«او به خود نیاز داشت تا از خود جدا شود. او برای کشتن خود، نخست باید خود میشد، بی هیچ دیگری. و این آغاز داستان بود. رهایشان کرد. در زنده بودنش رهایشان کرد. زنش، بچههایش، مادرش، دوستانش، کارش و در انتها ماشینش را در یک خیابان بنبست با درهای باز و موتور روشن رها کرد و رفت. صبح شده بود و او نشسته بود روی یکی از پلهای عابر پیادهای که داشتند تعمیرش میکردند. دو طرف پل را بسته بودند ولی باز هم آدمهایی که بودند که پایشان را از مانع جلوی پلهها بالاتر بیاورند و خطر کنند. آدمهایی که ترس خطرکردنشان محتاطشان کرده بود. چنان محتاط که دیگر به مردی که نشسته بود لبه پل و پاهایش را از لای میلهها آویزان کرده بود پایین، چیزی نگویند و نگاهشان را از او بدزدند. دست کرد توی جیب بغل کتش. شناسنامهاش را در آورد. نگهش داشت بالای پل. منتظر ماند. آنقدر منتظر ماند تا بالاخره یک اتوبوس از زیر پل رد شد. دقترچه کوچک قرمز را نگاه میکرد که روی سقف اتوبوس دور میشد. تمام شده بود. حالا خودش بود. «او». بی هیچ دیگری، بی هیچ نشانی از دیگری. بی هیچ نامی که دیگری بر او گذاشته باشد. حالا او فقط «خودش» بود. از پلههای که پایین میآمد به کوههای لکه لکه نگاه کرد. چیزی او را به آن سمت میخواند. نمیدانست کوهها هستند یا درههای میانشان. هر چه بود، او را بینام میشناخت. پایان مسیر آنجا بود. جایی که نام واقعی او را صدا میزد.»
وقتی باید بنویسی و میگذاری فقط بیاید. بیدلیل. بیوقفه.