۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه
کاش میشد انگشت را گذاشت روی یک لحظههایی نگهشان داشت.
›
چند روز پیش یکی از آن لحظههای خوبی بود که توی زندگی فکر میکنی درست است. نه که لحظه درست باشد، آن فکری که داری میکنی برایت درست است. حسش...
۱۳۹۳ دی ۱, دوشنبه
You will live by love or you will live by law.
›
میخواستم ننویسم. میخواستم آنقدر نباشم تا بیایی سراغم. ولی امروز صبح توی تاکسی همه چیز ناگهان واضح شد. همه چیز افتاد سر جایش. ناگهان ف...
۱۳۹۳ آذر ۲۹, شنبه
ولی هنوز باور نکردهام
›
مسخره نیست؟ که اینجا این همه از این غمهای تکراری تاریخ مینویسم؟ از دل شکستنها و دلتنگیها و شکها؟ چیز جدیدی برای نوشتن نیست؟ مهم...
۱۳۹۳ آذر ۲۷, پنجشنبه
We need to talk
›
یک روز. یک روز بود طول آن سبکی و خوشحالی شدیدی که از خواندن نوشتهاش داشتم. مثل آن بیچارهای که در معدن گمشده و با دیدن نوری خیالش راحت ...
۱۳۹۳ آبان ۲۸, چهارشنبه
دستم بهل، دل را ببین
›
این را سه ماه پیش نوشتم. پیش از خوب شدن همه چیز. پیش از آن امیدی که حالا هر روز غروب ترس نبودنش توی دلم حفره میشود. «و این آغاز پایان...
۱۳۹۳ آبان ۲۵, یکشنبه
هر چیزی که آغازی داشته باشد پایانی دارد
›
گفتم «خیلی ساده است. تو دیگه عاشق من نیستی و من هنوز عاشقتم.. و این خیلی تلخه.» از تلخترین ها است. حالا نزدیک بیست و چهار ساعت گذشته و ...
۱۳۹۳ آبان ۲۳, جمعه
یک جایی باید باشد برای سخت نگرفتن
›
دیروز ناغافل بوسیدمش از دیروز بین گلو و سینهام حالتی است مثل تهوع. سعی میکنم به خودم بقبولانم مال قرصی است که شروع کردهام. که قرار ...
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب