۱۴۰۰ اردیبهشت ۳, جمعه

تابولا راسا

لوح سفید. نیاز به پایان جهان دارم برای شروع دوباره. شنبه کافی نیست. دیروز الف از بین راه‌هایی که برای بهتر شدن حال من پیشنهاد می‌داد یکی‌اش را هم گفت: «ریست کردن زندگی». من دیروز می‌خواستم شنیده شوم و الف راه‌هایی که به ذهنش می‌رسید را گفت. همان‌کاری که من سال‌ها پیش با خود او کرده بودم. خاله صدیقه می‌گفت «منع نکن سرت میاد.» و من این روزها همان حالی را دارم که همین چند هفته‌ی پیش منعش می‌کردم، نخواستن برای بودن. به آینده که فکر می‌کنم هیچ چیزی نمی‌بینم و خالی‌ست. به یک سال بعد که فکر می‌کنم و این‌که از این خانه بروم خانه‌ای دیگر هیچ خانه‌ای به ذهنم نمی‌رسد که حالم را خوب کند. دلم نمی‌خواهد باشم و این جمله‌ای است که همین یک ماه پیش سرش زمین و زمان را به هم می‌دوختم تا گوینده را پشیمان کنم از گفتنش. خسته‌ام. این را دیروز به الف گفتم و گفت «حق داری.» من همین را می‌خواستم بشنوم. می‌خواهم یک نفر بنشیند روبه‌رویم و ساعت‌ها به من بگوید حق داری که خسته باشی. مثل تیشه‌ای که مدام و بی‌وقفه بخورد به یک سطح سنگی تا آخرش خراشش بدهد و آخرش حفره‌ای باز کند داخلش و این دیواره‌ی ضخیم دورم که حاضر نیست بپذیرد «حق دارد خسته باشد» بشکند.
پوسته‌ی محکمی بسته‌ام دورم و در عین حال شکننده‌ام. درونم مدام در مرز فروریختن است. مرز فروریختن خیلی جای بدی است. از خود فروریختن هم شاید بدتر باشد. آن به مو رسیدن و نبریدن اضطراب همیشگی بریده شدن را در خودش دارد. فکر کن ایستاده‌ای لبه‌ی یک کوه یخ. نگاهت را به بالا می‌آوری و روبرویت هیچ است. دریای سرد. با پایین می‌آوری و سرت گیج می‌رود که هر لحظه ممکن است بیفتی. پشت سرت هم کوه دارد ترک می‌خورد. صدای خرچ‌خرچ باز شدن یخ‌ها از هم را می‌شنوی ولی نه کوه جدا می‌شود نه تو می‌افتی نه دریا تمام می‌شود. نگاه است که مدام می‌چرخد و گوش است که مدام تیز می‌شود و دل است که مدام می‌ریزد.
 قرص‌ها دارند کار نمی‌کنند یا کار دیگری می‌کنند. می‌دانم همین چند ماه پیش شوری در خودم داشتم که معنای زندگی بود. می‌دانم دوباره می‌توانم امید داشته باشم به کار و دوست داشتن و دوستی و خیلی چیزهای دیگر. اما الان ندارم وقتی ندارمش این «دانستن» به هیچ دردی نمی‌خورد. این دانستن شبیه سراب است. سراب دیدن روی کوه یخ چیز عجیبی است.
سردردم شدیدتر از این است که بیشتر بنویسم.  

۱۴۰۰ فروردین ۳۰, دوشنبه

نوشتن یک تکه‌اش هم به نظرم زیادی است

من مانده‌ام و تنهایی و درد دیگرانی که از درد خودم به من نزدیک‌تر است.
این را از پست قبل برداشتم و گذاشتم اینجا که بگویم هنوز همانم. نشسته‌ام توی دفتر و سرم شاید بیشتر از همه‌ی این چند وقته پُر از مِه است. مه تمام توی سرم را گرفته. صبح با مامان دکتر بودیم. کُندی‌اش دوباره برگشته. یک ماهی می‌شود. شاید هم بیشتر. دکتر داشت هیچ‌کاری نمی‌کرد. داشت یک راه گران‌قیمت می‌گذاشت و روانه‌مان می‌کرد و آخر سر انگار برای یک مورد جزئی، یکی از داروهایش را زیاد کرد. همان دارویی که امید داشتم حالش را بهتر کند. هنوز هم دارم. اما بعدش چه؟ شش ماه بعد نکند دوباره بدنش عادت کند به دارو.
این‌ها را می‌نویسم که چی؟ نگرانی‌های توی سرم را روی صفحه می‌آورم که چه بشود؟ از آنجا که پاک نمی‌شوند، فقط تکثیر می‌شوند به اینجا هم. نه توی ذهنم و نه توی این جمله‌ها نگرانی جا نگرفته. این‌ها پوسته است. نگرانی یک جایی ته دلم است. یک جایی که دارد می‌جوشد و مِه می‌فرستد بالا توی سرم...
[خط‌ها منظم نمی‌شوند. دکمه‌شان از کار افتاده. آخرشان یکی درمیان می‌ماند روی هوا. این‌ها را می‌نویسم برسم ته خط ببینم چه کار می‌شود کرد برایش. ببینم در یک پارگراف جدید، در نوشتن از هیچ می‌توانم به نظم برسم یا نه. می‌بینم نه. بعد می‌روم از صفحه بیرون. برمی‌گردم. همه چیز را به هم می‌ریزم و از نو می‌چینم که درست شود. برمی‌گردم به ادامه‌ی نوشته.]
... یک جایی که دارد می‌جوشد و مِه می‌فرستد بالا توی سرم. فکر کنم نگرانی یک هسته‌ی فشرده دارد. واقعاً هسته. چیزی شبیه هسته‌ی هلو. سخت و زمخت و فشرده. چیزی شبیه غده. فکر کنم ترجیح می‌دهم همین باشد. چون غده را می‌شود برداشت. هسته را می‌شود دید. می‌شود انگشت گذاشت رویش. می‌شود نقطه‌اش را پیدا کرد. مِه اما دشمن بدتری است. هیچ جایی نیست، همه جا هست. از میانش می‌گذری و باز آن‌قدر غلیظ است که نفست را بند بیاورد. مه دشمن بدتری است و من توی سرم پر از مه است. آن‌قدر مه که نمی‌توانم بگردم دنبال هسته. نمی‌توانم چشمم را هیچ‌جایی نگه دارم. نمی‌توانم کار کنم. نمی‌توانم فکر کنم. نمی‌توانم حتی به این سؤال جواب بدهم که اگر هر کدام از این‌ها را می‌توانستم به چه دردی می‌خورد؟
اینجا دارد زیادی دردناک می‌شود. من توی خودم احساس درد نمی‌کنم. شاید بی‌حسم و شاید همه‌ی این دردها دارد تلنبار می‌شود جایی که روزی بترکد. از تصور این‌که روزی من هم می‌توانم بترکم تعجب می‌کنم. حس می‌کنم این هسته تا ابد جا دارد برای متراکم‌تر شدن. و بعد نه با یک انفجار، که با یک ترک ریز کار من را تمام می‌کند. ولی من دوست داشتم آخرش هیاهوی بیشتری داشته باشد. پایان قهرمانانه‌تری از «از پا درآمدن». 

۱۴۰۰ فروردین ۲۲, یکشنبه

بسامدهای غم

 فردا می‌شود سی روز. ولی واقعیتش این است که سقوط از قبل از این‌ها شروع شده بود. خسته‌ام. خسته‌تر از آن که بخواهم بنویسم حتی. می‌گذارم انگشت‌هایم خودشان هر چیزی که می‌خواهند روی صفحه بیاورند. خودشان سرخود بنویسند و من فکر نکنم. من رها کنم. نیاز دارم بروم جایی دور. جایی شبیه روستا. جایی که از بین پرچین‌هایش بتوانم حیوان ببینم و در جاده‌های خالی‌اش بتوانم قدم بزنم. شاید باید بروم. شاید باید کلاً بروم. شاید اینجا را باید ترک کنم. من همیشه می‌خواستم بمانم. یا حداقل می‌خواستم آن آدمی باشم که می‌خواهد بماند. حالا اما شک دارم به این خواستن. به ماندن. چشم‌هایم سنگین می‌شود. کلمه‌ها سریع می‌آیند ولی برایم بی‌معنی‌اند. زیر این کلمه‌ها آدمی که دیگر نیست دارد می‌خواند «به قلب من دست نزن، بیماری سرد داره.» و من گذاشته‌امش روی تکرار. قفل شده‌ام رویش و می‌گذارم پرتم کند به آن موقع‌هایی که ا. را شیفته‌وار می‌خواستم و بعد پرت می‌شوم به و. که دوست صمیمی خواننده بود و حالا لندن است و پرت می‌شوم به ز که گیر کرده است توی گوزن. 

گوزن وصل می‌شود برای من به همان ا. حیوان مورد علاقه‌اش بود. بعید می‌دانم آلبوم را گوش داده باشد یا دوست داشته باشد اما چه می‌دانم (به قول خودش)، شاید هم داده و دارد. دور شده‌ایم. دور شده‌ام از همه چیز و همه کس. همه‌گیری هم بدترش کرده است. آن چسب‌زخم‌ها و آن تکه‌برف‌هایی که سرم را می‌کردم زیرشان دیگر در همه‌گیری در دسترس نیستند. من مانده‌ام و تنهایی و درد دیگرانی که از درد خودم به من نزدیک‌تر است. 

بیخود شروع کردم به نوشتن. در این حال، در این چشم‌های سنگین ساعت ۲ ظهر، چیزی از نوشتن بیرون نمی‌آید.