پوستهی محکمی بستهام دورم و در عین حال شکنندهام. درونم مدام در مرز فروریختن است. مرز فروریختن خیلی جای بدی است. از خود فروریختن هم شاید بدتر باشد. آن به مو رسیدن و نبریدن اضطراب همیشگی بریده شدن را در خودش دارد. فکر کن ایستادهای لبهی یک کوه یخ. نگاهت را به بالا میآوری و روبرویت هیچ است. دریای سرد. با پایین میآوری و سرت گیج میرود که هر لحظه ممکن است بیفتی. پشت سرت هم کوه دارد ترک میخورد. صدای خرچخرچ باز شدن یخها از هم را میشنوی ولی نه کوه جدا میشود نه تو میافتی نه دریا تمام میشود. نگاه است که مدام میچرخد و گوش است که مدام تیز میشود و دل است که مدام میریزد.
قرصها دارند کار نمیکنند یا کار دیگری میکنند. میدانم همین چند ماه پیش شوری در خودم داشتم که معنای زندگی بود. میدانم دوباره میتوانم امید داشته باشم به کار و دوست داشتن و دوستی و خیلی چیزهای دیگر. اما الان ندارم وقتی ندارمش این «دانستن» به هیچ دردی نمیخورد. این دانستن شبیه سراب است. سراب دیدن روی کوه یخ چیز عجیبی است.
سردردم شدیدتر از این است که بیشتر بنویسم.