۱۴۰۰ فروردین ۲۲, یکشنبه

بسامدهای غم

 فردا می‌شود سی روز. ولی واقعیتش این است که سقوط از قبل از این‌ها شروع شده بود. خسته‌ام. خسته‌تر از آن که بخواهم بنویسم حتی. می‌گذارم انگشت‌هایم خودشان هر چیزی که می‌خواهند روی صفحه بیاورند. خودشان سرخود بنویسند و من فکر نکنم. من رها کنم. نیاز دارم بروم جایی دور. جایی شبیه روستا. جایی که از بین پرچین‌هایش بتوانم حیوان ببینم و در جاده‌های خالی‌اش بتوانم قدم بزنم. شاید باید بروم. شاید باید کلاً بروم. شاید اینجا را باید ترک کنم. من همیشه می‌خواستم بمانم. یا حداقل می‌خواستم آن آدمی باشم که می‌خواهد بماند. حالا اما شک دارم به این خواستن. به ماندن. چشم‌هایم سنگین می‌شود. کلمه‌ها سریع می‌آیند ولی برایم بی‌معنی‌اند. زیر این کلمه‌ها آدمی که دیگر نیست دارد می‌خواند «به قلب من دست نزن، بیماری سرد داره.» و من گذاشته‌امش روی تکرار. قفل شده‌ام رویش و می‌گذارم پرتم کند به آن موقع‌هایی که ا. را شیفته‌وار می‌خواستم و بعد پرت می‌شوم به و. که دوست صمیمی خواننده بود و حالا لندن است و پرت می‌شوم به ز که گیر کرده است توی گوزن. 

گوزن وصل می‌شود برای من به همان ا. حیوان مورد علاقه‌اش بود. بعید می‌دانم آلبوم را گوش داده باشد یا دوست داشته باشد اما چه می‌دانم (به قول خودش)، شاید هم داده و دارد. دور شده‌ایم. دور شده‌ام از همه چیز و همه کس. همه‌گیری هم بدترش کرده است. آن چسب‌زخم‌ها و آن تکه‌برف‌هایی که سرم را می‌کردم زیرشان دیگر در همه‌گیری در دسترس نیستند. من مانده‌ام و تنهایی و درد دیگرانی که از درد خودم به من نزدیک‌تر است. 

بیخود شروع کردم به نوشتن. در این حال، در این چشم‌های سنگین ساعت ۲ ظهر، چیزی از نوشتن بیرون نمی‌آید. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر