حالا یک فروردین است و نشستهام در کافهای در شهر آمستردام. نه آن کافههای معروف آمستردام. کافهای معمولی که قهوه میدهد و کیک. آمریکانو و کوکیام را گرفتهام، نشستهام پشت میزی گوشهی سالن کوچک و سفید کافه و تکیه دادهام به کوسنی که پشتم میلغزد به پایینتر و من بیشتر و بیشتر فرو میروم.
نمیدانم چرا میخواهم بیشتر بنویسم. اما میدانم که این چند وقت به هر کس رسیدم گفت که میخواهم. حالا شروع کردهام اینجا نوشتن بعد از مدتها و نمیدانم این هم مثل یکی از آن اولِ سالها و شنبههاییست که میآیند و میروند و باز برمیگردم به همان جا که بودم، یا این بار فرق دارد؛ برخلاف همهی بارهای دیگری که فکر میکردم فرق دارند و نداشتند. همهی بارهای دیگری که به خودم گفته بودم اینشکلی است و نبود.
از چه چیزی میخواهم بنویسم؟ این را هم نمیدانم. به هیچ کس هم نگفته بودم که حالا از سر رودربایستی آن را بنویسم. واضحترین چیزی که گفتم «روزمرهنویسی» بود؛ یا شاید هم «هرروزنویسی». اینها خیلی با هم فرق دارند و من حتی نمیدانم کدامشان را گفته بودم. پس برمیگردم به نوشتن از هر چیزی که جلویم است.
دقیقاً جلوی من دختری با موهای فر تیره نشسته است. پشتش را کرده به من، تاپ تنگش به پشت بدنش چسبیده و از زیر موهایش که افتاده یک طرف شانهاش، یک هدفون دور گردنش معلوم است و از زیر حلقهی کلفت هدفون، دانههای یک گردنبند مروارید. گردنبند یاد گردنبندی میاندازد که مامان داشت. دختر همین حالا دست برد و موهایش را انداخت پشت سرش، یک لحظه هدفون و گردنبند را پوشاندند و بعد دوباره برگشتند همانجایی که بودند. حالا هدفون را درآورد، گذاشت روی سرش و موهایش ریختند روی گردنش، مرواریدها قایم شدند. دارد با گوشیاش ور میرود. من برای او نامرئیام اما چشمچرانیام به چشم بقیه میتواند بیاید. پس رهایش میکنم که با شانههای افتادهاش به گوشی و آواهای توی گوشش برسد.
این چند ماهه هر کاری میکنم احساسم این است که هدفم فرار است از انجام کاری دیگر. حالا دارم فکر میکنم نوشتن از دختر، چشمچرانی به موهای فرفریاش و شانههای خیلی معمولیاش که همین خیلی دیدنیشان میکند، فرار از چیست؟ او را نگاه میکنم یا از او مینویسم که چه چیزی را نبینم یا ننویسم؟ نمیدانم. کلمهی دیگر پرتکرار دیگر ــ این روزها نه، همهی زندگیام ــ نمیدانم است. یک زمانی عادت داشتم بگویم از ندانستن متنفرم ولی مدتهاست که نمیگویم. نه که نفرتم کم شده باشد. احتمالاً توانم برای مبارزه کم شده است. ز گفت خستهای. گفتم آره. خستهام، کلاً.
خستهام، کلاً. همیشه؟ احتمالاً. من از بودن خسته نیستم. از نبودن خستهام. احساس میکنم نیستم. احساس میکنم اینها که هست، نیست. نه آن چیزی که باید است و نه حتی آن چیزی را که نباید، «تجربه» میکنم جوری که باورم بشود هست. صبح باز خواب میدیدم. دیشب خوابهای زیادی دیدم. خواب میدیدم در ساختمانی بزرگ هستیم که ساختمان کناریاش فرو میریزد. ما از طبقهی بالا میدویم به طبقههای پایین که از ساختمان خارج شویم چون میدانیم که ممکن است این ساختمان هم بریزد. توی خواب میدانم نباید وقت بگذارم برای برداشتن هیچ چیزی. پس با همان چیزی که دستم بود راه میافتم سمت راهپلهها. بعد وسط راه میبینم آن چیزی که دستم بود بروشور یا کاتالوگی بهدردنخور است و با خودم فکر میکنم چرا باید این را حمل کنم؟ چرا دارم این را نجات میدهم؟ چون قبل از فرار دستم بود؟ رهایش کردم.
از خواب که بیدار شدم از ساختمان دیگر بیرون آمده بودیم و آتشنشانها در راه ساختمانهای فروریخته بودند. از خواب بیدار که شدم هنوز خیلی خوابم میآمد. هنوز خیلی در جهانش بودم. به خودم گفتم باید بیدار شوم و به جهان «واقعی» بیایم. بعد از خودم پرسیدم چرا؟ و تصمیم گرفتم در همان جهان خواب بمانم. دنبال چیز واقعی بودم و خواب واقعیتر بود. خودم را که نمیتوانم گول بزنم. آنجا واقعیتر بود و من میخواستم بیدار شوم چون احساس میکردم دارم «زندگی» را از دست میدهم اما آنجا بیشتر زندگی میکردم. پس باز خوابیدم.
الان که نشستهام اینجا هم همین است. دختر پشتش را کاملتر به من کرده است و خطهای روی کمرش که نمیدانم جای زخماند یا ردهای طبیعی پوست، نگاهم را هر چند وقت یک بار به خودشان میکشند. من اما بیدار نیستم. اینجا نیستم. هشیار نیستم. دارم اینها را مینویسم اما توی سرم مه است. مهآلود است. شبیه آدمی که خیلی خوابش میآید. شبیه آدمی که کمی مست است. شبیه آدمی که چیزی زده است. شبیه آدمی که میداند اینها را چند وقت دیگر شبیه خوابی به یاد میآورد و دلیلش این نیست که خاطره واقعیت را شبیه رؤیا میکند، دلیلش این است که تجربهی لحظهشان هم چیزی از واقعیت کم دارد که خوابآلودهشان میکند. شاید برای همین است که با خاطرهها بهترم. چون حداقل وهمآلودگیشان قابل درک است.
امروز یک فروردین است و من که اینها را مینویسم نشستهام در کافهای در آمستردام. نه از آن کافههای معروف شهر، یکی از همان کافههای معمولی که قهوه میدهد و کوکی. شاید امیدوار بودم این معکوس آنها عمل کند. نکرد. فقط من را توی خودش جای داد. من هم نشستهام اینجا. هنوز قبل از فکر کردن به هیچ چیزی. هنوز قبل از نوشتن چیزی.