۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

اندر حکایت زنان دیوانه و خطرناک

اولین باری که دیدمش بهش گفتم خطرناکی. نفهمید منظورم رو. بقیه کسایی که اونجا بودن هم نفهمیدن. خطرناک بود. اونقدر خطرناک که نمی‌تونستم چشم ازش بردارم. اونقدر خطرناک که همون لحظه‌ها خواستمش. شاید هنوز هم نمی‌دونه که خطرناک بزرگترین تعریفی بود که می‌تونستم ازش بکنم. احتمالا اگر روز اول بهش می‌گفتم دیوونه، بهتر منظورم رو می‌فهمید. همونطور که بعدا گفتم و گفت و فهمیدیم که دیوانه‌ها برای هم هستن.
من حالا خوب می‌دونم که هرگز نمی‌تونم عاشق زنی بشم که دیوانه نیست، که خطرناک نیست، که چشماش... که چشماش برق نبوغ نداره و ذهنش جنون اسبی توی یک دشت رو. حالا شک ندارم که جای من در کنار زنان دیوانه و خطرناک است و من عاشق این جا.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر