۱۳۹۵ مرداد ۳, یکشنبه

تسلیم شده‌ام

۱. چند روزی است آدم‌هایی می‌بینم بسیار شبیه او. دیروز توی کافه‌ای منتظر بودم یک قرار کاری شروع شود و دختری آمد تو که انگار خودش بود. شاید صورت‌شان خیلی شباهتی نداشت ولی بدن و حالت و نشستن و راه رفتن و موها خودش بود. پشت به من نشست و من برای چندمین بار در آن چند روز یکه خوردم که مگر فکر نمی‌کردم درونم تمام شده؟ کم‌کم دارم می‌پذیرم که هرگز تمام نمی‌شود. باید با بودنش درونم کنار بیایم. او هم شده است بخشی از وجود من که حضور یا فقدان بیرونی‌اش بر حضور درونِ من‌اش تاثیری ندارد.

۲. تسلیم شده‌ام. تسلیم زیبایی زن. شاید زیبایی نباشد کلمه‌اش، شاید جذابیت. شاید رمز. شاید سحر. نمی‌دانم. می‌دانم که تسلیم شده‌ام. در خیابان تسلیم چشم‌هایشان می‌شوم. تسلیم راه رفتن‌شان. تسلیم آرزوی آغوش‌شان. تسلیم لبخندی که به فکر گذشته از سرشان می‌زنند. بدترینش آن جا است که دارم نزدیک می‌شوم به تسلیم شدن در برابر خواستن آن‌هایی که گذر کرده بودم و گذرانده بودم از خودم. کلمه‌اش را پیدا کردم: تسلیم کشف کردن‌شان‌ام و انگار همیشه چیزی برای کشف کردن دارند،  تا پیش از دست زدن به اکتشاف حداقل.

۱۳۹۵ خرداد ۲۲, شنبه

از صداقت

عاشق بازی‌کردن بودم. می‌گویم بازی کردن ولی صادقانه‌ترش احتمالا بازی دادن است. انتخاب واژه و نگاه و مکث ثانیه‌ها برای رسیدن به آنچه خودم می‌خواهم. بازی را خوب بلد بودم. کم نبود زمان‌هایی که فقط پیش می‌رفتم تا ببینم به آن‌چه می‌خواهم می‌رسم یا نه. می‌رسیدم. آن بار ولی گفتم: «با تو بازی نمی‌کنم.»
نمی‌دانم چرا. احتمالا تلاشی بود برای جذاب به نظر رسیدن. برای جلب توجه. برای دل بردن. یعنی خودش یک بازی. ولی سر حرفم ماندم. بازی نکردم. صادق شدم و صادق بودم و او هم صادق بود. فکر کنم همین شد که عاشق هم شدیم. از خلال کلمات.
خودمان هم فهمیده بودیم که صداقت تبدیلش کرده به چیزی عجیب. تکیه‌ام بود. دوست داشتم تکیه‌اش باشم. مثل همه‌ی زوج‌های دیگر توی‌ـ‌خود‌ـ‌ریختنی‌های خودمان را هم داشتیم. دلخوری‌ها و ناراحتی‌ها و چیزهایی که نگه می‌داشتیم فقط برای خودمان. شاید همان‌ها بود که آخر سر کارمان را ساخت. شاید هم نه.
چقدر صادق بودیم؟ نمی‌دانم. فکر می‌کردم صادقم. یک فرض دیگر هم هست. این که نادانسته بازی‌ای را شروع کرده بودم که تویش برای رسیدن به هدف باید صادق می‌بودم. اگر این چنین بوده صداقتم حقیقت داشته یا نقشی بوده مثل بقیه‌ی نقش‌ها؟ مثل همه‌ی آن مکث‌ها و واژه‌ها و نگاه‌ها؟ نمی‌دانم.
هبوط. اولین بار این کلمه را در یک مجله‌ی سینمایی دیدم. نام یک فیلم بود. معنی‌اش را نمی‌دانستم. حالا برای تعریف خودم استفاده‌اش می‌کنم. من یک جایی قرار گرفته‌ام بین هبوط و سقوط. معلق‌تر از آنم که حرکتم سقوط باشد و گندم‌نخورده‌تر از آن که هبوط. یک جایی بین این دو شناورم. کسی که می‌خواست خدا باشد و برای همین نه گندم چشید و نه آتش دزدید ولی باز هم بیرون افتاد. احتمالا به فراموشی.
دوست دارم دوباره صادق باشم اما نمی‌توانم. حتی با او هم دیگر نمی‌توانم بی‌پرده صادق باشم. جهان بین‌مان پرده‌ای کشید که مخملش سنگین‌تر از قدرت حالای دستان من است. شاید اگر کنارم بود، شاید اگر دور نمی‌شدیم، شاید اگر مطمئن بودم که او هم صادق است و بوده. اطمینان که برود انگار همه‌چیز رفته است. من اطمینانم را به او‌ ـ دلم نمی‌خواهد این جمله را تمام کنم.
دوست دارم دوباره صادق باشم و دیگری پاسخ‌گوی این دوست داشتن من نیست. باورم به دیگری‌ها، به تحمل صداقت، به پذیرش منِ صادق، ترک خورده. تقصیر دیگری‌ها نیست. دلیلش این است که من حتی می‌ترسم با خودم هم صادق باشم؛ که نکند نتوانم بپذیرمم. که نکند صداقت نشانم دهد که نه چیزی هستم که می‌خواهم و نه چیزی بوده‌ام که فکر می‌کنم. مدت‌ها است بهانه می‌آوردم که وقت ندارم وگرنه باید بنشینم و چند ساعتی به خودم فکر کنم. بنشینم و خودم را بسنجم و زندگی‌ام را دوباره بگیرم دستم. ولی وقت نداشتن بهانه است. اصلا همین که کاری می‌کنم که در زندگی‌ام وقت نداشته‌ام هم بهانه است. این را تقریبا مطمئنم. چیزی که مطمئن نیستم دلیلش است. نمی‌دانم از ترس است، از نادانی است، از ناتوانی است، یا خیلی ساده‌تر از این‌ها از بی‌حوصلگی و تنبلی. به هر حال دارم روزانه جلو می‌روم و زندگی‌ام را احتمالا تباه می‌کنم و باز هنوز آن‌قدر حضور پررنگ دارم که فکر کنم خبری است. اگر اطرافم پرتر بود از آدم‌هایی که یادم می‌آوردند چقدر کاهل و منفعلم شاید تاثیری داشت.
ته ندارد. ادامه بخواهم بدهم تا ابد این سنگ را باید بنویسم و احتمالا تکراری می‌شوم و من از تصویر ناخوشایندم در ذهن دیگری بیش از هر چیز دیگر فراری‌ام.

۱۳۹۵ خرداد ۱۰, دوشنبه

کاش شانه بودم

دوست بودن را کم آورده‌ام در این لحظه. بجا آوردن همه‌ی احساسات و کارهای دوستی را. الان که «س» احتمالا در موقعیتی است که به حضور ملموس یک دوست احتیاج دارد من خودخواهانه به این فکر می‌کنم که چقدر آن حضور ملموس بودن را کم دارم. شاید هم خودخواهانه نیست. نمی‌دانم. این را می‌دانم که دلم می‌خواست دوستی‌ام را به کسی (که دوست می‌دانمش) ابراز کنم. مثل وقتی می‌خواهی ابراز عشق کنی و دستت به معشوق نمی‌رسد اینجا هم وقتی می‌خواهی "باشی" و بودنت محدود به حروف مجازی است حاصلش می‌شود بی‌قراری. حاصلش احساسِ داشتنِ حرفی برای گفتن، آغوشی برای دادن و نگاهی برای بخشیدن، ولی نتوانستن است ونتوانستن... نتوانستن عذاب است.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

گوش اندامی است جنسی

می‌گویند مسیر عاشقی از گوش است. اینجا من گوش را می‌گیرم دروازه‌ی ورود سخن و آوا. این روزها شنیدن‌هایمان خیلی کمتر شده و آدم‌ها را بیشتر می‌خوانیم و گوش و چشم یکی شده از این نظر. این چنین گوش هر کس برایش اندامی جنسی است. البته گوش دیگری هم برای خودش جذابیتی دارد. کنار موهای کوتاه و چشمان سیاه و صورت استخوانی، بیرون زدن گوش از زیر شال و مقنعه هم از آن چیزهایی است که میزان جذابیت را مشدد می‌کند. متاسفانه ولی این چند وقت فقط گوش‌های دیگران گاهی نظرم را جلب کرده‌اند و گوش‌های خودم کم‌کم دارند خشک می‌شوند می‌افتند زمین. شاید در یک سال گذشته یک بار شد که با دوستی بیرون رفتم و از شنیدنش گوشم جنبید. حرف کم نمی‌آوردیم و یادم می‌انداخت که آخرین عشق چقدرش به همین شنیدن و گوش دادن اتفاق افتاده. این آدم‌ها ولی متاسفانه کم‌اند. آن‌هایی که می‌نویسند و از راه چشم وارد شده‌اند جزو دسته‌ی پست قبلی هستند و جرئت نزدیک شدن ندارم و دیگرانی که به طریقی نزدیک شده‌ایم و راه به معاشرت حضوری کشیده کم می‌گویند یا اشتراک‌مان توی گفته‌ها و چیزی که می‌خواهیم از هم بشنویم کم است. 
خلاصه که بد دردی است این که بدانی چه محشری می‌تواند برپا شود و بمانی سر دوراهی که تا محشر صبر کنی یا به اندام‌های دیگر دل خوش کنی و به کمتر رضایت دهی.
از من به شما نصیحت که درونیاتتان را بریزید بیرون. حیف است زیر حجاب قایمشان کرده‌اید. 

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

پیشنهادی که مطرح نمی‎شود

وقتی می‌گویم توی دبیرستان هیچ‌وقت به دختری شماره که هیچ، حتی پیشنهادی هم ندادم یک عده باورشان نمی‌شود. شروع اولین رابطه‌ام هم همین‌طور بی‌کلام و بی‌مرز بود و مثل لغزشی از یک وضعیت به وضعیتی دیگر اتفاق افتاد. وقتی هم دوست‌دخترم نیازش به شنیدن خواستم به رابطه و داشتن نقطه‌ای محکم در شروع رابطه را جسته‌گریخته به من منتقل کرد، نهایت تلاشم رسید به نقطه‌ای که توی پرایدش، توی بغلم، زیر رگبار تابستانی، بهش گفتم: «می‌دانی، نه؟»

الان وضع بهتر نشده. اگر هم توی این چند سال و رابطه‌های بعدش پیشنهادی واقعا داده باشم، بعد از آن بوده که مطمئن بودم قبلا جوابش را شنیده‌ام (حتی اگر جوابش نه بوده باشد). تعداد رابطه‌هایی که با بوسه‌ی ناگهانی شروع کرده‌‎ام از تعداد کل پیشنهادهای عمرم بیشتر است و هنوز هم در بر همان لولا می‌چرخد. فرقی نمی‌کند از طرف مقابلم چه چیزی بخواهم (بدنش یا روحش یا زمانش یا خنده‌اش یا صدایش) به مرحله‌ی اعلام درخواست که می‌رسد زبانم سنگ می‌شود.
فکر نمی‌کنم ترسم از نه شنیدن باشد. حداقل همه‌ی ترسم این نیست. شاید ترسم از نشان دادن این باشد که من، این موجودی که می‌شناسند، چیزی می‌خواهد که تنها دست آن‌ها است. چیزی که دیگری، که او، باید به من بدهد و غیر از آن هیچ راهی برای بدست آوردنش ندارم. خواستنم انگار نوعی ضعف باشد. انگار تاکیدی باشد بر یک جای خالی درون خودم. احساس می‌کنم با لو دادن این‌ها ضعیف جلوه می‌کنم. حسم منطق ندارد. مهم نیست که همه‌ی آدم‌های دیگر این کار را بکنند و من این فکر را راجع به هیچ‌کدامشان نمی‌کنم. حتی مهم نیست که شور و عشق و خواستن در نظرم مهم‌ترین بخش آدم بودن است، وقتی به خودم می‌رسد بیماری‌هایم بی‌منطق می‌شوند و مانع‌های جلویم زیادی قوی.

پ.ن: شاید هم پیشنهاد ندادن برای این است که آن‌هایی که به حد پیشنهاد می‌رسند را نمی‌خواهم از دست بدهم (تصورشان را، خواستن‌شان را، خودشان را) و برای همین نگهش می‌دارم توی خودم.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

تنانگی

با «س» حرف زدم چند وقت پیش. اولین حرف‎های جدی بعد از چند سال. جدا از این‌که چقدر دلم برای یکی که بشود با او حرف زد تنگ شده بود، بحث‌مان رفت سمت گفتن از تنانگی. از پنهان‌کاری‌های معمول در نوشتن‌های عمومی وقتی بحث به بدن می‌رسد. اولین آشنایی من با او اصلا همین بود. متنی کاملا تن محور که یک اسم زیرش خورده بود و آن اسم بعدا واقعیتی پیدا کرد به شکل «س». 
از تن گفتن سخت است چون عادت نداریم. همه هر روزه درگیرش هستیم. به‌طور خاص درگیر بعد جنسی‌اش. از خودارضایی و جذب جنسی به یک نفر توی خیابان گرفته تا برخوردهای لحظه‌ای با کراش‌های پنهان و آشکارمان تا سکس و بوسه و نگرانی‌هایمان از توانایی و ظاهرمان از همین حیث. 
سعی می‌کنم اینجا بیشتر بگویم. «س» می‌گفت محافظه‌کارتر شده و دارد هی کمتر بروز می‌دهد و کمتر اسم می‌نویسد. من توی ذهنم می‌خواهم جبران کنم و همین شد که اینجا اسمم را اضافه کردم. اینجا از تنم و رابطه‌اش با خود و دیگران می‌نویسم. 
کیوان هستم. عمیق‌ترین لذت‌هایم در بوسه بوده و آغوش. در کشف تن دیگری همراه با ذهنش.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

بی‌بهانه نیست راستش

صبح توی مسیر با خودم فکر کردم دلم برای کشف کردن تنگ شده، برای داشتن آدمی که کشفش شورانگیز باشد و اشتیاق بیاندازد توی دلت. شب به این فکر کردم که بی‌بهانه نوشتن‌هایم کم شده.
آن وسط‌ها برای سه نفر دیگر سخنرانی کردم که دست بکشیم از این بی‌لذتی در کار. فرمان دادم لذت ببریم و هنوز خودم سر خم نکرده‌ام زیر این فرمان.
نوشتن برایم لذت است؛ همین می‌شود که دور می‌افتم ازش. چون جدی که می‌شود مرزی ظاهر می‌شود بین لذت و دقت، بین ازخودنوشتن و نوشتن با تشدید. مرزی خیالی که نه فقط در نوشتن، که در همه‌ی زندگی می‌کشم و لذت را حرام می‌کند بر من.
فرمان می‌دهم مرز برداشته شود. دلقکی توی سرم می‌خندد. تو این را می‌خوانی و نمی‌دانی که نوشتمش تا آخرین نوشته آن روزنگاری مسخره نباشد اول صفحه.