۱۳۹۴ فروردین ۲۲, شنبه

دنبالش می‌گشتند ولی او رفته بود

«او به خود نیاز داشت تا از خود جدا شود. او برای کشتن خود، نخست باید خود می‌شد، بی هیچ دیگری. و این آغاز داستان بود. رهایشان کرد. در زنده بودنش رهایشان کرد. زنش، بچه‌هایش، مادرش، دوستانش، کارش و در انتها ماشینش را در یک خیابان بن‌بست با درهای باز و موتور روشن رها کرد و رفت.  صبح شده بود و او نشسته بود روی یکی از پل‌های عابر پیاده‌ای که داشتند تعمیرش می‌کردند. دو طرف پل را بسته بودند ولی باز هم آدم‌هایی که بودند که پایشان را از مانع جلوی پله‌ها بالاتر بیاورند و خطر کنند. آدم‌هایی که ترس خطرکردنشان محتاطشان کرده بود. چنان محتاط که دیگر به مردی که نشسته بود لبه پل و پاهایش را از لای میله‌ها آویزان کرده بود پایین، چیزی نگویند و نگاهشان را از او بدزدند. دست کرد توی جیب بغل کتش. شناسنامه‌اش را در آورد. نگهش داشت بالای پل. منتظر ماند. آنقدر منتظر ماند تا بالاخره یک اتوبوس از زیر پل رد شد. دقترچه کوچک قرمز را نگاه می‌کرد که روی سقف اتوبوس دور می‌شد. تمام شده بود. حالا خودش بود. «او». بی هیچ دیگری، بی هیچ نشانی از دیگری. بی هیچ نامی که دیگری بر او گذاشته باشد. حالا او فقط «خودش» بود. از پله‌های که پایین می‌آمد به کوه‌های لکه لکه نگاه کرد. چیزی او را به آن سمت می‌خواند. نمی‌دانست کوه‌ها هستند یا دره‌های میانشان. هر چه بود، او را بی‌نام می‌شناخت. پایان مسیر آنجا بود. جایی که نام واقعی او را صدا می‌زد.»
وقتی باید بنویسی و می‌گذاری فقط بیاید. بی‌دلیل. بی‌وقفه.

۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

اندر حکایت زنان دیوانه و خطرناک

اولین باری که دیدمش بهش گفتم خطرناکی. نفهمید منظورم رو. بقیه کسایی که اونجا بودن هم نفهمیدن. خطرناک بود. اونقدر خطرناک که نمی‌تونستم چشم ازش بردارم. اونقدر خطرناک که همون لحظه‌ها خواستمش. شاید هنوز هم نمی‌دونه که خطرناک بزرگترین تعریفی بود که می‌تونستم ازش بکنم. احتمالا اگر روز اول بهش می‌گفتم دیوونه، بهتر منظورم رو می‌فهمید. همونطور که بعدا گفتم و گفت و فهمیدیم که دیوانه‌ها برای هم هستن.
من حالا خوب می‌دونم که هرگز نمی‌تونم عاشق زنی بشم که دیوانه نیست، که خطرناک نیست، که چشماش... که چشماش برق نبوغ نداره و ذهنش جنون اسبی توی یک دشت رو. حالا شک ندارم که جای من در کنار زنان دیوانه و خطرناک است و من عاشق این جا.