دوست بودن را کم آوردهام در این لحظه. بجا آوردن همهی احساسات و کارهای دوستی را. الان که «س» احتمالا در موقعیتی است که به حضور ملموس یک دوست احتیاج دارد من خودخواهانه به این فکر میکنم که چقدر آن حضور ملموس بودن را کم دارم. شاید هم خودخواهانه نیست. نمیدانم. این را میدانم که دلم میخواست دوستیام را به کسی (که دوست میدانمش) ابراز کنم. مثل وقتی میخواهی ابراز عشق کنی و دستت به معشوق نمیرسد اینجا هم وقتی میخواهی "باشی" و بودنت محدود به حروف مجازی است حاصلش میشود بیقراری. حاصلش احساسِ داشتنِ حرفی برای گفتن، آغوشی برای دادن و نگاهی برای بخشیدن، ولی نتوانستن است ونتوانستن... نتوانستن عذاب است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر