۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۵, جمعه

روزها را بنویسم شاید خوابم کم شود.

داشتم فکر میکردم شاید باید بیشتر روزانه‌نگاری کنم. شاید باید توی نوشتن‌هام از این ذهنی‌ نویسی در بیام و اتفاقات واقعی رو بنویسم تا توی زندگی هم انقدر خواب برام جذابتر از بیداری نباشه. انقدر نخوابم.
دیشب ساعت کوک کردم 7 صبح. با خودم گفتم اگه نتونستم از تخت بیام بیرون دیگه امیدی بهم نیست. نتونستم. ساعت 1 به زور خودم رو از چرخه خواب و بیداری کشیدم بیرون که با خواهرم برم پیش مامان اینا. اول هدفونم که دیروز صبح جا مونده بود رو از جایی گرفتیم. بعد برگشتیم خونه که دریل رو که همین امروز جا گذاشته بودم بردارم.
توی ماشین با خودم فکر میکردم چرا حرفی برای گفتن ندارم. دلم میخواست حرف بزنیم با هم ولی حرف مشترک چندانی نداشتیم. من بیشتر سر بحثها حرف دارم. سر دعواها و نظریه پردازی‌ها. مسخره‌ام. رانندگی‌اش خیلی بهتر شده. باید روحیه بگیره فقط. رسیدیم کرج ساعت شده بود 3. ناهار خوردیم. بابا بی‌حوصله به نظر می‌رسید. آزمایش داده توی ادرارش خون بوده. باید دوباره آزمایش بده. نمیدونم مال این بود یا چیز دیگه. می‌گفت همه‌اش خوابم. می‌خواستم بگم من هم. نگفتم. می‌خواستم بگم مال بهاره. یادم نمیاد گفتم یا نه. رفت خوابید. منم رفتم خوابیدم. دراز کشیدم ولی خوابم نمیبرد. اینجور موقع‌هایی که میرم برای خوابیدن معمولا خوابم نمیبره. بیدار بودم که یکی اومد توی اتاق. وقتی اومد توی اتاق با خودم فکر کردم وقتی بلند شدم و گفتن خوابیدی، میگم نه. همه مدت بیدار بودم. مثلا اون موقعی که اومدین تو اتاق. بعد دو نفر اومدن توی اتاق و من به خودم اومدم. خواهرم گفت ساعت شده پنج. باورم نمیشد. خوابیده بودم؟ گفتم صبر کن برم دوش بگیرم. گفت زود بیا. گفتم باشه. زود اومدم. تعجب کرد. خواستم بگم وقتی بخوام کارام رو سریع انجام میدم. نگفتم. مامان رو بغل کردم. فشار دادم. بابا رو بغل کردم. گفت زنگ بزن. باید بیشتر بهش زنگ بزنم. رفتیم توی آسانسور. آسانسور بوی انباری خونه بچگی‌ها رو میداد. خواهرم هم فهمید. برای من اون انباری بوی سوسک می‌داد. برگشتیم. رفتیم خونه خواهرم تا آماده شه بریم کافه‌ای که یکی از دوستاش توش قرار بود اجرای موسیقی داشته باشه. پرسپولیس برده بود. رفتیم. گوش دادم. لذت بردم. دخترهای زیبا رو نگاه کردم و با خودم فکر کردم هیچ کدومشون رو میتونم تصور کنم که عاشقشون باشم؟ نمیتونستم. بعد با خودم گفتم وقتی عاشق یکی بشی دیگه مثل الان نگاهش نمیکنی.
صدای زن که میخوند، دست زن که به روسری‌ اش میرفت. لبخند زن که به دوستاش میزد. زن که اینجا فقط خواننده بود و جذابیتش در همین خلاصه میشد. زنی که همیشه جذابه اینجا فقط برای صداش جذاب بود و این خودش خیلی جالب بود.
تموم شد. اومدیم. رفتم شارژری که دیشب جا گذاشته بودم رو بگیرم. پیاده. گرفتم. برگشتم. روز همین بود؟ موسیقی و خانواده و... الان باید برم سراغ کار. عقبم. مثل همیشه.

۱۳۹۴ فروردین ۲۲, شنبه

دنبالش می‌گشتند ولی او رفته بود

«او به خود نیاز داشت تا از خود جدا شود. او برای کشتن خود، نخست باید خود می‌شد، بی هیچ دیگری. و این آغاز داستان بود. رهایشان کرد. در زنده بودنش رهایشان کرد. زنش، بچه‌هایش، مادرش، دوستانش، کارش و در انتها ماشینش را در یک خیابان بن‌بست با درهای باز و موتور روشن رها کرد و رفت.  صبح شده بود و او نشسته بود روی یکی از پل‌های عابر پیاده‌ای که داشتند تعمیرش می‌کردند. دو طرف پل را بسته بودند ولی باز هم آدم‌هایی که بودند که پایشان را از مانع جلوی پله‌ها بالاتر بیاورند و خطر کنند. آدم‌هایی که ترس خطرکردنشان محتاطشان کرده بود. چنان محتاط که دیگر به مردی که نشسته بود لبه پل و پاهایش را از لای میله‌ها آویزان کرده بود پایین، چیزی نگویند و نگاهشان را از او بدزدند. دست کرد توی جیب بغل کتش. شناسنامه‌اش را در آورد. نگهش داشت بالای پل. منتظر ماند. آنقدر منتظر ماند تا بالاخره یک اتوبوس از زیر پل رد شد. دقترچه کوچک قرمز را نگاه می‌کرد که روی سقف اتوبوس دور می‌شد. تمام شده بود. حالا خودش بود. «او». بی هیچ دیگری، بی هیچ نشانی از دیگری. بی هیچ نامی که دیگری بر او گذاشته باشد. حالا او فقط «خودش» بود. از پله‌های که پایین می‌آمد به کوه‌های لکه لکه نگاه کرد. چیزی او را به آن سمت می‌خواند. نمی‌دانست کوه‌ها هستند یا دره‌های میانشان. هر چه بود، او را بی‌نام می‌شناخت. پایان مسیر آنجا بود. جایی که نام واقعی او را صدا می‌زد.»
وقتی باید بنویسی و می‌گذاری فقط بیاید. بی‌دلیل. بی‌وقفه.

۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

اندر حکایت زنان دیوانه و خطرناک

اولین باری که دیدمش بهش گفتم خطرناکی. نفهمید منظورم رو. بقیه کسایی که اونجا بودن هم نفهمیدن. خطرناک بود. اونقدر خطرناک که نمی‌تونستم چشم ازش بردارم. اونقدر خطرناک که همون لحظه‌ها خواستمش. شاید هنوز هم نمی‌دونه که خطرناک بزرگترین تعریفی بود که می‌تونستم ازش بکنم. احتمالا اگر روز اول بهش می‌گفتم دیوونه، بهتر منظورم رو می‌فهمید. همونطور که بعدا گفتم و گفت و فهمیدیم که دیوانه‌ها برای هم هستن.
من حالا خوب می‌دونم که هرگز نمی‌تونم عاشق زنی بشم که دیوانه نیست، که خطرناک نیست، که چشماش... که چشماش برق نبوغ نداره و ذهنش جنون اسبی توی یک دشت رو. حالا شک ندارم که جای من در کنار زنان دیوانه و خطرناک است و من عاشق این جا.

۱۳۹۴ فروردین ۱۰, دوشنبه

این شرمِ شرم‌آور، آن وجد واقعی

خیلی وقت‌ها توی موزه حوصله‌ام سر می‌رود. نمی‌خواهم همه تابلوهای خطاطی را نگاه کنم. بعضی‌ها را دوست ندارم. بعضی نقاشی‌ها را اول توضیحشان را می‌خوانم و بعد، اگر جذاب بود، نگاهشان می‌کنم. سکه‌ها خیلی‌هایشان سکه هستند دیگر، بعد از بیست تای اول تکراری می‌شوند برایم. این‌ها واقعیت من است ولی من شرم دارم از این واقعیت. شرم دارم از ندیدن همه خطاطی‌ها، از «سطحی» بودنم و نگاهم به عنوان اثر، از بی‌توجهیم به تاریخ. من از همه این‌ها شرم دارم و این شرم باعث می‌شود همه تابلوها را و همه سکه‌ها را نگاه کنم. بی‌هیچ شوری نگاهشان کنم و به خود نهیب بزنم که از دیدن آنچه دوست نداری به وجد بیا. ولی خبری از وجد نیست. به جای وجد ترس می‌آید؛ ترس از نفهمیدن، ترس از عقب بودن. چنان ترسی که دیگر جایی برای سلیقه و نخواستن و «خود» باقی نمی‌گذارد. یادم می‌رود که خودم هم آن سمت بوده‌ام. پشت این نقاشی‌ها، پشت آن قلم، در تاریخ یک سکه. صدایی توی سرم می‌گوید حتما این نقاشی‌ها چیزی دارند، حتما در این سکه تاریخی نهفته است که «تو» نمی‌فهمی و اگر می‌فهمیدی... راست هم می‌گوید. حتما هست. پس نگاهشان می‌کنم. حوصله را می‌گذارم کنار و خودم را مجبور می‌کنم به نگاه کردن. به دیدن تک‌تک تابلوها برای پر کردن جدولی که روزی به خودم بگویم «من همه آثار موزه را دیدم». می‌بینم و وجدی نیست و ترس نمی‌رود و فهمیدنم بیشتر نمی‌شود.

برمی‌گردم خانه، دراز می‌کشم روی تخت. بیت حافظ توی ذهنم عمیق‌تر مانده تا خطاطی‌اش. از همان بیت وجد می‌آید. با همان بیت ترس می‌رود. با خودم فکر می‌کنم باید جدول‌هایم را بیاندازم دور. باید تمرین کنم توی موزه‌ها. راه بروم، حافظ بخوانم، به هر چه دلم خواست نگاه کنم. حیف است این وجد واقعی.

۱۳۹۳ اسفند ۱۷, یکشنبه

خواب آلوده

همه چیز برای خودش پیش می‌رود. با نبودنش کنار آمدم. گذاشتمش کنار. حالا تنها گاهی شهر یادم میاندازد که چیزی درونم کشته‌ام و گهگاهی موسیقی. فکرش هر روز هست ولی زهرش کمتر شده. همه این‌ها هست و زندگی هم هست. قرص‌ها کار خودشان را کرده‌اند. کار می‌کنم، می‌خواهم که کار کنم و بیشتر و بیشتر. اصلا همه چیز خوب است غیر از این خواب لعنتی که دست از سرم برنمی‌دارد. من همه‌اش خوابم می‌آید. 
دکتر می‌گوید قرص‌ها باید نشاط‌ آور باشد و نه خواب‌آور ولی من خوابم می‌آید. خواب آلودگی آشنایی است. خواب آلودگی افسردگی. ولی من که افسرده نیستم. لااقل فکر می‌کنم که نیستم. فقط همین یک نشانه را از افسردگی می‌بینم و همین یکی دارد همه چیز را خراب می‌کند. می‌خواهم بنویسم ولی به جایش می‌خوابم. می‌خواهم بخوانم، به جایش می‌خوابم. می‌خواهم از تخت بیایم بیرون... به جایش می‌خوابم. باید فکری برایش بکنم.
سال دارد تمام می‌شود. از حالا شلوغی‌های سال بعد را چیده‌ام جلویم، نگاهشان می‌کنم می‌ترسم و ذوق می‌کنم. در خودم گم شده‌ام ولی در این ناکجاآبادِ ناآشنا، کارهای خودم را می‌کنم. 
می‌خواهم بیشتر بنویسم. متمرکزتر بنویسم. از هشت مارس بنویسم و از همه چیزهایی که باید نوشت. از ترک کردن بنویسم و فرقش با ترک شدن. از خلا، از فقدانی که تبدیل می‌شود به سیاه‌چاله‌ای برای هر چه می‌شود در آغوش گرفت. از کارهایی که باید بکنم، از کارهایی که می‌خواهم بکنم، از کارهایی که کرده‌ام. 
می‌خواهم از جایی که هستم، از جایی که می‌روم بنویسم. می‌خواهم از چهارشنبه‌سوری بنویسم و زنی که سال‌ها پیش به من گفت «دیلاغ». از برف که نیامد. از بزرگ شدن. از دوست‌های خوب. از آدم‌هایی که دوستشان ندارم ولی دوستم بوده‌اند. از توقعِ دوستی. از دوست داشتن.
در نهایت ولی نمی‌نویسم. حالا که اینها را نوشتم انگار فهمیدم که هنوز قرص‌ها به تمرکز کمکی نکرده‌اند. هنوز سرعت چهارشنبه‌سوری توی سرم بیشتر از آن است که بتوانم بنویسمش. هنوز نمی‌توانم روی هیچکدام بمانم. هنوز قرار ندارم. آرام شده‌ام، ولی ساکن نه.
شاید برای همین می‌خوابم. در جستجوی سکون.

۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه

کاش می‌شد انگشت را گذاشت روی یک لحظه‌هایی نگهشان داشت.

چند روز پیش یکی از آن لحظه‌های خوبی بود که توی زندگی فکر می‌کنی درست است. نه که لحظه درست باشد، آن فکری که داری می‌کنی برایت درست است. حسش می‌کنی. باورش می‌کنی. اصلا همان لحظه‌های گذرای ایمان. توی یک لحظه احساس کردم که همینم، که پذیرفتم خودم را. یک لحظه برایم حل شد که دیگر مسئله نتوانستن یا نخواستن نیست. مسئله این است اگر هم بتوانم، نمی‌خواهم. بعد توی آن لحظه دیگر مثلا مقایسه با همه پسرهایی که هفته‎‌ای یک دختر توی بغلشان می‌خوابد برایت بی‌معنی می‌شود. آنچه از بیرون از خودت توقع داری پاک می‌شود. آنچه «نمی‌خواهی» ولی فکر می‌کنی «زندگی یعنی این که آن‌ها را بخواهی و داشته باشی» می‌رود پی کارش. خودت خودت را قبول می‌کنی. قبول می‌کنی که این دردی که حالا داری می‌کشی را دوست داری. که هرچقدر هم که توی سرت یک صدای «به‌روزی» بگوید سانتی‌مانتال، عاشقی را دوست داری. که لذت نبردی از آن تجربیات مسخره و اشکالی هم ندارد. کمیتش با کیفیتش جبران می‌شود. مبارزه‌ات با بیرون، دیگر خودش را به مبارزه با خودت تبدیل نمی‌کند. در آن لحظه  می‌توانی بپذیری که ذهن باز نباید همیشه یک شکل باشد. ولی این لحظه‌ها، هر چقدر هم که واقعی، مشمول زمان می‌شوند. زمان می‌سابد. زمان شک می‌اندازد به آن‌ها. باید خیلی قوی باشی بتوانی این شک‌ها را تحمل کنی. باورت نلرزد. ایمانت ترک برندارد. دارم سعی می‌کنم. این لحظه‌ها را اگر بتوانی نگه داری، همه چیز می‌تواند بیافتد سرجایش. حتی نبودن «او» هم، حتی سوگ رفتنش هم، «درست» می‌شود.