میخواستم ننویسم. میخواستم آنقدر نباشم تا بیایی سراغم. ولی امروز صبح توی تاکسی همه چیز ناگهان واضح شد. همه چیز افتاد سر جایش. ناگهان فهمیدم باختن کجا است و شکست خوردن کجا. بازی را باختی. نه چون شکست خوردی، چون شکستت را پذیرفتی. تو پذیرفتی. آن مسیر آشنا را پذیرفتی. آن مسیری که صاف میرسد به همه آنچه ذهنت میخواهد. انتخابت را عوض کردی به آن خطهای صافی که هیچ وقت روی هیچ درختی نبودهاند. آن خطهای خط کشی شده. دیگر آن پیچش غیرمحتمل برگ کاج را باور نداشتی. دیگر به سبز ماندن درختان همیشه سبز باور نداشتی. اگرهای کوچک، بزرگ شدند توی دلت. با سکوت نگفتههایت، با ترسهای گفتن، با راندنشان پس ذهنت، اگرها قوی شدند. شدنیها برایت چیزهایی نشدنی شدند، یا نشدنیتر. خستگیها برایت واقعی شدند، یا واقعیتر.
در همین موقعها است که آن چیزی که قبلا آتش زندگی بوده، حالا دیگر کافی نیست. فهمیدنش نمیدانم راحتم کرد یا ناراحت. نمیشود گفت حق نمیدهم. حتی نمیتوانم بگویم خودم یک روزی نخواهم باخت.آدم بعد از یک شکستهایی میخواهد ببازد. خسته میشود از شکست پشت شکست. خسته میشود از دور بودن آن لکه نور کوچکی که فقط گاهی میتابد. خسته میشود از جنگیدن برای نامحتملها، برای آتش توی زمستان. بالاخره هر کداممان باید یک روز باور کنیم که «آدم»یم.
پ.ن: خودم را میبندم به تخت، به اینجا، که اینها را توی فیسبوک نگویم. که اینها را به گوشش نرسانم. باید روی انتخابم بایستم.