۱۴۰۰ خرداد ۲۸, جمعه

می‌دانم پشیمان خواهم شد

 باباجون پدربزرگم بود. پدر مادرم. باباجون که حالش بد شده بود، آن چند سالی که رو به سرازیری بود و می‌دانستیم چیزی شروع شده که جلوی پایانش را نمی‌شود گرفت، هنوز تنها زندگی می‌کرد. من دانشجو بودم. سال‌های اول دانشگاه. خانه‌اش امیرآباد بود. به نسبت نزدیک دانشگاه. من اما کم سر می‌زدم. گاهی سر می‌زدم و صدایش را ضبط می‌کردم. صدایش را ضبط می‌کردم چون می‌دانستم که بزودی از دستش خواهم داد. اما این دانستن تأثیری در بیشتر سر زدنم نداشت. عذاب‌وجدان را حس نمی‌کردم، اما فکر می‌کردم باید داشته باشم. این بی‌حسی لعنتی که هنوز و همیشه هست، آن‌موقع هم بود و می‌گفت او را از دست می‌دهی و بعد به این آینده‌ی حتمی نگاه می‌کرد و هیچ احساسی از «از دست دادن» بهش دست نمی‌داد. احساس می‌کرد که حق با همین «سختم است به او سر بزنم» و «وقتی می‌روم پیشش حوصله‌ام سر می‌رود» است.
مامان و بابا سن‌شان رسیده به آنجایی که نمی‌توانم به مرگشان فکر نکنم. بیماری مامان هم این فکر را پرررنگ‌تر کرده. قلب بابا هم. هر بار می‌آیم اینجا و می‌نشینم پشت این میز و ادای کار کردن در می‌آوردم، هر بار که وقتم را با کیفیت با آن‌ها نمی‌گذرانم احساس می‌کنم روزی می‌رسد که پشیمان شوم. که حسرت این لحظه‌ها را بخورم. الان هم بغض کرده‌ام که این‌ها را می‌نویسم. اما واقعیتش این است که این بغض باعث نمی‌شود بلند شوم و بروم بنشینم کنارشان، بگویم بیایید با هم حرف بزنیم. من بلد نیستم. با دوستانم بلد نیستم و با خانواده‌ام بلد نیستم. تنها با معشوق بلدم. آن هم به زمان. 
الف از این می‌گفت که بعد از مرگ پدرش حسرتش این بود که همه‌ی دغدغه‌اش رسیدگی‌های پزشکی بوده به جای پرداختن به رابطه‌ای که می‌توانست با او داشته باشد. می‌فهممش. سرم را می‌آورم بالا و مامان را نگاه می‌کنم که نشسته کنار پنجره، سرش توی گوشی‌اش است. با خودم فکر می‌کنم چطور می‌توانم به آن رابطه برسم؟‌ چطور می‌توانم بعد از سی و پنج سال با مادرم رابطه‌ای درست کنم که حداقل از نوجوانی به بعد نبوده. چطور می‌توانم این دیواری را که دورم کشیده‌ام برای آن‌ها خراب کنم؟ نمی‌دانم. راهم برای فرار از جواب فکر کردن به آینده‌ای است که در آن پشیمانم و حسرت این لحظه‌ها را می‌خورم. عذاب دادن خودم را از همین حالا شروع می‌کنم به جای آن آینده. 
از خودم بدم می‌آید که این‌جور منفعل و ضعیف می‌شوم. توی ذهنم ــ احتمالاً مثل همه ــ دوست دارم قوی و مصمم باشم. دوست دارم کسی باشم که تصمیم می‌گیرد و آن تصمیم را محکم و کامل در زندگی‌اش اجرا می‌کند. اما نیستم. در واقعیت نیستم. در واقعیت موجود نحیفی هستم که می‌خزد در ذهنش و ترسیده آنجا در خودش فرو می‌رود. بدم می‌آید از این موجود که منم. هر بار در این لحظه‌ها تصمیم آنی می‌گیرم که «از این لحظه» دیگر قوی می‌شوم. دیگر می‌شوم همان که دلم می‌خواهد باشم. اما نمی‌شوم. هر بار برمی‌گردم به همین منِ نفرت‌انگیز. خوب بلدم به دیگران بگویم هر تغییری باید قدم به قدم باشد ولی به خودم که می‌رسد انتظارم چیز دیگری است. من دیگران نیستم. 
اگر جهان سیر عادی‌اش را طی کند پدر و مادرم زودتر از من می‌میرند. این گریه‌ام را در می‌آورد. یا حداقل بغضم را. بعد صدایی توی سرم می‌گوید جهان همین است. صدایی توی سرم می‌گوید غمت منطقی نیست. همین است. تو همینی. همین‌قدر بی‌احساس و بی‌قدرت. از این صدای توی سرم بدم می‌آید؟ نمی‌دانم.
این نوشته را نمی‌دانم باید چطور تمامش کنم. اعترافی است که از نوشتنش بیزارم. اعترافی است که فقط با بی‌احساسی می‌شد نوشتش. اینجا تمامش می‌کنم که دوباره برگردم و ویرایشش کنم. می‌خواهم بروم پیششان بنشینم.