داشتم فکر میکردم
شاید باید بیشتر روزانهنگاری کنم. شاید باید توی نوشتنهام از این ذهنی
نویسی در بیام و اتفاقات واقعی رو بنویسم تا توی زندگی هم انقدر خواب برام
جذابتر از بیداری نباشه. انقدر نخوابم.
دیشب ساعت
کوک کردم 7 صبح. با خودم گفتم اگه نتونستم از تخت بیام بیرون دیگه امیدی
بهم نیست. نتونستم. ساعت 1 به زور خودم رو از چرخه خواب و بیداری کشیدم
بیرون که با خواهرم برم پیش مامان اینا. اول هدفونم که دیروز صبح جا
مونده بود رو از جایی گرفتیم. بعد برگشتیم خونه که دریل رو که همین امروز جا گذاشته بودم
بردارم.
توی ماشین با خودم فکر میکردم چرا حرفی
برای گفتن ندارم. دلم میخواست حرف بزنیم با هم ولی حرف مشترک چندانی
نداشتیم. من بیشتر سر بحثها حرف دارم. سر دعواها و نظریه پردازیها. مسخرهام. رانندگیاش خیلی بهتر شده. باید روحیه بگیره فقط. رسیدیم کرج ساعت شده
بود 3. ناهار خوردیم. بابا بیحوصله به نظر میرسید. آزمایش داده توی ادرارش
خون بوده. باید دوباره آزمایش بده. نمیدونم مال این بود یا چیز دیگه.
میگفت همهاش خوابم. میخواستم بگم من هم. نگفتم. میخواستم بگم مال بهاره.
یادم نمیاد گفتم یا نه. رفت خوابید. منم رفتم خوابیدم. دراز کشیدم ولی
خوابم نمیبرد. اینجور موقعهایی که میرم برای خوابیدن معمولا خوابم نمیبره.
بیدار بودم که یکی اومد توی اتاق. وقتی اومد توی اتاق با خودم فکر کردم
وقتی بلند شدم و گفتن خوابیدی، میگم نه. همه مدت بیدار بودم. مثلا اون
موقعی که اومدین تو اتاق. بعد دو نفر اومدن توی اتاق و من به خودم اومدم.
خواهرم گفت ساعت شده پنج. باورم نمیشد. خوابیده بودم؟ گفتم صبر کن برم دوش
بگیرم. گفت زود بیا. گفتم باشه. زود اومدم. تعجب کرد. خواستم بگم وقتی بخوام کارام رو سریع انجام
میدم. نگفتم. مامان رو بغل کردم. فشار دادم. بابا رو بغل کردم. گفت زنگ
بزن. باید بیشتر بهش زنگ بزنم. رفتیم توی آسانسور. آسانسور بوی انباری خونه
بچگیها رو میداد. خواهرم هم فهمید. برای من اون انباری بوی سوسک میداد. برگشتیم. رفتیم خونه خواهرم تا آماده
شه بریم کافهای که یکی از دوستاش توش قرار بود اجرای موسیقی داشته باشه.
پرسپولیس برده بود. رفتیم. گوش دادم. لذت بردم. دخترهای زیبا رو نگاه کردم و
با خودم فکر کردم هیچ کدومشون رو میتونم تصور کنم که عاشقشون باشم؟
نمیتونستم. بعد با خودم گفتم وقتی عاشق یکی بشی دیگه مثل الان نگاهش
نمیکنی.
صدای زن که میخوند، دست زن که به روسری
اش میرفت. لبخند زن که به دوستاش میزد. زن که اینجا فقط خواننده بود و
جذابیتش در همین خلاصه میشد. زنی که همیشه جذابه اینجا فقط برای صداش جذاب
بود و این خودش خیلی جالب بود.
تموم شد. اومدیم.
رفتم شارژری که دیشب جا گذاشته بودم رو بگیرم. پیاده. گرفتم. برگشتم. روز
همین بود؟ موسیقی و خانواده و... الان باید برم سراغ کار. عقبم. مثل همیشه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر