۱۴۰۰ مهر ۶, سه‌شنبه

نامرتب

یخچال تقریباً خالی‌ست. روی میز هال به‌هم‌ریخته‌ست. اتاق کار خاک‌گرفته، حمام کثیف و اتاق‌خواب لُخت است. این‌ها چند چند هفته‌ای‌ست که همین‌اند. همان چندهفته‌ای که حوصله‌ی آشپزی نداشته‌ام و یا غذا نخورده‌ام، یا از بیرون فلافل و پیتزا و اولیویه گرفته‌ام. از این آشپزی نکردن تا آن به‌هم‌ریختگی‌ها به چشمم می‌آمدند اما زود چشمم را از رویشان برمی‌داشتم و به خودم می‌گفتم بابت سرشلوغی‌ست. ربطی به حالم ندارد. چون دلیلی نداشت حالم خوب نباشد. چیزی به هم نریخته بود. چیزی در سطح به هم نریخته بود.

*

ساعت شش کفترها می‌آیند در دودکش شومینه‌ی گازی اتاقم و بغ‌بغ می‌کنند. با چنان صدایی و چنان استمراری بغ‌بغ می‌کنند که نمی‌شود بیدار نشد. بلند می‌شوم می‌روم یک مشت می‌کوبم به دیواره‌ی دودکش و پنجره‌ی فلزی را باز می‌کنم و دوباره می‌بندم و از صدای این‌ها می‌پرند می‌روند. این ترکیب را بعد از بارها تلاش کشف کردم. برمی‌گردم به تخت که بخوابم و پنج دقیقه بعد کفترها هم برگشته‌اند. می‌دانستم. همیشه برمی‌گردند. روزهای خوب یکی دو بار دیگر حوصله دارم بلند شوم، تخت را دور بزنم و بپرانمشان اما بعد من زودتر از آن‌ها خسته می‌شوم و بدخوابی را می‌پذیرم. روزهای معمول همان یکبار انجام وظیفه بس است. شکست را از پیش‌پذیرفته به تخت برمی‌گردم.

*

دوست دارم خودم و خانه را جور دیگری تصور کنم. کفترها نیایند یا اگر می‌آیند فقط یک ساعت و نیم دیرتر بیایند، من هفت و نیم بیدار شوم. دوش و صبحانه و قهوه و نشستن پشت لپ‌تاپ برای همین نوشت‌های روزانه‌ی هشت صبح که تنها نکته‌ای است که از واقعیت در تصورم می‌ماند. توی خیالم یخچال پر است و خانه مرتب. یعنی من آن‌قدر سرحالم که یخچال را پر کرده باشم و یخچال را مرتب. توی خیالم بیرون که می‌روم بخشی از مسیر پیاده است. قرار که می‌گذارم با خیال راحت است و نه تشویش کارها یا دیر رسیدن. توی خیالم شبیه یک ماه پیشم که خیالم راحت بود.

*

ساعت یک ربع به هشت زنگ می‌زند. معمولاً زودتر از زنگش بیدارم. حتی اگر کفترها نباشند. بدنم تشویش زنگ ساعت را دارد و منتظرش نمی‌ماند. بیدار می‌شوم و می‌مانم توی تخت.

*

بعدازظهر پیام می‌دهد بیام پیشم. ناهار نخورده‌ام و حمام نرفته‌ام و فکر تعطیل اعلام کردن آن روز باعث شده بیشترش را در تخت بگذارنم. پیام می‌دهم که ناهار بخورم می‌آیم اما بیست دقیقه‌ای همان‌طور توی تخت می‌مانم.

یک ساعت و نیم بعدش که روی تخت در تاریکی رو به هم دراز کشیده‌ایم و صدای دوست‌هایش از بیرون اتاق می‌آید می‌دانم چیزی سر جایش نیست. حدس می‌زنم ربطی به «ه» داشته باشد. حدس را کنار می‌زنم اما چند ثانیه بعدش واقعیت می‌شود. دراز کشیده‌ایم توی تخت و من در حال دست کشیدن روی بازویش هستم و انگشتم را بین موهایش می‌برم و حرف‌هایش که تمام می‌شود می‌گوید: «نمی‌خواستم اینجوری ناراحتت کنم.»

می‌گویم: «من که کاری نکردم. حتی از بغلت هم درنیومدم. حتی هنوز دارم نازت می‌کنم.»

می‌بینم که درگیر است با خودش. دلم می‌خواهد بلند شوم و بروم اما مطمئن نیستم دلم این را به‌خاطر حسش می‌خواهد یا به‌خاطر تصویر دراماتیکش. تکان نمی‌خورم تا وقتی که هم‌خانه‌اش از بیرون اتاق صدایش می‌زند.

*

کتابخانه از روزی که نصبش کردم نامرتب مانده. از آن روز به خودم گفتم روزی ده تا کتاب را گردگیری و مرتب کنی زود تمام می‌شود. نکردم و باز هم احتمالاً نمی‌کنم. من در «تدریج» بی‌تجربه‌ام هنوز.

*

گفت: «ببخشید. تو فقط دو ماه خیالت راحت بود.» توی سرم فکر کردم خیال لحظه‌ای راحت نمی‌شود. آرام شدن تشویش زمان می‌برد. چند هفته درست‌تر است. اما چیزی نگفتم. یخچال خالی و خانه‌ی به‌هم‌ریخته و حمام کثیف نشان می‌دهند چیزی از قبل در من خراب است. هر چیزی حالا بگویم بار آن‌ها را هم روی لحظه می‌آورد. چیزی نگفتنم اما معصومانه نیست. می‌دانم که سکوت‌ها و حرف‌هایم همه از جایی عمیق‌تر دستور می‌گیرند. جایی خودخواه‌تر.

*

ساعت گرد و سرمه‌ای نوجوانی‌ام را که در خانه‌ی قبلی جامانده بود چند هفته پیش برداشتم و آوردم. هنوز به دیوار نزده‌مش چون برای این خانه ساعت جدیدی خریدم. دیروز فهمیدم جایش کجاست. توی اتاق کار. همان‌جایی که تخت نوجوانی‌هایم را گذاشته‌ام. همین‌جایی که مثل آن‌موقع‌ها ـــ بعد از سال‌ها در خانه ــ می‌نشینم جلوی مانیتور.

ساعت هفت دقیقه جلو است. از همان نوجوانی هفت دقیقه جلو بود. تا دیر نرسم. نزدیک بیست سال است می‌دانم هفت دقیقه جلو است و باز هم نگاهش که می‌کنم جدی‌اش می‌گیرم. نمی‌گذارد دیر برسم.

*

توی مسیر برگشت به خانه چند بار مشت‌هایم را سفت گره کردم. آن‌جوری که با خشم می‌شود یکی را زد. ناخن‌هایم کف دستم فرو رفتند و عضله‌ی ساعدم منقبض‌تر از یک سال گذشته‌اش شد. به حد آخر مشت‌کردن که رسید، فهمیدم زورش کم است. دستم وزن نداشت. من اما همیشه دستم سنگین بوده. نه در مشت، ولی در پس‌گردنی به دوست‌های گردن‌کلفتم چرا.

*

از خانه‌اش تا خانه‌ام بیست و چند دقیقه پیاده راه است. به سرعت قدم‌های تند من. پنج آهنگ ابی. رسیدم خانه هیچ‌جایی را مرتب نکردم. نگاه انداختم به خانه و رفتم توی اتاق کار.

*

جلوی اتاق کار آینه‌ی قدی قدیمی را گذاشته‌ام روی زمین. بست‌های وصلش به دیوار را نداشتم. بابا برایم بست خرید. اولین کار همین است. امروز از «م» بخواهم بیاید آینه را نصب کنیم. قبل از رسیدن به اتاق کار باید یک نگاهی به خودم می‌انداختم.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر