برون قاعده
۱۴۰۰ خرداد ۲۸, جمعه

می‌دانم پشیمان خواهم شد

›
  باباجون پدربزرگم بود. پدر مادرم. باباجون که حالش بد شده بود، آن چند سالی که رو به سرازیری بود و می‌دانستیم چیزی شروع شده که جلوی پایانش را...
۱۴۰۰ اردیبهشت ۳, جمعه

تابولا راسا

›
لوح سفید. نیاز به پایان جهان دارم برای شروع دوباره. شنبه کافی نیست. دیروز الف از بین راه‌هایی که برای بهتر شدن حال من پیشنهاد می‌داد یکی‌اش ...
۱۴۰۰ فروردین ۳۰, دوشنبه

نوشتن یک تکه‌اش هم به نظرم زیادی است

›
من مانده‌ام و تنهایی و درد دیگرانی که از درد خودم به من نزدیک‌تر است. این را از پست قبل برداشتم و گذاشتم اینجا که بگویم هنوز همانم. نشسته‌ام...
۱۴۰۰ فروردین ۲۲, یکشنبه

بسامدهای غم

›
 فردا می‌شود سی روز. ولی واقعیتش این است که سقوط از قبل از این‌ها شروع شده بود. خسته‌ام. خسته‌تر از آن که بخواهم بنویسم حتی. می‌گذارم انگشت‌...
۱۳۹۹ اسفند ۳۰, شنبه

۱۳ دارد تمام می‌شود

›
 دوباره نشسته‌م روی مبل سبز، در آخرین ساعت‌های تاریخی که تمام زندگی‌ام را تا اینجا گرفته بود. چند ساعت دیگر ۱۳۰۰ تمام می‌شود و منِ «مناسبتی»...
۱۳۹۹ اسفند ۱۹, سه‌شنبه

اولین نوشته در خانه‌ی جدید در شب تولدش

›
دراز کشیده‌ام روی تشکی نو، در خانه‌ای که هنوز تویش زندگی نمی‌کنم، سرم را گذاشته‌ام روی بالشی که همین امروز صبح از خانه‌ی قبلی ــ یا فعلی ــ ...
۱۳۹۹ بهمن ۱۵, چهارشنبه

چند تا ستاره‌ی تکراری آن وسط

›
  نمی‌دانم اسمش تمایل است یا استعداد ولی خوب بلدم کارهای دلخواهم را تبدیل کنم به کارهای مرارت‌بار. خواندن را که زمانی دوست داشتم تبدیل کنم ب...
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
با پشتیبانی Blogger.