آبان ۲۸, چهارشنبه

دستم بهل، دل را ببین

این را سه ماه پیش نوشتم. پیش از خوب شدن همه چیز. پیش از آن امیدی که حالا هر روز غروب‌  ترس نبودنش توی دلم حفره می‌شود.
«و این آغاز پایان پایان آغاز بود
امیدوارم پس از این آغاز داستان برای همیشه تمام نشود
دو روز قبل گفته بودم دلم برای پیاده روی هایمان تنگ شده. ساعت هشت پیام داد که اگر هنوز سر کاری بیا برویم پیاده روی. از تجریش شروع کردیم به پایین.
دستش را گرفته بودم. کم و بیش سکوت بود. گاهی حال هم را می‌پرسیدیم. آخرش به شوخی گفتیم یعنی اشتباه فکر می‌کردیم که هیچ وقت حرف کم نمی‌آوریم؟ کمی پایین ترش او جراتش را به رخ کشید و گفت. گفت که دیگر مثل قبل نیست. که فکرش مشغول است. بعد دوباره حرف داشتیم برای زدن. مدت ها بود دستش را ول کرده بودم و می‌گشتیم دنبال راه حلی که هر دومان می‌دانستیم وجود ندارد. یک ماه دیگر می‌رود و حداقل یکسالی نیست. تا دوباره شاید یک ماهی بیاید. لانگ دیستنس. وقتی شروع کرده بودیم می‌دانستیم سخت است که بشود، ولی حالا سوال این بود که مشکل اصلا لانگ دیستنس است؟
جفتمان یک حس داشتیم. جادو تمام شده بود. هیچ مشکلی وجود نداشت. امتحانهایش را پاس کرده بود. من از جهنمی که درش بودم درآمده بودم و تازه یک کار خوب پیدا کرده بودم. همه چیز «آرام» بود و هر دو مان قبول داشتیم که آرام برای ما سم است. شوری نمانده بود توی زندگیمان. باید این آرامش می‌گذشت. باید بحران داشته باشیم تا احساس کنیم زنده ایم. و حالا هر دومان بدون بحران بودیم.
به شوخی می‌گفتیم بحران درست کنیم. شوخی می‌کردیم و من هر پانصد متر بغضی که می‌آمد را قورت می‌دادم. تحلیل می‌کردیم و هیچ راهی پیدا نمی‌کردیم. از همان اول هردومان می‌دانستیم گزینه‌ها چیست. فقط داشتیم حرف می‌زدیم که دلمان خالی شود. که نگوییم نفهمیدیم چه شد. خوب می‌فهمیدیم. فقط نمی‌دانستیم چرا.
می‌گفت هورمون بوده. پرسیدم اگر بعد از آن شش ماه نم‌یرفتی باز هم همین می‌شد؟ نمی‌دانست. من هم نمی‌دانم و من از ندانستن متنفرم.»
و من هنوز هم نمی‌دانم. هیچ چیز.

۱۳۹۳ آبان ۲۵, یکشنبه

هر چیزی که آغازی داشته باشد پایانی دارد

گفتم «خیلی ساده است. تو دیگه عاشق من نیستی و من هنوز عاشقتم.. و این خیلی تلخه.»
از تلخ‌ترین ها است. حالا نزدیک بیست و چهار ساعت گذشته و من هنوز حس می‌کنم خالی‌ام. هنوز باورم نشده. شاید هم شده و ذهنم دفاع تمام عیارش رو شروع کرده و داره جلوی از بین رفتن این حس انتظار رو میگیره. انتظار چی؟ نمی‌دونم. چک کردن مدام آخرین پیام، که شاید بعدش پیامی باشه. انتظار واکنش. انتظار هر چیزی. پُرم. پُر و خالی کنار هم چطور می‌تونه جا بگیره؟ می‌دونم که کنار میام. می‌دونم که می‌گذره و خوب می‌شم. ولی حیف بود. نگرانی‌ام از اینه که تا آخر عمرم هم حیف بمونه. از اون حسرت‌هایی که زمان و مکان بر دلمون می‌ذارن. اشتباه کرد؟ نمی‌دونم. دوست داشتم بیشتر بجنگه. دوست داشتم همونقدر که من مواظب بودم اون هم مواظب می‌بود. عشق آبی است که مواظبش نباشی از لای دست‌هایت می‌ریزد و تو می‌مانی و دستی که شکل مسخره‌ای به خودش گرفته است. لابد از این حرفها. کلیشه‌ها دارن جلوم رژه می‌رن. خواستم به فهمیدن همه جزییات. دونستن این که اون الان چه حسی داره. چی کار داره می‌کنه. چک کردن لحظه به لحظه‌اش بدون باقی گذاشتن اثری. گشتن توی گذشته و پیام‌ها و همه چیزهایی که خوب بوده. عصبانیت از تغییری به این سرعت. هنوز سه ماه نشده که از پیشم رفتی... 
حالا اون ور ذهنم داره به کارهایی که باید بکنه فکر می‌کنه. مثل چسب زخم سریع. نشانه‌ها رو باید پاک کرد. سر رو باید شلوغ کرد. جلوی خود رو باید گرفت. لج کردنی که لحظه به لحظه می‌تونه بیشتر بشه. شک کردن به خودی که هنوز نیومده ولی وقتی بیاد با زور کامل میاد.نداشتن توانایی حرف زدن با کسی در موردش با وجود نیاز زیاد. پناه آوردن به نوشته‌هایی که «نوشته» نیستن و هذیونن. خواب که اون هم دیگه نجات‌دهنده کامل نیست. 
تمام شد. به همین سادگی.

۱۳۹۳ آبان ۲۳, جمعه

یک جایی باید باشد برای سخت نگرفتن

دیروز ناغافل بوسیدمش
از دیروز بین گلو و سینه‌ام حالتی است مثل تهوع. سعی می‌کنم به خودم بقبولانم مال قرصی است که شروع کرده‌ام. که قرار است اضطراب‌ها را ببرد. اضطراب‌هایی که اگر این قرص نبود، نمی‌توانستم این حس نگرانی تهوع‌آور را گردن چیز دیگری جز آن‌ها بیاندازم. این بار راستش کاملا به اضطرابم حق هم می‌دادم. برای آدمی مثل من که همیشه ده قدم را باید از قبل دیده باشد تا پایش را بلند کند دیروز مثل زدن زنگ خانه‌ای بود که نمی‌دانی توش کی است و فرار هم نمی‌کنی. 
دیروز را به خودش گفتم «فی‌البداهگی» ولی راستش خیلی هم فی‌البداهه نبود. چشم بستن بود فقط. لج کردن با همه آن چیزهایی اسمشان را گذاشته بودم «نخواستن» و آنقدر باورشان نداشتم که خیالم از «نتوانستن» راحت شود. لج کردن یا خسته شدن از این تعلیق، هر چه که بود نتیجه‌اش شد کاری که به بعدش فکر نکردم و لج کردن بدی‌اش این است که بعدش می‌مانی چه کار کنی. این ماندن البته برای من خیلی هم بد نیست. خودم را هل داده‌ام توی موقعیتی که باید تکلیفم را مشخص کنم. جایی که همه چیز از صفر است. گفت «از هر کسی انتظارش را داشتم جز تو». این را با ناراحتی نگفت. با تعجب گفت. حالا یک جایی هست که همه چیز ممکن است. می‌توانم یکبار تکلیفم را با خودم مشخص کنم. ببینم توانایی سخت نگرفتن در جایی که نباید سخت گرفت را دارم یا نه. 
همه این‌ها تهش برمی‌گردد به ترس من از مسئولیت. من بلد نیستم کاسه داغ‌تر از آش نباشم. نه آن که نگران طرفم باشم خیلی، بیشتر نگران اینم که مسئولیت چیزی روی دوش من قرار بگیرد که نتوانم کاری برایش انجام دهم. گاهی انقدر داغ‌تر می‌شوم که آش می‌سوزد. وقتی نگران این باشی که نکند طرفت زیادی درگیر شود، یعنی خودت درگیرتر از آنی که «رابطه غیرسخت‌گیرانه» داشته باشی. گیرم با طرفت درگیر نباشی، با خودت که هستی. 
یک روز نشسته بودیم توی کافه داشتم برای «الف» و «سین» می‌گفتم من قبل از رابطه این‌ها را می‌گویم و هشدار می‌دهم و فلان می‌کنم و بهمان. جفتشان به سفاهت من خیره شده بودند که «این چیزها خودش توی رابطه مشخص می‌شود و تو داری با دست خودت همه چیز را خراب می‌کنی». ولی من هی فکر می‌کردم نکند توقع و تعریف طرفم چیز دیگری باشد و نکند حس کند فریبش داده‌ام و نکند مسئولیت داشته باشم. حالا نگاه می‌کنم می‌بینم دقیقا همان‌هایی که اینها را بهشان گفتم بیشتر از همه ناراحت شدند آخرش از دستم. از دیروز تا حالا هم هی توی وایبر به این چیزها اشاره می‌کنم. نباید بکنم ولی. از آن کارهای سختی است که اگر الان از پسش برنیایم معلوم نیست هیچ وقت دیگری هم بتوانم. 
 «پ» از این که بهش بگویی «سخت نگیر» متنفر بود. اشتباه می‌کرد. مثل خیلی جاهای دیگر.

۱۳۹۳ آبان ۳, شنبه

گریه‌های مشترک

رفته بودم مامان و بابا را ببینم. از وضع سرم پرسید. گفتم بگیر و نگیر دارد. می‌ریزد، ول می‌‌کند. دوباره شروع می‌شود. از همان یکی دو ماه پیش به شوخی و جدی می‌گفتم اگر خیلی زیاد شد خیال خودم را راحت می‌کنم کچل می‌کنم برود پی کارش. از همان موقع از آن «نه»های ضعیفی می‌گفت که نشان می‌داد ته دلش ریش می‌شود از فکرش. دلش نمی‌خواهد. دیروز که دوباره گفتم، به حرف آمد و با مکث و سکوت گفت «آخه کچل کنی هم باز جاهای خالی‌اش می‌مونه» گفتم «نه. تیغ می‌زنم.» گفت «فرقی نمی‌کنه.» 
جدی نگرفتمش. حالا خاطره آن موقعی آمد جلوی چشمم که شش هفت سالم بود و به اصرار من کوتاه کرده بود موهایم را، نزدیک به کچل و همه لکه‌های خالی چنان شوکی به من داده بود که نفسم بالا نمی‌آمد. که گریه‌ام قطع نمی‌شد و او هم زیر پایم گریه می‌کرد و پاهایم را می‌بوسید که آرام بگیرم. 
هیچ وقت فکر نمی‌کردم برای او هم آن روز فراموش‌نشدنی بوده باشد و حالا از خودم متعجبم که چقدر نمی‌فهمم مادر بودن را. آرزویی که همیشه مسخره‌اش می‌کردیم که به من پسرش می‌گفت «مادر میشی می‌فهمی.» و من مادر نشدم و نفهمیدم که گریه‌هایمان همیشه مشترک است. یا درست‌تر بگویم، وقتی نفسم بند می‌آمد، چیزی از توی او کنده می‌شد که جای خالی‌اش، هراس تکرارش، هنوز هم درونش مانده. او با ترس من زندگی کرده، با چیزی که شاید اگر همان اول‌ها سختش نمی‌گرفتیم انقدر گره ذهنی نمی‌شد که حالا هم برایم مهم باشد موهایم می‌ریزد یا نه و قیافه‌ام چطور است و لکه‌های خالی کجا. 
الان توی دلم خالی است. ترسیده‌ام از مهیب بودن این کشف. از شخصی نبودن شخصی‌ترین دردهایم، از تاثیرگذاشتن گریه‌های بیست سال پیشم روی یک آدم دیگر، برای یک عمر. همیشه از مسئولیت فرار می‌کردم و حالا می‌فهمم نمی‌شود. نمی‌شود روی کسی تاثیر نگذاشت. حتی اگر مادرت هم باشد، یک روزی، خیلی پیشتر از آن‌که بفهمی مسئولیت چیست و باید حواست به تاثیرهایی که می‌گذاری باشد، تاثیرت را گذاشته‌ای. آن هم برای یک عمر. الان از ترس تاثیرگذاری می‌توانم بروم و توی یک غار قایم شوم ولی می‌دانم آن هم فایده ندارد. آن وقت هم پسرش را توی همه پسرهای گذران خیابان می‌بیند. بی‌چاره مانده‌ام. نمی‌شود. کلمه ندارم دیگر.

۱۳۹۳ مهر ۳۰, چهارشنبه

گاماس گاماس

از ترکی* تقریبا هیچ چیزی بلد نیستم ولی همان یک شِبه جمله‌ای که خیلی خوب بلدم بگویمش و بفهممش و گاهی به کارش می‌برم را هم وقتی به عمل کردنش می‌رسد، بلد نیستم. ترک‌ها می‌گویند «گاماس گاماس». یعنی قدم قدم. یعنی کم کم. یعنی لعنتی همه چیز را با هم نخواه. صبر داشته باش. گاماس گاماس. 
اگر اصلا بلد نباشی قدم به قدم جلو بری، هیچ راه دیگه‌ای برای جلو رفتن نداری. در نتیجه می‌ایستی سر جات و نگاه می‌کنی. به همه چیز نگاه می‌کنی. فقط نگاه می‌کنی. به دیگران، به خودت، به محیط، به گذشته... هر چیز نگاه کردنی که هست. بعد زمان، که خوب این کار رو بلده، از کنارت می‌گذره، گاماس گاماس.
اینا هیچ کدوم اون چیزی که میخواستم بنویسم نیست، ولی یا بلد نیستم اون رو بنویسم، یا هنوز اون بخش ذهنم نوشتنی نشده. اون هم باید نوشتنی بشه، انقدر اصرار می‌کنم که بشه، گاماس گاماس.
پ.ن: احمد امروز سر کار می‌گفت «مواظب باش، تبلیغ‌نویسی توی نوشتن تنبلت می‌کنه». بعد من با خودم فکر کردم «مگه از این تنبل‌تر هم می‌تونم باشم؟» اتفاقا از وقتی رفتم سر این کار هر روز مجبور بودم چند صفحه‌ای بنویسم. یعنی خروجی هر روزی که اونجا بودم، (جدا از پست‌های هر از چندگاهی فیسبوک) بیشتر از خروجی چند ماهه نوشتاری من بوده. هر چقدر بی‌ربط. 
پ.ن.ن: یه بار شاید باید راجع به اصرارم به نوشتن بنویسم.

*: امروز فهمیدم ترکی نیست، ارمنی است. ولی حرف همان است که بود. عوضش نمی‌کنم. اشتباه‌ها را پاک نکنیم بهتر است.

۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

مراقبت شخصی

چند وقتی است دارم سعی می‌کنم بیشتر مراقب خودم باشم.  حالا بعد از یک سال و نیم جدا شدن از خانواده، ذهنم کم‌کم دارد از آن گارد شدیدی که نسبت به «مراقبت شدن» داشت فاصله می‌گیرد. موهایم که دوباره شروع کردند به ریختن مرحله به مرحله بیشتر حواسم به خودم جمع شد. خودم با دست خودم دارو گرفتم. جواب که نداد با پای خودم رفتم دکتر. حتی زنگ زدم برای روانپزشک و برای یک ماه بعد وقت گرفتم. قبل‌ترش رفتم برای خودم لباس خریدم. چند روز پیش هویج خریدم و خوردم. کمی هم تاثیر رسیدن به یک ثبات مالی بود، ولی همان سر کار رفتن هم نتیجه دست برداشتن از لج با خودم بود. حالا همه این چیزهای بی‌ربط کوچک، این هویج شستن و پوست کندن و گاز زدن برای من عجیب است. انگار واقعا دارم به خودم می‌رسم. 
از آن طرف هنوز بزرگترین جنگم با کار است. آن هم دو بخش دارد. اولی تلاشی (که نمی‌کنم) برای یاد گرفتن مدیریت کارها و این که نگذارم کارهایم من را بخورند. مثلا بعضی روزها بنشینم اتاقم را مرتب کنم و برگ‌های خشک شمعدانی بیرون پنجره را بکنم و از این کارها. دومی این که بتوانم کارهایی بکنم که باید، کارهایی که در مسیر باشند. این دومی خیلی سخت است. دارم از کاری که از انجامش اذیت نمی‌شوم پول درمی‌آورم. پول خوبی هم در می‌آورم. ولی کافی نیست. نه پول، نه انجام کاری که اذیتم نمی‌کند. می‌خواهم کارهایی که می‌کنم در مسیر باشند. در مسیر چه را هنوز نمی‌توانم از ذهنم بکشم بیرون و بیاورم روی کاغذ. شاید اصلا مشکل همین جا است. که آنجایی که می‌خواهم بهش برسم هنوز برای خودم تثبیت نشده. نمی‌توانم نقشه‌اش را بکشم. 
مدت‌ها است می‌گویم دنبال یک وقت خالی می‌گردم تا بنشینم و فکر کنم و آنجا را مشخص کنم. ولی وقت خالی زیاد آمده و من نه نشسته‌ام و نه فکر کرده‌ام. از آن بهانه‌هایی است که فقط و فقط برای گول زدن خودم به کار می‌برمشان. این که چرا کارهایی که مدت‌ها است می‌خواهم بکنم را نمی‌کنم هم احتمالا برمی‌گردد به همان بلد نبودن مراقبت از خود. که، در عین خودشیفنگی، بلد نیستم خودم را دوست داشته باشم. هرکاری می‌کنم بیشتر از هر چیزی برای رضایت «بقیه» است. برای اثبات خوب بودنم به بقیه تا به خودم هم ثابت شود که بد نیستم. یادم باشد بپرسم ببینم این هم قرص دارد یا نه.
یک چیزی که می‌دانم این است که باید نوشتن را مثل کار جدی بگیرم وگرنه تا ابد همینجایی که هستم می‌مانم و ترس خوب نبودن چنان فلجم می‌کند که هیچ وقت هیچ چیزی ننویسم. خودم به هرکسی که می‌رسد می‌گویم تمرین می‌خواهد و عادت. بد نیست بعضی وقت‌ها خودم هم به حرف خودم گوش بدهم. می‌توانم اصلا بگذارمش توی دسته مراقبت و دوست داشتن خودم: پسره به حرفهای خودش گوش می‌ده. 
پ.ن: بیشتر می‌نویسم. هر چقدر هم بد. (حداقل سعی می‌کنم...)

۱۳۹۳ مهر ۱۸, جمعه

دارند می‌ریزند. به سرعت.

موهایم دوباره شروع کرده‌اند. بعد از پانزده شانزده‌ سال. این بار خیلی شدیدتر، یک ماهی نصفشان رفت. مجبورم ژولیده‌شان کنم که روی جاهای خالی را بپوشانند. دیگر با کلاه قایمشان کردن از سنم گذشته است. ولی این بار نسبت به دفعه‌های قبل یک فرقی داشت. خودم شروع کردم به تلاش که جلویش را بگیرم. تا حالا که چندان نتیجه نداده، ولی خود تلاش می‎‌ارزید. 
«برای خاطر کتاب‌ها» از قرص خوردن و پیش روانپزشک رفتن نوشته است. از نداشتن تمرکز. این هم یکی از چیزهایی است که اگر عزمم را جزم کنم و بروم سراغش خوب می‌شود. حالا که دارم تلاش می‌کنم مراقب خودم باشم، این را باید بگذارم در اولویت‌ها. مدت‌ها است که دیگر عقلم باور ندارد که «خودم می‌توانم از پسش بربیایم»، ولی راستش هنوز غرورم قوی‌تر است. سال‌ها نازش را کشیده‌ام، نمی‌شود یک روزه عوضش کرد. 
از کنترل داشتن روی ذهن نوشته بود. من همیشه اسمش را می‌گذاشتم آرامش. هر کسی می‌پرسید بزرگترین چیزی که می‌خواهی چیست می‌گفتم «آرامش». حالا فکر می‌کنم شاید همین اسم بهتری است. آرامش احتمالا برای بقیه چیز دیگری می‌آورد توی ذهن. آنچیزی که من می‌خواهم ولی شاید با یک قرص حل شود. دلم حتی از تصورش هم قنج می‌رود . از تصور ذهن آرام خودم. از کارهایی که می‌شود با آن کرد، از این که همیشه انقدر دوان نباشد. دارم پیر می‌شوم احتمالا. از بیست سالگی در بحران میانسالی بودم و حالا در بیست و هفت، دیگر رسیده‌ام به آن سنی که باید مراقب خودم باشم. حواسم را جمع‌تر کنم به زندگی. حالا می‌ترسم نکند همان سنی باشد که آدم‌ها توش قبول می‌کنند رویاهایشان را هم بگذارند کنار و آنچه را که هستند بپذیرند. اگر بتوانم از این بخشش بپرم خوب می‌شود، اگر نتوانم که هیچ، و هیچ بزرگترین ترس من است. نمی‌خواهم هیچ شوم. گویا بحران میانسالی را هنوز کامل پشت سر نگذاشته‌ام.

پ.ن: دیروز «م» از همکلاسی‌های قدیم دانشگاه را اتفاقی دیدم. چند ماهی بود ندیده بودمش. نگاهی کرد به سر و صورتم و گفت «عوض شدی». مکث کرد، نگاه کوتاه دیگری دوباره کرد و گفت «بزرگ شدی». به خنده گفتم «پیر شدم». گفت «آره».

هِی می‌آیم نزدیک‌تر، چیزی نمی‌بینم.

«الف» دارد مشهور می‌شود و هنوز توی سرش دیوانه‌وار می‌چرخد که «شور» ندارد، که روزهایش می‌گذرند بدون زندگی. 
 «آ» لاغر شده. زمان می‌گذرد و او باید کم‌کم کنار بیاید و دوباره برگردد سر وزنش. سر زنده بودن. سر همان دیوانگی‌های همیشگی‌اش. کاش بتواند. حالا دلیل دارد از دیوانگی‌هایش بترسد. کاش نترسد. کاش بداند که تقصیر او نبوده. 

 «سین» دارد پایان‌نامه می‌نویسد. دارد سعی می‌کند و این سعی‌اش قابل احترام‌ است. نه بخاطر خود سعی، که بخاطر تلاشش برای اثبات این که «می‌تواند»، «خودش» می‌تواند.
«شین» همین بغل است و برای همین سخت است بگویم دارد چکار می‌کند. آدم‌ها را از نزدیک نمی‌توان انقدر راحت تعمیم داد به یک کار. به قول خودش دارد «رزومه» جمع می‌کند. اجرا می‌رود اینور و آنور. جاپایش را محکم می‌کند.


«نون» دارد کلاس می‌رود. امتحان گواهینامه‌اش را داد. حالا می‌رود تای‌چی. آلمانی می‌خواند. لابد درس هم می‌خواند برای کنکور. همین اتاق بغل است. نزدیک‌تر از همه و برای همین هم کمتر از همه می‌دانم. 
آن یکی «نون» می‌رود سربازی. می‌ترسم آنجا عوض شود. به رویش آوردم چندبار که «تو نشو مثل آن‌ها، سختی‌اش را با عوضی بودن جبران نکن». حق دارد توی دلش بگوید من نمی‌فهمم.

«آ» 3000 کیلومتر آنورتر می‌گوید خوب است. «من» نمی‌دانم. زیادی نزدیکم. زیادی.

۱۳۹۳ مهر ۱۳, یکشنبه

اسمش را گذاشته‌اند لانگ دیستنس

از صبح نشسته‌ام دارم ترجمه می‌کنم، آهنگ گوش می‌دهم و بعد یک لحظه می‌روم توی اینستاگرام و می‌بینمش. کامنت‌هایش پای عکس «ی» را می‌بینم. توقع که هیچ، خبر هم داشتم. اصلا خودم یکبار گفته بودم. ولی نمی‌دانم چرا باز به هم می‌ریزدم. ناراحتی‌ام احتمالا از خودم است. از اینکه پیش خودم فکر می‌کردم اگر این مدت کمتر ازش خبری بوده به خاطر این است که می‌خواهد «دست من را باز بگذارد» و نه این که دست خودش مشغول است. این خودشیفتگی لعنتی به اینجاها که می‌رسد کار دست آدم می‌دهد. نهایت تلاشم را کردم که نگذارم حالم بدتر شود. آخرش رسیدم اینجا. که این را بنویسم و بگذرم. 
قرار گذاشتیم این دفعه که می‌رود، هر کدام‌مان برویم پی کارمان و کمی جهان را بچشیم تا دوباره نوبت برگشتنش شود. حالا آن ترمز لعنتی که من توی این یک ماه و اندی برای خودم کشیده بودم حالم را بد کرده. نمی‌خواهم بیافتم توی فاز لج کردن و اثبات کردن این که اگر بخواهم من هم می‌توانم. همه‌ی آن کارهایی که بعدا بخاطرشان می‌زنیم توی سر خودمان از همین جا شروع می‌شوند. ولی نمی‌دانم چقدر می‌توانم جلویش مقاومت کنم.  تکلیفم با خودم مشخص نیست و این بدترین چیز دنیا است. تکلیفم با خودم مشخص‌تر بود می‌توانستم راحت‌تر بِکَنم. راحت‌تر شروع کنم. با خیال تخت ترمز بگیرم و گاز بدهم. ولی وقتی تکلیفت با خودت مشخص نباشد، همه چیز سخت می‌شود. حتی نمی‌دانم اینجا هم قرار است چه بشود. دو ماهی طول کشید تا بتوانم خودم را مجبور کنم یک اسم برایش بگذارم. یک هفته طول کشید که مجبور شوم این را بنویسم. حالا که دارم فکرش را می‌کنم می‌بینم مدت‌ها است که یا مجبورم کاری بکنم یا خودم را مجبور می‌کنم که کاری بکنم. دیشب بعد از مدت‌ها موقع خواندن چیزی خوابم برد. سنگین شدن چشم‌هایم و صدای توی سرم که داشت خودش را گول می‌زد که این صفحات آخر را فهمیده است. دیشب بعد از مدت‌ها خواب به سراغم آمد و نه من به سراغ خواب. یک جایی آن وسط‌ها را پیدا کنم خوب می‌شود.