۱۴۰۰ خرداد ۲۸, جمعه

می‌دانم پشیمان خواهم شد

 باباجون پدربزرگم بود. پدر مادرم. باباجون که حالش بد شده بود، آن چند سالی که رو به سرازیری بود و می‌دانستیم چیزی شروع شده که جلوی پایانش را نمی‌شود گرفت، هنوز تنها زندگی می‌کرد. من دانشجو بودم. سال‌های اول دانشگاه. خانه‌اش امیرآباد بود. به نسبت نزدیک دانشگاه. من اما کم سر می‌زدم. گاهی سر می‌زدم و صدایش را ضبط می‌کردم. صدایش را ضبط می‌کردم چون می‌دانستم که بزودی از دستش خواهم داد. اما این دانستن تأثیری در بیشتر سر زدنم نداشت. عذاب‌وجدان را حس نمی‌کردم، اما فکر می‌کردم باید داشته باشم. این بی‌حسی لعنتی که هنوز و همیشه هست، آن‌موقع هم بود و می‌گفت او را از دست می‌دهی و بعد به این آینده‌ی حتمی نگاه می‌کرد و هیچ احساسی از «از دست دادن» بهش دست نمی‌داد. احساس می‌کرد که حق با همین «سختم است به او سر بزنم» و «وقتی می‌روم پیشش حوصله‌ام سر می‌رود» است.
مامان و بابا سن‌شان رسیده به آنجایی که نمی‌توانم به مرگشان فکر نکنم. بیماری مامان هم این فکر را پرررنگ‌تر کرده. قلب بابا هم. هر بار می‌آیم اینجا و می‌نشینم پشت این میز و ادای کار کردن در می‌آوردم، هر بار که وقتم را با کیفیت با آن‌ها نمی‌گذرانم احساس می‌کنم روزی می‌رسد که پشیمان شوم. که حسرت این لحظه‌ها را بخورم. الان هم بغض کرده‌ام که این‌ها را می‌نویسم. اما واقعیتش این است که این بغض باعث نمی‌شود بلند شوم و بروم بنشینم کنارشان، بگویم بیایید با هم حرف بزنیم. من بلد نیستم. با دوستانم بلد نیستم و با خانواده‌ام بلد نیستم. تنها با معشوق بلدم. آن هم به زمان. 
الف از این می‌گفت که بعد از مرگ پدرش حسرتش این بود که همه‌ی دغدغه‌اش رسیدگی‌های پزشکی بوده به جای پرداختن به رابطه‌ای که می‌توانست با او داشته باشد. می‌فهممش. سرم را می‌آورم بالا و مامان را نگاه می‌کنم که نشسته کنار پنجره، سرش توی گوشی‌اش است. با خودم فکر می‌کنم چطور می‌توانم به آن رابطه برسم؟‌ چطور می‌توانم بعد از سی و پنج سال با مادرم رابطه‌ای درست کنم که حداقل از نوجوانی به بعد نبوده. چطور می‌توانم این دیواری را که دورم کشیده‌ام برای آن‌ها خراب کنم؟ نمی‌دانم. راهم برای فرار از جواب فکر کردن به آینده‌ای است که در آن پشیمانم و حسرت این لحظه‌ها را می‌خورم. عذاب دادن خودم را از همین حالا شروع می‌کنم به جای آن آینده. 
از خودم بدم می‌آید که این‌جور منفعل و ضعیف می‌شوم. توی ذهنم ــ احتمالاً مثل همه ــ دوست دارم قوی و مصمم باشم. دوست دارم کسی باشم که تصمیم می‌گیرد و آن تصمیم را محکم و کامل در زندگی‌اش اجرا می‌کند. اما نیستم. در واقعیت نیستم. در واقعیت موجود نحیفی هستم که می‌خزد در ذهنش و ترسیده آنجا در خودش فرو می‌رود. بدم می‌آید از این موجود که منم. هر بار در این لحظه‌ها تصمیم آنی می‌گیرم که «از این لحظه» دیگر قوی می‌شوم. دیگر می‌شوم همان که دلم می‌خواهد باشم. اما نمی‌شوم. هر بار برمی‌گردم به همین منِ نفرت‌انگیز. خوب بلدم به دیگران بگویم هر تغییری باید قدم به قدم باشد ولی به خودم که می‌رسد انتظارم چیز دیگری است. من دیگران نیستم. 
اگر جهان سیر عادی‌اش را طی کند پدر و مادرم زودتر از من می‌میرند. این گریه‌ام را در می‌آورد. یا حداقل بغضم را. بعد صدایی توی سرم می‌گوید جهان همین است. صدایی توی سرم می‌گوید غمت منطقی نیست. همین است. تو همینی. همین‌قدر بی‌احساس و بی‌قدرت. از این صدای توی سرم بدم می‌آید؟ نمی‌دانم.
این نوشته را نمی‌دانم باید چطور تمامش کنم. اعترافی است که از نوشتنش بیزارم. اعترافی است که فقط با بی‌احساسی می‌شد نوشتش. اینجا تمامش می‌کنم که دوباره برگردم و ویرایشش کنم. می‌خواهم بروم پیششان بنشینم. 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۳, جمعه

تابولا راسا

لوح سفید. نیاز به پایان جهان دارم برای شروع دوباره. شنبه کافی نیست. دیروز الف از بین راه‌هایی که برای بهتر شدن حال من پیشنهاد می‌داد یکی‌اش را هم گفت: «ریست کردن زندگی». من دیروز می‌خواستم شنیده شوم و الف راه‌هایی که به ذهنش می‌رسید را گفت. همان‌کاری که من سال‌ها پیش با خود او کرده بودم. خاله صدیقه می‌گفت «منع نکن سرت میاد.» و من این روزها همان حالی را دارم که همین چند هفته‌ی پیش منعش می‌کردم، نخواستن برای بودن. به آینده که فکر می‌کنم هیچ چیزی نمی‌بینم و خالی‌ست. به یک سال بعد که فکر می‌کنم و این‌که از این خانه بروم خانه‌ای دیگر هیچ خانه‌ای به ذهنم نمی‌رسد که حالم را خوب کند. دلم نمی‌خواهد باشم و این جمله‌ای است که همین یک ماه پیش سرش زمین و زمان را به هم می‌دوختم تا گوینده را پشیمان کنم از گفتنش. خسته‌ام. این را دیروز به الف گفتم و گفت «حق داری.» من همین را می‌خواستم بشنوم. می‌خواهم یک نفر بنشیند روبه‌رویم و ساعت‌ها به من بگوید حق داری که خسته باشی. مثل تیشه‌ای که مدام و بی‌وقفه بخورد به یک سطح سنگی تا آخرش خراشش بدهد و آخرش حفره‌ای باز کند داخلش و این دیواره‌ی ضخیم دورم که حاضر نیست بپذیرد «حق دارد خسته باشد» بشکند.
پوسته‌ی محکمی بسته‌ام دورم و در عین حال شکننده‌ام. درونم مدام در مرز فروریختن است. مرز فروریختن خیلی جای بدی است. از خود فروریختن هم شاید بدتر باشد. آن به مو رسیدن و نبریدن اضطراب همیشگی بریده شدن را در خودش دارد. فکر کن ایستاده‌ای لبه‌ی یک کوه یخ. نگاهت را به بالا می‌آوری و روبرویت هیچ است. دریای سرد. با پایین می‌آوری و سرت گیج می‌رود که هر لحظه ممکن است بیفتی. پشت سرت هم کوه دارد ترک می‌خورد. صدای خرچ‌خرچ باز شدن یخ‌ها از هم را می‌شنوی ولی نه کوه جدا می‌شود نه تو می‌افتی نه دریا تمام می‌شود. نگاه است که مدام می‌چرخد و گوش است که مدام تیز می‌شود و دل است که مدام می‌ریزد.
 قرص‌ها دارند کار نمی‌کنند یا کار دیگری می‌کنند. می‌دانم همین چند ماه پیش شوری در خودم داشتم که معنای زندگی بود. می‌دانم دوباره می‌توانم امید داشته باشم به کار و دوست داشتن و دوستی و خیلی چیزهای دیگر. اما الان ندارم وقتی ندارمش این «دانستن» به هیچ دردی نمی‌خورد. این دانستن شبیه سراب است. سراب دیدن روی کوه یخ چیز عجیبی است.
سردردم شدیدتر از این است که بیشتر بنویسم.  

۱۴۰۰ فروردین ۳۰, دوشنبه

نوشتن یک تکه‌اش هم به نظرم زیادی است

من مانده‌ام و تنهایی و درد دیگرانی که از درد خودم به من نزدیک‌تر است.
این را از پست قبل برداشتم و گذاشتم اینجا که بگویم هنوز همانم. نشسته‌ام توی دفتر و سرم شاید بیشتر از همه‌ی این چند وقته پُر از مِه است. مه تمام توی سرم را گرفته. صبح با مامان دکتر بودیم. کُندی‌اش دوباره برگشته. یک ماهی می‌شود. شاید هم بیشتر. دکتر داشت هیچ‌کاری نمی‌کرد. داشت یک راه گران‌قیمت می‌گذاشت و روانه‌مان می‌کرد و آخر سر انگار برای یک مورد جزئی، یکی از داروهایش را زیاد کرد. همان دارویی که امید داشتم حالش را بهتر کند. هنوز هم دارم. اما بعدش چه؟ شش ماه بعد نکند دوباره بدنش عادت کند به دارو.
این‌ها را می‌نویسم که چی؟ نگرانی‌های توی سرم را روی صفحه می‌آورم که چه بشود؟ از آنجا که پاک نمی‌شوند، فقط تکثیر می‌شوند به اینجا هم. نه توی ذهنم و نه توی این جمله‌ها نگرانی جا نگرفته. این‌ها پوسته است. نگرانی یک جایی ته دلم است. یک جایی که دارد می‌جوشد و مِه می‌فرستد بالا توی سرم...
[خط‌ها منظم نمی‌شوند. دکمه‌شان از کار افتاده. آخرشان یکی درمیان می‌ماند روی هوا. این‌ها را می‌نویسم برسم ته خط ببینم چه کار می‌شود کرد برایش. ببینم در یک پارگراف جدید، در نوشتن از هیچ می‌توانم به نظم برسم یا نه. می‌بینم نه. بعد می‌روم از صفحه بیرون. برمی‌گردم. همه چیز را به هم می‌ریزم و از نو می‌چینم که درست شود. برمی‌گردم به ادامه‌ی نوشته.]
... یک جایی که دارد می‌جوشد و مِه می‌فرستد بالا توی سرم. فکر کنم نگرانی یک هسته‌ی فشرده دارد. واقعاً هسته. چیزی شبیه هسته‌ی هلو. سخت و زمخت و فشرده. چیزی شبیه غده. فکر کنم ترجیح می‌دهم همین باشد. چون غده را می‌شود برداشت. هسته را می‌شود دید. می‌شود انگشت گذاشت رویش. می‌شود نقطه‌اش را پیدا کرد. مِه اما دشمن بدتری است. هیچ جایی نیست، همه جا هست. از میانش می‌گذری و باز آن‌قدر غلیظ است که نفست را بند بیاورد. مه دشمن بدتری است و من توی سرم پر از مه است. آن‌قدر مه که نمی‌توانم بگردم دنبال هسته. نمی‌توانم چشمم را هیچ‌جایی نگه دارم. نمی‌توانم کار کنم. نمی‌توانم فکر کنم. نمی‌توانم حتی به این سؤال جواب بدهم که اگر هر کدام از این‌ها را می‌توانستم به چه دردی می‌خورد؟
اینجا دارد زیادی دردناک می‌شود. من توی خودم احساس درد نمی‌کنم. شاید بی‌حسم و شاید همه‌ی این دردها دارد تلنبار می‌شود جایی که روزی بترکد. از تصور این‌که روزی من هم می‌توانم بترکم تعجب می‌کنم. حس می‌کنم این هسته تا ابد جا دارد برای متراکم‌تر شدن. و بعد نه با یک انفجار، که با یک ترک ریز کار من را تمام می‌کند. ولی من دوست داشتم آخرش هیاهوی بیشتری داشته باشد. پایان قهرمانانه‌تری از «از پا درآمدن». 

۱۴۰۰ فروردین ۲۲, یکشنبه

بسامدهای غم

 فردا می‌شود سی روز. ولی واقعیتش این است که سقوط از قبل از این‌ها شروع شده بود. خسته‌ام. خسته‌تر از آن که بخواهم بنویسم حتی. می‌گذارم انگشت‌هایم خودشان هر چیزی که می‌خواهند روی صفحه بیاورند. خودشان سرخود بنویسند و من فکر نکنم. من رها کنم. نیاز دارم بروم جایی دور. جایی شبیه روستا. جایی که از بین پرچین‌هایش بتوانم حیوان ببینم و در جاده‌های خالی‌اش بتوانم قدم بزنم. شاید باید بروم. شاید باید کلاً بروم. شاید اینجا را باید ترک کنم. من همیشه می‌خواستم بمانم. یا حداقل می‌خواستم آن آدمی باشم که می‌خواهد بماند. حالا اما شک دارم به این خواستن. به ماندن. چشم‌هایم سنگین می‌شود. کلمه‌ها سریع می‌آیند ولی برایم بی‌معنی‌اند. زیر این کلمه‌ها آدمی که دیگر نیست دارد می‌خواند «به قلب من دست نزن، بیماری سرد داره.» و من گذاشته‌امش روی تکرار. قفل شده‌ام رویش و می‌گذارم پرتم کند به آن موقع‌هایی که ا. را شیفته‌وار می‌خواستم و بعد پرت می‌شوم به و. که دوست صمیمی خواننده بود و حالا لندن است و پرت می‌شوم به ز که گیر کرده است توی گوزن. 

گوزن وصل می‌شود برای من به همان ا. حیوان مورد علاقه‌اش بود. بعید می‌دانم آلبوم را گوش داده باشد یا دوست داشته باشد اما چه می‌دانم (به قول خودش)، شاید هم داده و دارد. دور شده‌ایم. دور شده‌ام از همه چیز و همه کس. همه‌گیری هم بدترش کرده است. آن چسب‌زخم‌ها و آن تکه‌برف‌هایی که سرم را می‌کردم زیرشان دیگر در همه‌گیری در دسترس نیستند. من مانده‌ام و تنهایی و درد دیگرانی که از درد خودم به من نزدیک‌تر است. 

بیخود شروع کردم به نوشتن. در این حال، در این چشم‌های سنگین ساعت ۲ ظهر، چیزی از نوشتن بیرون نمی‌آید. 

۱۳۹۹ اسفند ۳۰, شنبه

۱۳ دارد تمام می‌شود

 دوباره نشسته‌م روی مبل سبز، در آخرین ساعت‌های تاریخی که تمام زندگی‌ام را تا اینجا گرفته بود. چند ساعت دیگر ۱۳۰۰ تمام می‌شود و منِ «مناسبتی» نمی‌توانم ننوشته رهایش کنم. صبح زیر دوش یک بار مرورش کردم. به فاصله‌ی یک شستشوی غسل‌وارِ تن، به همان طول، تصویر دیدم از آنچه در این ۳۵ سال بودنم در این سیزدهِ همیشگی تجربه کرده بودم. حالا اما نوشتنم به قصد مرور نیست، به قصد نگاه است. 

[فرق نگاه و مرور را انگار قبلاً جایی نوشته باشم. جمله‌اش برایم آشناست ولی یا حافظه‌ام ضعیف است یا دارد از بیخ اشتباه می‌کند. در هر صورت نگاه برایم با مرور فرق می‌کند. نگاه مکث بیشتری در خودش دارد. عمیق‌تر است ــ دلش می‌خواهد عمیق‌تر باشد، این‌که چقدر می‌تواند را نمی‌دانم ــ و جست‌وخیزش هم کمتر. نگاه ثابت است و ثابت می‌ماند.]

حالا نشسته‌ام روی مبل سبزی که سال‌های زیادی از این سیزده را حضور داشته. البته اولش رویه‌ی سبز دیگری داشت. زیباتر از این. با بافتی که به لمس بهتر جواب می‌داد. اما تنش همیشه همین بوده که من حالا تکیه داده‌ام به آن. تنم هم احتمالاً همیشه موقع نوشتن اینجا همین حالت را داشته. یا حداقل بیشتر وقت‌ها. این حالت سریده پایین که گودی کمتر خالی است و گردنت غازطور به جلو. حالتی بد برای کمر، بد برای گردن و بد برای من که اصرار دارم به تکرارش در همه‌ی سال‌ها. این را که می‌نویسم خودم را در مبل بالا می‌کشم و به حالتی می‌رسم کمی بهتر برای کمر، خیلی بدتر برای نوشتن. می‌دانم چند دقیقه‌ی دیگر دوباره خواهم لغزید پایین، همیشه ترجیحم به نوشتن راحت در «الان» است تا تن سالم در «آینده». نوشتن از معدود جاهایی است که الان دارد. که حال است.  

نشسته‌ام روی این مبل و کنارم تلویزیون روشن است. خودم را که جابجا می‌کنم هدفونم درمی‌آید و صدای بی‌بی‌سی فارسی، صدای ترانه‌هایی از تلویزیون گوشم را پر می‌کند. یک لحظه دلم پر می‌شود از «طنین». از آن تصویرهایی نیست که در حمام سراغم بیاید: خانه‌ی خاله صدیقه، که حالا دیگر نیست، نشسته بودیم روی زمین و شو می‌دیدیم. من چه چیزی می‌فهمیدم از شو و موسیقی و این‌ها؟ من چه چیزی می‌فهمیدم از هیچ چیزی؟ نمی‌دانم. احتمالاً چیز زیادی نمی‌فهمیدم. شاید هم می‌فهمیدم و حالا یادم نیست. انگار همیشه حس می‌کنم تمام تاریخ قبل از این لحظه‌ام پر بوده از نافهمی، همین لحظه‌ی اکنونم هم در نافهمی است، اما یک امیدی دارم به فهمیدن و برای همین است اصلاً که گاهی می‌نشینم به نگاه کردن. نگاه کردن برایم راهی است برای فهمیدن. یا خیال می‌کنم می‌تواند باشد. راهی برای دست پیدا کردن به چیزی که همیشه در گذر است. 

غُر زدم به الف از واقعی نبودنِ لحظه برایم. گفت تو همینی. گفتم لحظه برایم شبیه خاطره‌ای است در گذشته که به دستم نمی‌رسد. نگاه کردن همیشه امید من بوده ــ قبل از انجامش ــ به در لحظه ماندن و واقعی کردن لحظه. نگاه کردن در ذهنم راهی بوده برای فهمیدن. و راستش را بخواهید تقریباً هیچ‌وقت نتوانسته‌ام بنشینم و نگاه کنم. نتوانسته‌ام از شلیک مسلسل‌وار تصاویر، از جست‌وخیز ذهن در خاطره و خیال رها شوم و یکجا نگهش دارم به نگاه کردن. نتوانسته‌ام بنشانمش روی یک مبل سبز و بگویم یک لحظه همین‌جا بمان، همین‌جا بنشین و نگاه کن به آنچه بوده یا حتی آنچه هست. شاید چون خیلی وقت‌ها نگاه کردن به آنچه هست، به «واقعیت» اولین چیزی که با خودش می‌آورد یک دلهره‌ی عظیم است. همین حالا هم که بهش فکر کردم دلشوره افتاد به ته وجودم. یاد چند شب پیش افتادم، یاد آن موقعیت عجیبی که واقعیت داشت. واقعیتی که وقتی به واقعی بودنش فکر می‌کنم دلم می‌لرزد (چون آموزش دیده که بلرزد) ولی در واقعیت فقط بود و گذشت و بد هم نگذشت. 

این چند وقت چند بار مثال کمیکی را زدم که توی توییتر دیدم. دو نفر بودند، یکی‌شان افسرده و آن یکی دماغ سربالایی که می‌گفت «همه‌ی این‌ها توی سرت می‌گذرد». جواب درخشان مرد افسرده این بود: «بله، من هم همانجا زندگی می‌کنم.» من اما نمی‌دانم توی سرم زندگی می‌کنم یا نه. اصلاً توی سر زندگی کردن یعنی چه؟ دو راه به ذهنم می‌رسد: یکی این‌که واقعیت را ــ یعنی هر چه بیرون اتفاق می‌افتد را ــ راه ندهی و جهان خودت را بسازی کامل جدا از بیرون و دیگری این‌که اتفاق‌های بیرون را راه بدهی داخل سرت و بگذاری با آنچیزی که توی سرت هست یکی شود و حل شوند در هم. 

اولی نیستم. توی سرم چیزی نیست. خالی‌تر از اینم که جهانی برای خودم داشته باشم. یا اگر هم دارم قفلش کرده‌ام در هزار پستو و دسترسی به آن ندارم. 

دومی چه؟ در دومی انگار وقتی می‌روم توی سرم زندگی کنم، انگار وقتی واقعیت را می‌برم توی سرم و می‌گویم ببین این‌ها واقعی است و جهان دورت، همه‌ی چیزهای دیگری که توی سرم هستند ــ چیزهایی که خیلی‌هایشان خودشان واقعی نیستند و ساختگی‌اند، به دست من یا دیگران ــ حمله می‌کنند به آن اتفاقی که در بیرون افتاده و به معنای کلمه از هم می‌درندشان. پاره‌شان می‌کنند. نمی‌گذارند دیگر هیچ‌کدام‌شان یک واقعه‌ی منفرد باشد، هر اتفاقی می‌شود جزئی از هزاران چیز ترسناک دیگر. می‌شود جزئی از ذهن من که هزارپاره‌اش ترس است و ناامنی. من اگر جهانی توی سرم داشته باشم جهان ترس است. پس چیزها را می‌گذارم بیرون بمانند و مخلوط نشوند با جهان درون سرم. خودم کجا زندگی می‌کنم؟ نمی‌دانم. 

[فکر می‌کنم همه‌اش دارد انتزاعی می‌شود. از آن پست‌های طولانی که شاید بعدها برای خودم معنا بدهد و شاید بعدها جرئت بیشتری داشته باشم برای آوردن مثال‌های عینی وسطش. اما حالا همین است دیگر.]

همیشه همین می‌شود. آخرش همیشه نگاه هم که می‌خواهم بکنم می‌رسد به نگاهی به درون. به ترس‌زده بودن خودم. من نمی‌توانم تصاویر و خاطرات را ثابت نگه دارم پس آن چیزی که ثابت بوده را نگاه می‌کنم: ترسم و ناامنی‌ام از بودنم در این جهان؛ از آن ترس از دست دادن که باعث می‌شد تند تند از سرپایینی بدوم ته کوچه که نکند بازی قبل از رسیدن من تمام شود، تا آن ترس چنگ زدن به کلاه وقتی حس می‌کردم کسی در مدرسه می‌خواهد بزند زیرش و فرار کند؛ تا آن ترس «نگاه شدن» وقتی چتری باز کرده بودم و کتیرا زده بودم و حس می‌کردم قیافه‌ام احمقانه است؛ تا آن ترس «نپذیرفته شدن» وقتی بچه‌های کوچه می‌خواستند از من که بسکتبال بازی نمی‌کردم پول میله و حلقه‌ی بسکت بگیرند و من قول داده بودم و مامان زیر بار نمی‌رفت؛ تا ترس از زشتیِ فرورفتگی سینه‌ام در اولین لخت شدن‌ها؛ تا ترس خوب نبودن در سکس که باعث می‌شد خوب نباشم؛ تا ترس کافی نبودن که باعث می‌شد ــ و می‌شود ــ کافی نباشم؛ تا ترس از دست دادن گزینه‌ها با هر انتخاب که باعث می‌شد هیچ انتخابی نکنم؛ تا ترس خوب نبودن در هر کاری که باعث می‌شود هیچ کاری نکنم. نگاه که می‌کنم نتیجه‌اش می‌شود این‌که من چقدر می‌ترسم و چقدر نحیفم. چقدر همه‌چیز را یک چیز شکل می‌دهد: ترس. 

[و چقدر همه‌ی این‌ها لوس است. نگاه که می‌کنم آدم ضعیفی می‌بینم پر از ترک‌خوردگی‌هایی آماده‌ی شکستن. پس این همه مانع و دفاع که برای نشکستن دارم به چه کارم می‌آیند؟ اگر این ترک‌خوردگی‌ها نبود که دفاع نمی‌خواستم. اگر دفاع دارم که دیگر انفعالم برای چیست؟]

[مثل خیلی وقت‌های دیگر کلافه شده‌ام. نگاهم می‌خواهد بپرد برود یک جای دیگر. ذهنم حوصله‌اش سر رفته. نیاز به برگشتن و بازنویسی در وقت دیگری دارم. اما می‌خواهم این‌ها را همین امشب، در آخرین ساعت‌های سیزده بنویسم و پست کنم. برایم سوال شد که من آدم بازنویسی بودم یا شدم؟]

سال‌ها پیش، فکر کنم بیست ساله بودم حدوداً، با فرید راه می‌رفتیم و داشت از ویژگی‌های شخصیتی من می‌گفت. خلاصه‌اش کرد: خرده‌شیشه ندارم اما تک‌بعدی‌ام. خیلی دقیق دیده بود. پانزده سالی گذشته و من بخش دومش را هنوز حس می‌کنم. یک سالِ گذشته کمی چیزها را عوض کرد. ز ــ که راست می‌گفت یکی، خیلی واقعیِ خودش است ــ یک چیزهایی را در من شکست و عوض کرد و بعدهای جدیدی را بیرون آورد که پنهانشان کرده بودم. چیزهایی که از «تصویر نشکستنی ایدئال» من دور بودند. حالا دارم فکر می‌کنم چطور می‌شود هر دو جهان را داشت. چطور می‌شود کم نیاورد و پایین نیامد و قوی بود و سالم بود و همه‌ی آن بعدهای دیگر را هم داشت؟ برنامه‌ام برای چهارده شاید این باشد. فعلا قرارم این است که سالم باشم در جان و روان و قوی. خیلی قوی.

[بیست و چهار ساله که شدم با خودم گفتم روز اول تمام شد. حالا احساس می‌کنم نیمه‌ی اولش تمام شده. گرچه شاید خیلی زودتر از این‌ها بمیرم اما برنامه‌ام نیست. برنامه‌ام هرگز مردن نیست و این شاید بزرگترین گندی باشد که دارم می‌زنم. ناآمادگی برای مرگ. این ترس آخر را بگذارم برای نوشته‌ای دیگر.]

نوشته را نمی‌دانم چطور تمام کنم. احتمالاً یک دور از اولش بخوانم. چیزهایی عوض خواهد شد. چیزهایی دیگر این‌جور که در این لحظه هست نخواهد ماند و تا ابد از بین خواهد رفت. می‌ترسم از این عوض شدن هم. همین ترس است که نمی‌گذارد تکان بخورم. برمی‌گردم نوشته را نگاه کنم. شاید اشتباه گفتم آن اول. نگاه را هم که دوبار بیاندازی همه چیز عوض می‌شود. هیچ چیزی ثابت نمی‌ماند. هیچ‌وقت.

من هم شاید از فردا دیگر نترسم. 

۱۳۹۹ اسفند ۱۹, سه‌شنبه

اولین نوشته در خانه‌ی جدید در شب تولدش

دراز کشیده‌ام روی تشکی نو، در خانه‌ای که هنوز تویش زندگی نمی‌کنم، سرم را گذاشته‌ام روی بالشی که همین امروز صبح از خانه‌ی قبلی ــ یا فعلی ــ آوردم و این‌ها را می‌نویسم. 

چند وقت از آن روزهایی گذشته که بی‌خانمان بودم و سه ماه در خانه‌ی الف عین در دوازده فروردین ماندم؟  الف آشنایی دور در دانشگاه بود که یک بار دیده بودمش و شبیه لحنی که همین نوشته دارد پیدا می‌کند آدمی بود خیلی متفاوت با من. از آن‌هایی که رفاقت و این‌ها برایشان مهم است و مسلک دارند. به معنای کلمه پناهم داده بود. سه ماه پیشش ماندم. بدون هیچ حرفی. بعضی وقت‌ها از خودم بدم می‌آید که «جبران» نکردم. که معاشرت و دوستی را با او پی نگرفتم. که حداقل هر چند وقت یک بار زنگی نمی‌زنم احوالش را بپرسم و حتی همان چند باری که اتفاقی در خیابان دیدمش هم زود سروته گفتگو را هم آوردم و قول ارتباط دادیم و باز من پی‌اش را نگرفتم. اما واقعیتش این است که من همینم دیگر. همان جمله‌ی سخیف همه‌ی آدم‌های زشت برای توجیه خودشان. من همینم دیگر. اما یک وقت‌هایی هم این جمله واقعیت دارد. توی یک چیزهایی واقعاً آدم همان است که بود. باید قبول کند همان می‌ماند. یک‌وقت‌هایی هم این همان بودن و ماندن جالب می‌شود. نه در آن رفتارهای زشت. در یک جاهای شخصی‌تری که اصلاً به دیگران ربطی ندارد. در یک جاهایی که اخلاق نیست، شکل است. مثلاً وثتی در تنهایی خودت نشسته‌ای و بعد یک لحظه می‌بینی چیزهایی درونت هستند که عوض نمی‌شود. یا شکل‌هایی به خودت می‌گیری که تکراری است. که تو است. چیزهایی مثل همین دراز کشیدن و نوشتن.

یک شب آنجا، در آن خانه‌ی به زور پنجاه متری، تنها بودم و دراز کشیده بودم روی زمین، کنار آشپزخانه، در تاریکی بعد از غروب و چیزی می‌نوشتم. گذاشته بودم تاریکی بیشتر و بیشتر شود. همان‌طور درازکشیده مانده بودم و آن تاریکی بدرنگ و ترسناک توی اتاق بیشتر می‌شد. از آن تاریکی‌هایی که دوستشان ندارم بود اما کاری هم برای ایستادن جلویش نمی‌کردم. نمی‌دانم کلمه‌اش چیست. حال نداشتن نیست. جان نداشتن شاید نزدیک‌تر باشد. جان نداشتم بلند شوم بروم چراغ را روشن کنم. جان به معنای چیزی جز تن. جانم تحلیل رفته بود و زورش نمی‌رسید آن تن درازکشیده را بلند کند، دلیلی برای این کار نمی‌دید. آن شب در فیسبوک چیزی نوشتم که یادم نیست چه بود، فکر کنم ربطی داشت به هیولاهای درون. شاید اگر برگردم به نوشته‌ها  تشخیصش بدهم اما این بار حالش را ندارم. یک چیزهایی هم هستند که عوض می‌شوند. چیزهایی درونی‌تر. امشب من جان دارم، اما حال نه.

جان ربط دارد به عشق. آن موقع عاشق نبودم. یادم نیست چند وقت پیش بود اما تقریباً مطمئنم قبل از الف بود. الف در خانه‌ی مرودشت شروع شد و بعد خانه‌ی سرباز. آن بی‌خانمانی قبلش بود. پس عاشق نبودم. یادم نیست چه بودم جز افسرده. افسرده را شک ندارم. شاید همان بود که جانم را مکیده بود. اما حالا ز هست. حالا جان دارم و عاشقم. گرچه کمی بی‌حال. 

ده سالی گذشته و من این بار نه در افسردگی که در یک گرفتگی روزمره این‌ها را می‌نویسم. روز آخر بیست و سه سالگی «ز» است و فکر می‌کردم روز گشوده‌تری باشد. فکر می‌کردم امروز می‌بینمش. در خانه‌ی جدید دوشنبه را می‌گذرانیم. با هم می‌خوابیم. با هم حرف می‌زنیم. با هم می‌گذرانیمش. خانه را افتتاح می‌کنیم به مناسبت تولدش. این‌ها خیالات بود. در واقعیت اما امروز ندیدمش. 

اما گرفتگی‌ام بخاطر فاصله‌ی فکرهایم و خیال نیست. از جای دیگری شروع شد. از دو روز پیش. 

در این ده روز که زیاد هم را دیدیم و پیش هم بودیم عادت کردم به بودنش و حالا از دو روز پیش که نیست در شیبی نه چندان ملایم پایین رفته‌ام و رسیده‌ام به امروز که دوشنبه است. بدعنقی امروزم مال دو روز پیش است و حالا که روز دارد تمام می‌شود بدعنقی من هم کمتر شده. ده دقیقه‌ی دیگر ساعت دوازده می‌شود و من ساعت که از دوازده گذشت برایش فال حافظ می‌گیرم و بعد می‌روم خانه‌ی قبلی که بخوابم.

*

چند روز پیش بهش گفتم من سانتیمانتال هستم. گفت مثال بزن. گفتم مناسبت‌ها. گفت همه‌ی روزها مثل هم‌اند. گفتم من توی سرم زندگی می‌کنم و آنجا روزها فرق پیدا می‌کنند با هم. در آن جهان همه‌اش دنبال بهانه‌ای هستم برای عوض کردن سیر چیزها از معمول و همیشگی به خاص و منحصربه‌فرد. مناسبت‌ها بهانه می‌دهند دستم. اما یک چیزی را نگفتم که اینجا می‌شود گفت. که جایی بیرون از سرم، جایی در همین واقعیت هم چیزی هست که فرق دارد. که شبیه نیست. بهش نگفتم که خودش فرق دارد. عامل ممیزه است. چیزی است که جهان را متفاوت می‌کند. نه فقط در سر من، این را رفتم و پرس‌وجو کردم که «به نظر شما هم این دختر چیزی عجیب دارد و دوست‌داشتنی است؟» و جواب گرفتم که «بله.»

امروز، حالا که ساعت از دوازده گذشته و در روز تولدش هستیم، می‌توانم کمی واضح‌تر ببینم که هرچقدر هم که من سانتیمانتال باشم و هر چقدر که «مناسبت»ها ساختگی و روزها مثل هم، یک چیزهایی در جهان هست که آدم‌ها و روزهایش را تغییر می‌دهد. یک آدم‌هایی هستند که وقتی وارد زندگی‌ات می‌شوند بعد از مدتی به خودت می‌آیی و جمله‌های قدیمی‌ات، من همینم دیگرهایت، از اثر می‌افتند و می‌بینی تو دیگر همان نیستی. آدم جدیدی هستی، آدم بهتری هستی، و وقتی این را می‌فهمی تازه درک می‌کنی که چقدر «جان» می‌تواند وصل باشد به کسی دیگر و چقدر کسی می‌تواند جان بدمد در یک زندگی و زیرورویش کند. 

در خانه‌ی جدید همان‌شکلی دراز کشیده‌ام اما خانه‌ی جدید و این تغییر دیگر همان کیوان نیست. چیزی است نتیجه‌ی این سه سال. چیزی است میان خیلی چیزهای دیگر که بابت همه‌شان، بابت همه‌ی بهتر شدن‌هایی که برایم داشته، تولدش برایم مبارک می‌شود. 

و این‌ها را شاید اولین‌بار است بی‌پرده می‌نویسم. 

پ.ن: از مترو که رد می‌شدم جایی روی دیوار نوشته بود «مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید». 

۱۳۹۹ بهمن ۱۵, چهارشنبه

چند تا ستاره‌ی تکراری آن وسط

 نمی‌دانم اسمش تمایل است یا استعداد ولی خوب بلدم کارهای دلخواهم را تبدیل کنم به کارهای مرارت‌بار. خواندن را که زمانی دوست داشتم تبدیل کنم به یک رنج عظیم کاری که خط به خط به زحمت جلو می‌رود تا ببینم «این مقاله» را می‌خواهیم یا «آن یکی» را. نوشتن را که زمان‌هایی راه نجاتم بود از چاه افسردگی تبدیل می‌کنم به سفارش‌هایی که «باید» بنویسم. 

*

همین پاراگراف بالا هم راستش اصل نوشته نیست. وقتش گذشت و بعد خودم را مجبور کردم بنویسمش که یک وقت «ننوشته» باقی نماند. اما واقعیتش این است که نوشتن در این وقت‌هایی که سرعت انگشت‌هایم بالا می‌رود و ذهنم و دستم تقریباً با هم کار می‌کنند هنوز برایم مفراست. هنوز برایم فراغت و فرار و آرامش و کاری دوست‌داشتنی است. آن‌طرف توی چت چیزهایی به «ن» می‌گویم که نوشتن نیست. برای «ز» کمتر نوشته‌ام این چند وقت. اینجا هم که خیلی دیر به دیر سر می‌زنم. توییت‌هایم نوشته نیستند، تله‌ی لایک می‌شوند یا حتی اگر نوشته باشند بعد از ارسال تبدیل می‌شوند به تله‌ی لایک. فقط اینجا مانده. اینجا و یادداشت‌های توی دفتر. اینجا را می‌خواهم جدی‌تر بگیرم. این پست اما خودش می‌شود احمقانه‌ترین پست این وبلاگ. یک دلنوشته‌ی غیرقابل انتشار درباره‌ی نوشتن و ننوشتن که همه‌مان بارها نمونه‌اش را توی سرمان از سر تا ته رفته‌ایم. می‌بینی؟ همه‌اش قضاوت است و هدف‌گذاری.

سر کلاس‌ها مدام تکرار می‌کنم نوشتن در بازنویسی اتفاق می‌افتد. به جای بازنویسی دارم به «سِیر» فکر می کنم. به کنار زده شدن پاراگراف‌هایی که «خوب» نیستند تا برسیم به چیزهایی که فرم دارند و محتوایشان چیزی بیشتر از فکرهای گذرای توی سر است. حرف‌های احمقانه‌ام تمامی ندارد. فکر کردن به احمقانه بودن یا نبودن حرف‌هایم هم. 

*

قرص‌ها این چند شب شدیدتر کار می‌کنند یا من خسته‌تر می‌شوم. چشمم دارد می‌رود. ذهنم هم با آن.