دوباره نشستهام در خانهی والدین؛ پشت میز ناهارخوری جدیدی که خیلی شبیه میز ناهارخوری قدیمی است. مامان مریض است. آمدهام یک هفته مراقب باشم که داروهایش را به موقع بخورد و سیگارش را کم کند. یک صدایی توی سرم میگوید آمدهام ادای پسر خوب خانواده را دربیاورم اما خودم میدانم که نیستم. به اینجای نوشته که میرسم صحبتهای سیاسی مامان و بابا شروع میشود و من هدفون را میگذارم توی گوشم و صدای آهنگ را میبرم بالا تا حرص نخورم، بحث نکنم و سر قولی که شش ماه پیش به خودم دادم بمانم: بگذرم.
برای همینها است که میگویم پسر خوب خانواده نیستم. من مخالف عظیم بیشتر نظرات، ناظم سختگیر اکثر رفتارها و بدعنقترین راهنمای تکنولوژیک خانوادهام. بیحوصله و بدرفتار و تند؛ آنقدر تند که بعدش همیشه از خودم بدم میآید. قولی که گفتم هم همین بود. شش ماه پیش قول دادم بشنوم و ببینم و بگذرم؛ مثل همهی قولهایم البته برای خودم استثنا هم میگذارم. استثنای این قولم سر سلامتی است. نمیگذرم و میگویم و فقط سعی میکنم مهربانتر باشم؛ ولی باز هم برایم سخت است، از دستم در میرود. امروز که قرصها را مرتب میکردم بیخود تشر زدم «چه فرقی میکند کدام به کدام است، شما باید ظهر این سه تا را بخورید و شب این شش تا را، میخواهید بدانید کدام به کدام است که چی؟». خودم خوب میدانستم که چی. من بچهی همین مادرم. میخواهد همه چیز را بداند و بفهمد دارد چه میخورد. قرار است چیزی که میخورد چه کار کند. اصلاً اینجوری بهتر یادش میماند. ولی من حالا ناظمم و نظم من (برای او) چیز دیگری میگوید. هر چقدر هم که توی این شش ماهه تلاش کرده باشم مهربان باشم و پسر خوب، واقعیتم یک جاهایی میزند بیرون.
شش ماه پیش بود؟ نمیدانم. زمان برایم دقیق نیست. هیچوقت نبوده و حالا که انگار این ماههای گذشته در خلاء گذشتهاند و هنوز انگار اسفند ۹۹ است (یا آبانش؟ کجا ماندم؟) زمان از همیشهاش هم برایم نادقیقتر است. نمیدانم شش ماه پیش بود یا یک سال پیش که به خودم این قول را دادم و با خودم این قرار را گذاشتم. اما میدانم کمکم دارم این رابطهی مبهمم با زمان را میپذیرم. رابطهای که تویش من شیفته و درگیر و اسیر زمانم و با اینحال انگار همیشه چیزی است دور از من و برای دیگری. انگار بر من نمیگذرد. بر کسی گذشته که من نیستم و من فقط میتوانم بعد از گذرش به آنچه دیگر نیست نگاه کنم. شاید برای همین است که همیشه کمی عقبم. همیشه سنم را عقبتر حس میکنم از چیزی که واقعاً هست. الان به طرز عجیبی توی سرم و توی واقعیت هر دو سی و سه سالهام البته در واقعیت سی و سه دارد تمام میشود و در ذهنم حالا حالاها قرار است بماند. فکر کنم عددش را دوست دارم و برای همین اینجوری است. وگرنه همیشه سه چهار سالی از واقعیت عقبم. سی ساله که بودم، ۲۷ سالم بود. بیست و هفتسالگی حس میکردم ۲۳ سالم است. ۲۱ سالگی هم هجده ساله بودم (شاید چون اولینبار بود که کسی را میبوسیدم و آن رابطه عین هجدهسالگی بود). در هر حال میدانم دو ماه دیگر که برسم به سی و چهار هنوز ۳۳ سالهام، چون عددش را دوست دارم. دل نمیکنم و میمانم روی همین چیزی که دوستش دارم. مثل خیلی چیزهای دیگری که گذشتهاند و من هنوز در آنها ماندهام چون دوستشان دارم. مثل همین میز ناهارخوری که مدام یادم میرود دیگر آن میز بچگیها نیست.
یک بار چند سال پیش سیلی سختی خوردم: «واقعیت بچگیهایت خیلی بهتر از این واقعیتی که حالا ازش فرار میکنی نبوده است. تو نمیفهمیدی و حالا هم بخشهای ناخوشش را فراموش کردهای.» این را آدمی که دوستش داشتم گفت. سیلی سخت ولی لازمی بود. قداستزدایی از آن کودکی آرمانی که همیشه میخواهم به آن برگردم کار درستی بود. ولی حالا که چند سالی از آن سیلی گذشته میبینم خیلی تأثیری نداشته. من هنوز دلم میخواهد برگردم. من هنوز گیرم و اسیر. میخواهم برگردم، شاید نه به واقعیتِ آن زمان ولی دقیقاً به همان حسی که از آن باقی مانده. باقی مانده؟ یا من خودم ساختهامش؟ دوباره مینویسم: دلم میخواهد برگردم به گذشتهای که واقعی نیست و من توی ذهنم ساختهام. میخواهم برگردم به جایی که هرگز نبودهام.
وقتی سندی نیست از چیزی که گذشته دیگر نمیشود تشخیص داد کدامش ساختهی من است و کدامش واقعیت تاریخی. شاید برای همین خواندن این نوشتههای پنج تا سه سال پیش (که چون تاریخ دارند میتوانم دقیق بگویم مال کی بودهاند) از آن سیلی برایم مفیدتر بود. مفیدتر و ترسناکتر البته، چون دیدم در هنوز روی همان پاشنه میچرخد، من هنوز همان اشتباهات و نگرانیها را دارم، خیلی چیزها آنقدرها هم که فکر میکردم عوض نشدهاند و من آنقدرها که فکر میکردم بزرگ نشدهام. اینها شاید مثل آن سیلی در یک لحظه از جا نپراندم ولی در نهایت نتیجهشان شبیه هم است. اینیکی شاید از یک جایی سطحیتر و در عین حال کاربردیتر عمل میکند.
نمیدانم جرئت نوشتن دوباره را دارم یا نه. جرئت ثبت کردن خودم در این روزها و جرئت گرفتن «گذشتهی ساختگی» را از سی سالگیهایم.
پ.ن: وقتی از اول نوشتهها شروع کردم و تا آخر خواندم، بیشتر از همه به تکراریها فکر میکردم، به همان پاشنهی تکراری که گفتم. اما حالا که بیست و چهار ساعت گذشته تفاوتها بیشتر دارند به چشمم میآیند. چیزهایی از آن موقع خودم یادم میآید که ننوشته بودمشان ولی میدانم واقعیت داشتند و میدانم چقدر بزرگ بودند. چیزهایی که حالا عوض شدهاند یا جور دیگری به نظر میرسند. بزرگترینش و عجیبترینش این است: آن موقع فکر میکردم هرگز دوباره عاشق نمیشوم، حالا دوباره عاشقم.
برای سه سال و هفت ماه و بیست و هشت روز وقفه همین ما را بس.