۱۴۰۳ فروردین ۴, شنبه

صد و سی و شش دسیبل

 روی مبل لم داده‌ام و این‌ها را می‌نویسم. جلویم شمارشگری است که صدای محیط را اندازه می‌گیرد. الان روی‌صد و سی و شش است. موسیقی کلاب بالاتر از قبل رفته و کنار گوش من می‌کوبد. این‌جور نیست که اصلا وسط نبوده باشم. نیم ساعت یک ساعت اول تلاشم را کردم. بین جمعیت بودم. می‌رقصیدم. به خودم تشر می‌زدم که خودت را فقط نگاه کن و این‌قدر دنبال پیدا کردن کسی دیگر نباش. اما بعد از یک ساعت حوصله‌ام سر رفت. یا راستش را بگویم از ادا در آوردن خسته شدم. الکل تأثیری نداشت و من هم بلد نیستم کسی را پیدا کنم و بهانه‌ی وسط ماندم بشود. پس اول رفتم به حیاط پشتی و بعد این بالا را پیدا کردم. نیم.طبقه‌ای مشرف به سالن اصلی با دو مبل در دو ارتفاع مختلف. من روی بالایی نشسته‌ام. 

دلم می‌خواد زودتر بروم خانه. خانه‌ی ز در واقع. اما ز وسط است و پیشنهاد من برای رفتن را نپذیرفت. گفت خودت خواستی. راست می‌گوید. خودم در مقابل پیشنهاد کسی‌که گفت برویم کلاب سست شدم و گفتم برویم. اما حالا خسته‌ام و برای بار چند صدم فهمیده‌ام پیشنهادهای اغواکننده واقعیت پراغوایی ندارند، چون من اغواگری این شکلی را بلد نیستم. 

به هر حال من لم داده‌ام در بلندترین جای نشستنی این ساختمان و ز در کف سالن رقص دارد احتمالا خودش را تکان می‌دهد و همه‌ی صد و سی و خرده‌ای دسیبل صدا را تبدیل می‌کند به حرکت. م

 ما چند روز است رابطه‌مان را رسماً تمام کرده‌ایم اما هنوز نمی‌شود که من تنها کلید را بگیرم و او خودش بیاید خانه.

پس من خواب‌آلوده می‌نشینم در معرض سیصد و سی و چهار و صبر می‌کنم تا رقصش تمام شود. چون همه چیز بالاخره زمانی تمام می‌شود.  


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر