۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۵, جمعه
روزها را بنویسم شاید خوابم کم شود.
›
داشتم فکر میکردم شاید باید بیشتر روزانهنگاری کنم. شاید باید توی نوشتنهام از این ذهنی نویسی در بیام و اتفاقات واقعی رو بنویسم تا توی ز...
۱۳۹۴ فروردین ۲۲, شنبه
دنبالش میگشتند ولی او رفته بود
›
«او به خود نیاز داشت تا از خود جدا شود. او برای کشتن خود، نخست باید خود میشد، بی هیچ دیگری. و این آغاز داستان بود. رهایشان کرد. در زنده ب...
۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه
اندر حکایت زنان دیوانه و خطرناک
›
اولین باری که دیدمش بهش گفتم خطرناکی. نفهمید منظورم رو. بقیه کسایی که اونجا بودن هم نفهمیدن. خطرناک بود. اونقدر خطرناک که نمیتونستم چشم ا...
۱۳۹۴ فروردین ۱۰, دوشنبه
این شرمِ شرمآور، آن وجد واقعی
›
خیلی وقتها توی موزه حوصلهام سر میرود. نمیخواهم همه تابلوهای خطاطی را نگاه کنم. بعضیها را دوست ندارم. بعضی نقاشیها را اول توض...
۱۳۹۳ اسفند ۱۷, یکشنبه
خواب آلوده
›
همه چیز برای خودش پیش میرود. با نبودنش کنار آمدم. گذاشتمش کنار. حالا تنها گاهی شهر یادم میاندازد که چیزی درونم کشتهام و گهگاهی موسیقی. ف...
۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه
کاش میشد انگشت را گذاشت روی یک لحظههایی نگهشان داشت.
›
چند روز پیش یکی از آن لحظههای خوبی بود که توی زندگی فکر میکنی درست است. نه که لحظه درست باشد، آن فکری که داری میکنی برایت درست است. حسش...
۱۳۹۳ دی ۱, دوشنبه
You will live by love or you will live by law.
›
میخواستم ننویسم. میخواستم آنقدر نباشم تا بیایی سراغم. ولی امروز صبح توی تاکسی همه چیز ناگهان واضح شد. همه چیز افتاد سر جایش. ناگهان ف...
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب